|
برچسبها |
 |
|
آرشيو مطالب |
 |
|
مطالب اخير |
 |
|
پیوند ها |
 |
|
امكانات جانبي |
 |
|
 |
|
|
واکنش مثبت همسرجان |
 |
|
من بر خلاف خانم ها که میتونن همزمان چند کار رو با هم انجام بدن فقط میتونم روی یک کار تمرکز کنم . واسه همین موسسه خیریه ای که سالهاست باهاشون همکاری میکنم رو دیگه نمیرم. واسم خیلی استرس زا بود صبح دو تا بچه بدقلق رو بیدار کنم و بعد سرگردون که حالا چیکار کنم ببرمشون محل کار،خونه عمو و یا بذارم بخوابم و به همسایه بسپرم. واسه همین گذاشتم کنار و گفتم اگه نیازی بود عصرا برم. خلاصه برای اولین بار تو عمرم ی نه بزرگ گفتم استرس داشتم چه جوری بیان کنم خوب اینم یکی دیگه از تصمیم های کبرا بود. خانم های شاغل خیلی توانمند هستند و قوی که میتونند کار و خونه و فرزند و همسر و همه چیز رو به خوبی مدیریت کنند. من یکی از ویژگیهای شخصیتیم اینه که نمیتونم کار زیاد رو بپذیرم چون سرد مزاجم از نظر جسمی کم میارم. خدایا شکرت. متوجه نشدم همسرجان از این کار من خوشحال شد ناراحت شد نفهمیدم فقط گفت هر جور خودت راحتی! دوست دارم تو این موقعیتها ادم رو دلگرم و تشویق کنند. مثلا بگه کار خوبی کردی افرین هزار افرین فرشته روی زمین!! خبری نیس خیلی شیک و مجلسی گفت هر جور راحتی دیشب با دوستان در مورد شوهرامون حرف میزدیم و من مثبت نگر و زیبانگرم(به جای مثبت نگر میتونیم از این اصطلاح استفاده کنیم) اعتراف کرد که همسرم خدا رو شکر ادم خوبیه. این رو هم از بانک نوازشی که نورسا منو اشنا کرد یاد گرفتم. به زندگی ادامه میدهیم با عشق و مهربانی یاحق برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۰ |
|
دوست ندارم دختر باشم |
 |
|
1-نورسای عزیز درباره خودشناسی پست گذاشته بود و به بانک نوازشی اشاره کرده بود. چه جالب ما ادمها بانک نوازشی داریم و چقدر سود بالایی بهش اختصاص میدن اگه پر باشه. من که بانکم تقریبا خالیه چون کم نوازش و تحسین دریافت کردم و اگه هم بوده خودم نخواستم که به این موضوع هم فیلتر نوازشی میگن. 2-دیشب دخترم ازم پرسید از چی متنفری و من گفتم فحش و دعوا تو از چی متنفری و جوابی داد که حتما تو زندگیش اثر خواهد گذاشت. گفت من از دختر بودن متنفرم.وای خدای من !! چرا ما دخترا نمیتونیم بدویم مثل پسرا بیرون چرا تو نمیتونی بدوی؟ ما دخترا فقط اشپزی میکنیم این کار رو مردا هم میتونن انجام بدن. مردا میتونن کار انجام بدن و پول بگیرن. ازادن. بارها شده که ازم پرسیده تو نمیخوای ی کاری داشته باشی مثلا مغازه ای تا بری سرکار؟؟ و این نشان از اینه که زن و دختر هنوز جایگاه خودش رو در جامعه پیدا نکرده و اون هنر دختر بودن و زن بودن نمود بیرونی پیدا نکرده. پ.ن: این دوست نداشتن خود خیلی به انسان و زندگیش ضربه میزنه ی جورایی اصلا لذت زندگی بودن رو ازت میگیره. عشق تنها نیروی نجات بخشه پس عاشق خودمون هستیم و به زندگی ادامه می دهیم. یاحق
برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۰ |
|
ذهنم نفس عمیق نیاز دارد |
 |
|
1-چقدر خوبه حرف زدن وقتی حرفاتو میگی و احساستو بروز میدی حالت بهتر میشه،ذهن ادم نفس میکشه اونم عمیق. 2- ی چند وقتی به خاطر اضطرابی که پیدا کردم خیلی تو سایتهای روانشناسی میگشتم به مطالب جالبی برخوردم. مشاوره هم رفتم ولی همسرجان مخالف بود البته مشاوری که رفتم خوب نبود و زیاد مفید نبود. واسه همین سراغ سایتها رفتم تا بتونم به خودم کمک کنم. کمک شد ولی افتادم تو خط رشد فردی و پاکسازی فکر و خیال و رفتار . خوب بعد 37سال که با ی خلق و خو بزرگ بشی و یکدفعه متوجه نقاط ضعفت بشی اونم ی ادمی که همیشه به خوبی ازم یاد میشد دچار ترس و استرس شدم . واسه همین اخرین تصمیم کبرایی که این هفته گرفتم این بود که گشتن تو این سایتها ممنوع تا ذهن نازنینم ی کم اروم بگیره بیچاره تو این مدت چه بلاها سرش نیومده!! 3-تصمیم گرفتم کارها رو تقسیم کنم تو خونه اونم زیرپوستی تا به خاطر فشار کار و استرس دچار ضعف و فشار پایین نشم. البته هنوز دیشب شروع کردم. خونه به هم ریخته شده و من هم نمیتونم جمعش کنم و این استرس میاره. همسرجان هم دوست نداره کسی بیادخونه و کمک کنه پس بهتره ذهنمو اروم کنم و بهش بیخیالی رو یاد بدم. آخی چقدر خوبه پذیرش شرایط زندگی بدون استرس و اضطراب!! 4-فضای مجازی هم به شدت محدود کردم به جز بلاگ و ی سایت اشپزی اونم در مواقع ضروری دیگه جایی نمی پلکم. به زندگی ادامه میدهیم با عشق و مهربانی خدا پشت و پناهتون همتون یاحق برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ |
|
گفتگوی جنجالی با همسر |
 |
|
تو این مدت که مدرسه ها شروع شد و یهو کار منم بیشتر شد فشار عصبیم زیاد شد، بدن منم عادت نداره واسه همین مریض شدم، حالا تا درست بشه زمان میبره ... دیشب با همسرجان صحبت کردم و حرف دلمو گفتم ناراحت شد ولی خوب من برداشتم نسبت بهش تغییر کرد ادم دلسوز و مهربونیه اما با شیوه خودش... به قول معروف منم همه کارا رو به دوش کشیدم با اینکه همسرجان اگه بگی انجام میده میخوام حتما اثبات کنم چقدر مسیولیت پذیر و قوی هستم . حالا بهتره سبک زندگیمو عوض کنم و بیشتر به سلامتی و فراغت خودم فکر کنم همین اول زندگی. خیلی فضای زندگی فرق کرده فک کن چند سال پیش زنان 38ساله مادربزرگ بودن حالا 1400... معلوم نیست در این دنیا چه بلایی سر نسلهای بعدی ما بیاد. پ.ن می خوام رویه زندگی مو عوض کنم. به زندگی ادامه میدهیم با عشق و مهربانی. یا حق برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ |
|
احساسات زنانه |
 |
|
میخواستم به همسرجان احساساتمو بگم. بگم من الان چند روزه مریضم ولی اصلا ازت هیچ همراهی ندیدم... ولی گفتم شاید زبانم تلخ باشه واسه همین تصمیم گرفتم بنویسم هر چند نوشته ام هم تلخ بود... نمیدونم چه خواهد شد امیدوارم مفید باشه. پشیمون شدم نامه تلخ هم فکر کنم گزنده تر باشه و دلم نمیخواد من هم مثل ادمهای دیگه مقابله به مثل کنم پس دوباره تصمیم گرفتم بیان کنمش. راست گفت حاج اقایی که زبان زن تلخه.. با خودم فک میکردم اینکه ما زنان دچار مشکلات فراوون میشیم اینه که حتی خودمون هم زن بودن رو یاد نگرفتیم یعنی یاد ندادن و بعد تازه باید زن بودن رو به همه اثبات کنیم. اخی طفلی ما زنان ناز و دوست داشتنی.. چقدر با خودتون راحتید؟! برچسبها: زنانگی, رشد فردی |
|
|
|
|
|
| |
|
دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۰ |
|
به زندگی ادامه می دهیم |
 |
|
می خواستم بنویسم از زندگی دیگران که چقدر الن و بلن...بیخیال شدم با خودم گفتم چرا مقایسه میکنی هر ادمی بنا بر تربیتش و شرایط زندگی اش حتما تلاششو می کنه و خدا خودش هدایت کننده اس. ذهن فعال و تحلیلگرم گفت خوب پس اختیار ادم چی میشه ؟ می دونی به این اعتقاد دارم وقتی یه چیزی رو از خدا میخوای بهت میده که حتما به صلاحت باشه. و وقتی ادم شروع کنه به تغییر دادن خودش و تلاش کنه هر چند اندک و مورچه ای خدا هم برکتش رو شامل حالش میکنه. ممکنه ی سختی عجیب و غریبی اول سراغ ادم بیاد و بعد با خودمون بگیم خدایا ازت خواستم اوضاع رو به راه بشه این دیگه چه مدلیه؟! اما نگران نباشید، فقط صبوری کنید و دست از تلاش برندارید. به زندگی دوست داشتنی تون ادامه بدید. کم کم درست میشه. یکسال بعدش شرایط بهتر میشه و پنج سال بعدتر اصلا یادتون نیست که چه ناجور از دست زندگی ناراحت بودید. هر روز که بگذره شما تبدیل به یک ادم دیگه می شید. من هم فکر میکنم پنج سال دیگه امید به خدا باید هر لحظه خدای مهربون رو شکر کنم بابت تبدیل شدن به یک ادم بهتر!! زندگی همینه بالا پایین راحت سخت استرس ارامش جالبه نه ؟! کاش قبولش کنیم همینجوری و دوستش داشته باشیم. تمرین کنیم زندگی رو همه جوره قبول کنیم چه وقتی داره اساسی به ما حال میده و چه وقتی که داره بدجور حالمون رو میگیره(خخخخ) پ.ن:فکر می کنم معیارهای سخت گیرانه و کمال گرایانه ای دارم و واسه همین ی جاهایی بی دلیل دچار عذاب وجدان میشم. البته نمیدونم برداشت درستی کردم و یا نه مشکل از خودمه؟! فکر میکنم چون اوایل ازدواج همسرجان سخت گیری میکرد یعنی خیلی روی ی مسایلی حساسیت به خرج میداد من هم اینجوری شدم الله اعلم. قربون شما یاحق برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ |
|
آیا زن های سرد و بی روح وجود دارند؟ |
 |
|
زن !! سالها این کلمه را به کار میبردم بیان میکردم و حتی گاهی درباره اش مینوشتم. زن گرمابخش خانه و زندگی و جامعه. زن لطیف است احساسات و عواطفش میتواند گرمابخش روح و جسم انسانها باشد. اندیشه لطیفش گره گشا ودرمانگر زخم های بیرحم زندگی است. خوب بود نه؟! اما چطور زن میتواند اینها را در واقعیت نشان دهد؟! زن هم روحش و هم احساسش در این زمانه سرد دچار مشکل شده است؟! بسیار زنان و مادرانی که عشق و محبتشان شرطی شده اگر خوب بودی دوستت دارد و اگر بد و کاری خلاف میلش انجام دادی کمتر و یا اصلا دوستت ندارد و عشقش را دریغ میکند. بارها مادرانی را دیده ام که به بچه هایشان فحش داده اند،کتکشان زده اند. بچه را دست و پا گیر نامیده اند در حالی که خودشان برای داشتنش دست به دعا و ثنا برداشته بودند. زنانی که به همسرانشان عشق را دریغ میکنند نمونه هایش را همه ما دیده ایم. حالا من با همه این صحبت ها کجای قصه عشق و عاطفه ام؟؟ اوایل متوجه نقش زن در خانه نمیشدم باورتان میشود نمیفهمیدم اینکه می گویند زن چراغ خانه و گرمابخشش است را درک نمیکردم الان هم!! چند روز پیش که دخترخاله ام در این مورد صحبت کرد گفت زندگی بدون زن یعنی هیچ اصلا خونه ای که زن نیست سرده و من تحلیلگرم شروع کرد به فکر کردن ! من تحلیلگرم به من گفت من که سر در نمی یارم از حرفش یعنی من هم در خانه همین جورم. یعنی به اندازه کافی محبت و عشق و گرما در خانه ایجاد کرده ام چرا درک نمیکنم این موضوع رو؟؟!! فقط همین را به دخترخاله جان گفتم مردها بیشتر به زن نیاز دارن تا زنها به انها. جمله اشتباهیه به نظرتون؟؟ اینها نشون میده هنوز جایگاه خودمو در خونه پیدا نکردم و تثبیت نشده به قول گیس گلابتون عزیز پنج تا هفت سال زمان میبره تا مادر ناتنی جاشو پیدا کنه. خدایا کمکم کن تا واقعیت های زندگی رو راحت تر بپذیرم قربون شما یا حق برچسبها: مادر, مادرناتنی, متاهلی, مجردی |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ |
|
مادر ناتنی یه غریبه است؟؟ |
 |
|
وقتی مادرناتنی میشی همزمان باید رابطه زن و شوهری رو درست کنی و هم رابطه والدینی رو. سخته واقعا تو با ادم هایی زندگی میکنی که سالها با هم بودند،از جنس یکدیگرند و تو یک غریبه ای. اوایل ی شب که داشتم شام درست میکردم همسرجان با بچه ها مشغول بازی بود یهو احساس غربت عجیبی کردم با خودم گفتم من خونه بابام به زور شام درست میکردم حالا دارم برای سه ادم غریبه که هنوز ماهی هم نگذشته چقدر کار وتلاش میکنم!!! تا مدتها حس غریبه بودن رو داشتم الان هم گاهی پیش میاد. رابطه زن و شوهری وقتی بچه ها کوچکن سخت شکل میگیره بچه ها چه از نظر روحی و روانی از نظر جسمی هم وابسته ان. شبها پیش باباشون میخوابن،برای هر کاری سراغ باباشون میرن و خوب تو تنها میمونی. اصلا قضیه ای به نام همسری وجود نداره. فکر میکنی فقط تو رو اوردن تو خونه که بی مزد و مواجب و بعد هم از سر عشق امورشون رو رتق و فتق کنی. وای خدای من چه احساس عجیب و غریبی! اصلا فکر نمیکردم خونه خودمه من هم مثل بقیه اعضا خانواده سهم دارم و به قول همسرجان زن مدیر داخلی خونه اس نه من نبودم من فقط یک کلفتم!! من کمالگرا و سخت گیر باید بهترین ها رو انجام بدم تا در چشم همسرجان و بچه ها خوب جلوه کنم و ازم راضی باشم و گرنه که چه سود، اینجوری من به وظیفه ام عمل نکردم پس من به درد نمیخورم. کرونا بود و رفت و امد به ندرت. هفته ای یکساعت همسر جان دراختیار من بود اونم چون بچه ها نبودن و پیش مادرشون. من یه غریبه بودم.رفتارها تازه بود رفتارهایی که در تمام عمر37ساله ام حتی نشنیده بودم. بیش از اون که با خانواده ام در ارتباط باشم با خانواده همسر در ارتباط بودم . هر دوهفته میرفتیم روستا دیدنشون و شب هم می موندیم. چقدز سخته غربت... ادم هایی که از وطن دور میشن چه دل گنده ان برچسبها: مادر, مادرناتنی, متاهلی, مجردی |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ |
|
توقع از زنان به جاست؟! |
 |
|
وقتی خونه بابا جوون مریض میشدم که اصولا سرماخوردگی بود خیلی کیف میداد راحت میخوابیدی، سوپ و شیر و دم نوش و میوه به راه فارغ از همه عالم استراحت میکردم و چقدر من سرماخوردنو و خوابیدناشو دوست داشتم. حالا سرماخوردم همسرجان مهربونه اگه بهش چیزی بگی انجام میده ولی خوب اینکه یه نفر مثل مادر جان خودجوش برات کاری انجام بده و بهت برسه خیلی لذت بخشه. سوپ درست کردم ولی نمیدونم چرا خوب از کار در نمیاد. دیگه تصمیم گرفتم درست نکنم. توی خونه شوهر خودت به همه باید برسی و همچنین به خودت. دوست دارم ی روز کامل تنها ی جایی باشم که فقط استراحت کنم بدون هیچ دغدغه ای و یکی هم به خوبی ازم مراقبت کنه . قبول دارین مردها کمتر میتونن پرستاری کنند انگار حوصله درد و مریضی و رنجوری به خصوص زن رو ندارند. اخه یکی از دوستام همیشه به من میگه مردا زن شاد دوست دارند خودتو شاد و پرانرژی نشون بده نمیدونم این حرفها رو کی دراورده ؟ زن هم ادمه تازه خیلی حساس تر و لطیف تر و عاطفی تر از مرده واسه همین زودتر میشکنه ناراحت میشه و غمگین چه درخواست بی جایی از ما زنان دارن مگه نه؟ واسه همینه که افسرده میشیم چون باید همیشه شاد باشیم و به احساسات دیگه مون توجه نکنیم و بروز ندیم. ای بابا امان ازاین تفکرات! تمرین هفته: من ادم منفی نگری هستم واسه همین می خوام مثبت اندیش بشم.برای این کار بهتره گوش دادن فعال رو تمرین کنم یعنی وقتی کسی داره با من صحبت میکنه فقط گوش کنم و روی حرفاش تمرکز کنم نه اینکه بگردم نکته منفی شو پیداکنم ویا دنبال راه حل باشم براش و یا شاهدمثال براش بیارم که اره فلانی مثل تو بوداینجوری کردو یا بعدا به حرفاش فکرکنم که اره فلانی اینجوری گفت پس اینجوریه. فکرمیکنم فقط گوش دادن درمرحله اول برای مثبت اندیشی مفیده. یاحق برچسبها: زنانگی, رشد فردی |
|
|
|
|
|
| |
|
جمعه بیست و یکم آبان ۱۴۰۰ |
|
احساسات ناخوشایند بعد از متاهلی |
 |
|
بعد ازدواج دچار احساسات ناخوشایند زیادی شدم. انگار خودم رو دیگه دوست نداشتم. به همه می گفتم با خودم درگیرم ذهن و فکرام منو اذیت میکنند. با اینکه قبل تر هم این ویژگی ها رو داشتم ولی الان ی جور دیگه بهشون نگاه میکردم ی جور پلیدی در ذاتم می دیدم، قبلا زیاد جدی نبودند و نمیدونستم بعدا این فکر و رفتارها منو به شدت آزار خواهد داد. اصلا اینجوری نگاه نمیکردم برای همین ی وقتایی از خودم بدم می یاد دچار استرس و اضطراب و حتی افسردگی می شم. در حالی که اینها جزیی وجود من هستند و من نمیتونم وجودمو از خودم دور کنم من بهتره به توصیه همه مشاوران عمل کنم و خودمو دوست داشته باشم و با خود نازنینم مهربان باشم. برداشتم از رفتارهای همسرجان این بود کمی معیارهای سخت گیرانه داره واسه همین بیشتر دچار این احساسات شدم:ترس از اشتباه کردن ترس از تذکر دادن و واکنش منفی. این موضوع تا حدی در زندگیم تعمیم پیدا کرد با اینکه اصلا درباره تمیزی خانه چیزی نمیگه اما من وقتی اوضاع خونه به هم ریخته اس منو استرس میگیره البته الان به این نتیجه رسیدم که این ترس بیشتر مربوط به کار میشه. خنده داره نه ولی من از کار کردن میترسم نمیدونم ریشه در چی داره با اینکه همیشه کارامو خوب انجام میدم و به همه کارهام میرسم ولی ترس همراه من شده. ی احساس ناخوشایند دیگه که دچار شدم توجه زیادبه فکر رفتار و گفتار خودم و دیگران به ویژه همسرجانه. این حس منفی هم منو اذیت میکنه و سعی دارم کمتر توجه کنم نه اصلا توجه نکنم. من ادم کم حرفیم و همسرجان نیز.به قول خودش تا کسی سراغ من نیاد من نمیرم پس من همیشه باید برم سراغش و گاهی این منو اذیت میکنه اشکالی نداره بخشش ازبزرگوارانه و من هم بزرگتر ازش. دو سال ازش بزرگترم(خخخخخ) جمعه ای سرتون رو در نیارم.قربون شما برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
حسرتهای ازدواج در سن بالا!! |
 |
|
چند وقت پیش که مشغول پیاده روی توی پارک با دوستم بودم از محل بازی بچه ها میگذشتیم،گفتم تو این سن هنوز داریم بچه تر و خشک میکنیم در حالی که هم سن های ما دیگه بچه هاشون از آب و گل در اومدن فکر کن دوستم متولد 62 داره نوه داری میکنه(خخخخ). خلاصه کلی نالیدیم و شکوه و شکایت از وضعیتی که داریم.یا زمانی که افرادی رو میبینم که سالها از زندگیشون گذشته کمی حسرت میخورم که اوناچقدر زندگی مشترکشون رو جلو بردند و تونستن سختیهاشو بپذیرن و در کنار همدیگه ی خانواده خوب رو تشکیل بدن و به قول معروف چم و خم زندگی دستشون اومده ولی من حالا هنوز اول راهم. اتفاقاتی که براشون تو بیست سالگی و یا حتی سی افتاده برای من در حدود چهل سالگی ...امان از این روزگار خدایا ممنونتم. الغرض اما حالا کمتر به این موضوع فکر میکنم یعنی دارم سعی میکنم نگاهمو به اصل زندگی و بعد زندگی مشترک تغییر بدم. فکر میکنم گذشت زمان خیلی به انسان کمک میکنه. وقتی کم کم خودت هم به زندگی مسلط بشی و کنترلشو به دست بگیری و قوی تر بشی راحت تر با مسایل کنار میای. حالا به این نتیجه رسیدم مهمترین اصل در زندگی چه مجرد باشی و چه متاهل رشد و پیشرفته که با تلاش مسیولیت پذیری و داشتن هدف و خیلی ویژگیهای خوب دیگه به دست میاد. وقتی قوی باشی و قدرتمند ویادگرفته باشی زندگی کردن رو ،حتما بعد ازدواج هم موفق تر و شادتر خواهی بود. ازدواج مثل ی امتحان پایان ترمه مشخص میکنه تو به چه چیرایی برای موفقیت احتیاج داری. البته اگه دقیق وزرنگ باشی توی هرمرحله از زندگیت متوجه این نیازها میشی ولی خوب کو چشم بینا و گوش شنوا. خدا چشم وگوش هر ادمی رو بنابر حکمتش در یک مرحله از زندگیش بازمیکنه که بستگی داره به اون ادم که چقدر از این فرصتها استفاده کنه. گاهی به خدا جوونی میگم نمیشد تو جوونی چشم و گوشمو باز میکردی ولی حکمت خداحکیمانه است پس حتما همین زمان بهترین وقتش بوده. خدایا شکرت برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰ |
|
با رنجهای زندگی چه میکنید؟ |
 |
|
بعد طلاق زندگی چه جوری میشه؟یعنی بعد هر بحران و شکست قراره زندگی چه جوری ادامه پیدا کنه؟ روح و روان آسیب دیده،نگاه و حرف مردم،نگاه منفی برخی از مردان به زنان مطلقه، شرایط نامناسب اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی،غم والدین و خانواده،ترس از اینده مبهم و شاید هم مسایل ریز و درشت دیگر که به ذهن میرسه و فرد رو دچار استرس و ترس میکنه. چه کنیم؟ در سفر مشهد کتاب هنوز اینده رو ندیدم ریچل هالیس رو خریدم که کتاب مربوط به دوران بعد از طلاقشه .. پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید. برای حل مشکلاتم بیشتر مواقع: 1-سعی میکنم اگه حال روحی مساعدی داشتم خودم راه حل پیدا کنم ، از فضای مجازی هم به شدت کمک میگیرم(خخخ) اما اگه حالم زیاد مساعد نباشه سراغ خواهرانم و یا دخترخاله و دوستانم میرم و شروع میکنم به پرحرفی البته حرفهای اساسی و خصوصی رو به خواهرم میگم و برای دوست و دخترخاله بیشتر کلی صحبت میکنم و از راه حل های اونا استفاده میکنم وقتی زیاد حرف میزنم یعنی حالم خوب نیست، دارم به داد خودم میرسم. 2-گریه میکنم خیلی جواب میده چشمای سرخ و غمگینم خنده بر لبام میاره (عجب موجود متناقضی هستم) و دوباره شروع میکنم زندگی رو با انرژی 3-و قسم به قلم :می نویسم اصلا معلوم نیست چه سر و رازی در این قلم وجود داره که انسان رو منقلب میکنه الله اکبر من از ابتدای ازدواجم سه تا دفتر پر کردم. چقدر نوشتن حال خوب کنه. 4-مشاوره حضوری کم اما مشاوره تلفنی گرفتم. 5-با ادم هایی که در شرایط مشابه من هستند هم ارتباط میگیرم هم به حال خوب کمک میکنه می فهمم من تنها این مشکل رو ندارم و همچنین از تجربه هاشون. 6-پیاده روی در پارک و فکر کردن و استفاده از فضاش هم کمک میکنه دوباره مسیرمو ادامه بدم. دلم می خواد راه های جدیدی رو تجربه کنم برای حال خوب و گذر از بحرانها و سختی های زندگی :خلقنا الانسان فی کبد برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۰ |
|
زندگی پر از چالش متاهلی !! |
 |
|
همسرجان حساس است وسواس دارد وقتی با او صحبت میکنم جوری جواب میده که دیگه دلم نمیخواد باهاش صحبت کنم یعنی اصلا جلوش از ضعف و ناراحتی چیزی نباید گفت. خیلی اهل تی وی و فضای مجازیه. خلاصه ی سری اخلاقا داره که گاهی اعصابمو به هم میریزه . دیشب وقتی گفت تو سنی ازت گذشته این کارا چیه دلم میخواست بشینم ی گوشه و بلند بلند گریه کنم یا ی جوابی بهش بدم. چیزی نگفتم جز اینکه حرفات گاهی مثل ی نیشه و دیگه ادامه ندادم. با کسی در این مورد صحبت نکردم یعنی یکی از دلایلی که نمیتونم زیاد صحبت کنم باهاش همینه که سریع دست میذاره رو نقطه ضعفت و به قول ما میزنه تو سرت پس گفتگو با همسر که همه روانشناسا و مشاوران تاکید میکنند رو بی خیال میشم. اینقدر این یکسال درگیر خودم بودم که دیگه به بهبود روابط با همسر نپرداختم یعنی فرصت نمیشه. تو مدل ازدواج لا اقای پدر به ویژه وقتی بچه ها کوچکند،اصلاهمسری به حاشیه میره و ممکنه به شدت دچار افسردگی بشی مخصوصا وقتی دوتا بچه باشند. صبح که همسر جان سرکاره ساعت سه که برمیگرده یا تی وی و گوشی و یا خواب.شب هم همین راه و ی کم بازی با بچه ها. من که اصلا دیگه حضوری ندارم. الان که وقت مدرسه است به درس ومشق دخترک میرسم. چند روز پیش به ذهنم رسید کمی ازبار مدرسه رو به همسرجان بدم اما یادم رفت.اشکالی نداره از امروزشروع میکنم. درحالی که در ازدواج به این صورت مردان بهتره بیشتر به همسراشون محبت کنند که البته اینجادرباره عواملش نوشتم. باید به یک مشاور مراجعه کنم و راهنمایی بگیرم البته توی فضای مجازی هم مقالات خوبی میشه پیدا کرد که مفید باشه برام. واقعا زندگی متاهلی پراست از چالشهای جور وا جور.تا بخوای کنترل زندگی تو به دست بگیری و به یک ثبات برسی از همه نظر زمان زیادی می گذره. برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
واقع بینی خیلی سخته؟! |
 |
|
وای از زمانی که فکر میکردم میتونم حتی زن دوم باشم..خدایا ببخش حالا با اینکه زن سابق همسرجان اصلا در زندگی ما وجود نداره و تنها ی روز در هفته میاد دنبال بچه ها اما اینکه گاهی بچه ها اسمشو میارن و یا حتی زمانی که همسرجان ازش بد میگه باز هم ناراحتی سراغم میاد. امروز وقتی همسرجان ازسرکار برگشت ناراحت بود همسرسابقش توی کوچه منتظر بچه ها بود. یه لحظه میخواستم ازش بپرسم احساست چیه ولی خوب به من چه؟ گاهی فضولیام گل میکنه و میخوام از همسرجان و یا بچه ها درباره زندگی قبلی بپرسم ولی خفه خون میگیرم. ی سختی که زندگی مشترک داره همین خفه خون گرفتناست نمیتونی هر حرفی رو بزنی و یا هرکاری انجام بدی مخصوصا وقتی بچه تو زندگیت باشه. برای ادم راحتی مثل من که قبلا هر جور دلش می خواست رفتار میکرد و حرف میزد و احساساتشو منتقل میکرد و خیلی کم روی خودش کنترل داشته باشه واقعا اتفاق سختیه. نوشتم که به خودم بگم عزیزم واقع بین باش.اینا واقعیت های زندگی تو هستند و اصلا نیازی نیست بهش فکر کنی و بابتش خودتو اذیت کنی. تنها ماموریت ما در این دنیا فقط زندگی کردن و بهتتر کردن زندگیمونه در هر شرایطی،در هربحران و سختی. زندگی همینه و من خدا رو شکر میکنم که به من توان میده تا از پس سختی ها و رنج ها و به ویژه های مسیولیت های زندگی بر بیام. ممنونم خدا جوووونی. صبح که مشغول کار بودم به این فکر می کردم که چقدر خوب که خدا زندگی رو جوری تنظیم میکنه تا سختی و رنج رو هم به تو نشون بده تا بفهمی چند مرده حلاجی و چقدر توان داری؟ این همه اهن و تلپت جایی هم جواب میده و می ارزه تا اینقدر واسه همه شاخ و شونه نکشی و منم منم نکنی. خدامنو ببخشه که هنوز که هنوزه و تو این شرایطم ولی همچنان روی دماغ فیل سوارم. دلم میخواد پیاده شم ازش. برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
بعد از طلاق میتونم ازدواج کنم؟؟ |
 |
|
خواهرزاده18سالم داره طلاق میگیره سخت و دردناکه برام که تو این سن کم تو این شرایط قرار گرفته. اولین باره تو خانواده ما از این اتفاقا می افته؛ برای ما که همیشه زندگیمون در مسیر صحیح و درست بوده و به قول معروف همه چی به راه، واقعا سخته. وقتی موضوع رو برای همسرجان گفتم خیلی ناراحت شد خودش تجربه تلخ طلاق رو داشته واقعا سخته... یکی از ترس های دخترای طلاق گرفته و از جمله خواهرزاده من اینه که وقتی مهر طلاق تو شناسنامه شون میخوره می تونند دوباره ی ازدواج خوب داشته باشند؟ اره چرا نشه،ترس ی احساسه و واقعیت نداره بهش میگم من هم فکر نمیکردم ازدواج کنم با اینکه حتی به ازدواج با اقای پدر هم فکر کرده بودم ولی باز هم گزینه های مناسبی به من معرفی نمی شد ولی خدا خواست و اتفاق افتاد. زندگی من درسته سختی هایی داشت ولی همه در درون خانواده بود و ما هم جوری تربیت شده بودیم که نم پس نمیدادیم و همه فکر میکردند همه چیز زندگی ما گل و بلبله ولی حالا قضیه هایی به وجود میاد که نمود بیرونی داره و برای خود ما هم تازگی داره... بهش میگم حق داری تا زمانی که طلاق نگیری و جدا نشی نمیتونی واسه زندگیت درست تصمیم بگیری. هر چند شوهرش به قول خود خواهرزاده ام پشتشو خالی کرده و رفت سمت خانواده اش ولی من فکر میکنم اگه خانواده ها آگاهی داشتند و عاقلانه فکر میکردند و به قول معروف مهارتهای زندگی رو بلد بودند کار به اینجا نمیکشید. پ.ن:خواهش میکنم از خانواده ها عاقلانه در مسایل فرزندانتون ورود پیدا کنید. بزرگتر بودن شما قابل احترام ولی قلب فرزندانتون رو شکستن هم گناه بزرگیه. مراقب قلب همدیگه باشیم.... برچسبها: متاهلی, شوهر |
|
|
|
|
|
| |
|
|
غرق در دنیای کودکانه |
 |
|
قصه های من برای پسرک پراست از خلاقیت بداهه و من به خودم افتخار میکنم برای این همه خلاقیت. به من می گوید قصه یخچال رو بگو و من بدون فوت وقت میگم . فکر میکنم اگه تبدیل به کتاب بشه جالبه البته من که داستان نویس نیستم هرچندبه رمان و داستان علاقه دارم. تو این مدت که نوشتم بیشتر ازخودم ،همسرجان و بزرگترها نوشتم و کمتر از بچه ها. دوست دارم خاطرات بچه ها رو هم بنویسم شاید روزی به درد کسی بخوره مخصوصا مادران ناتنی و شاید هم تنی. به همین خاطر ی بخش باز خواهم کرد به نام فرزندان من.. فرزندان من؟؟؟ به نظرتون این عنوان درسته و میتونم بچه ها رو فرزند بنامم. بچه ها با من صمیمی شدند هر چند دخترک اندکی حس خشم از بودن من به عنوان مادر را گاهی بروز میدهد ولی پسرک هنوز به تازگی متوجه حضور مادرش شده است. برایم خاطرات بچگی اش را تعریف میکند، به او میخندم و در دلم میگم یعنی احساس او الان چیه؟ گاهی که باهاشون بازی میکنم میگم نکنه زمان زیادی میذارم و توی تربیتشون تاثیر بذاره یا ادما بگن چقدر بیکاره که داره باهاشون بازی میکنه خلاصه سوال زیاد می یاد تو ذهن عزیز و دوست داشتنی من!! ولی فکر نکنم میزان خاصی از زمان برای بازی با بچه ها در نظر باشه. خیلی مهم نیست بهتره غرق بشم در دنیای ساده و صادقانه بچه ها برچسبها: مادر, مادرناتنی, متاهلی, مجردی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
من یک مادر ناتنی بی حوصله ام؟؟!! |
 |
|
مجردی میگفتم مادرها چقدر بی حوصله ان بعد نتیجه میگرفتم که اره اونا فکر میکردن که ازدواج وبچه داری گل وبلبله ونسبت به سختی هاش اگاهی نداشتند واسه همین دچار شکست و خشم و بیحوصلگی می شن. (خیلی به افکار و احساسات مجردی بر میگردم، ادم که نمیتونه گذشته شو فراموش کنه مگه نه؟ شخصیت الان من براساس همین روزهای رفته است و اینده رو هم همین روزا شکل میدن؛اینکه گاهی به مجردی و گذشته فکر میکنم هم خنده ام میگیره و هم افسوس و حسرت البته خیلی ادم گذشته نیستم و این خیلی به من کمک میکنه) خوب ادامه بحث: حتی یادمه یه مطلب درباره مادرهای بی حوصله نوشتم...خدایا منو ببخش!! حالا که شدم یک مادر آن هم از مدل ناتنی می بینم گاهی آنقدر بی حوصلگی سراغم میاد که دلم میخواد تنها باشم وبرگردم به همون روزای راحت و بی دغدغه مجردی؛ ولی مسیولیت قبول کردم وتعهد دادم پس بهتره مثل همیشه ادای مادرای باحوصله شاد و مهربان رو دربیارم و به بچه ها انرژی بدم. بچه ها خیلی شیرین و دوست داشتنی هستند این جمله مربوط به همون دوساعتیه که خواهرزاده برادرزاده یا هربچه دیگه ای پیشتونه اما ورق برمیگرده وقتی مراقبت دایمی بچه رو بهت بدن گاهی رو اعصابته گاهی دلت میخواد ی مدت نباشه...خلاصه در نهایت میتونه شیرینی هم داشته باشه اما نه به اون همه شیرینی که خیال میکنیم... البته من یک مادرناتنی هستم و ممکنه احساس و نگاهم به بچه متفاوت باشه ولی من درلحظه زندگی کردن بچه ها سادگی صداقت بی کینه بودن و حافظه ماهی شون رو دوست دارم دعوا میکنن ثانیه ای نمیگذره دارن باهم بازی میکنن و میخندن خیلی وقتها که باهاشون دعوا میکنم حس عذاب وجدان و گناه میکنم درکمتر از ثانیه دارن مثل قبل بامن صحبت میکنن و من خوشحال میشم و سعی میکنم من هم این خصلت رو یادبگیرم. برچسبها: مادر, مادرناتنی, بی حوصله, متاهلی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
جاری جان حرصم میدهد |
 |
|
توی اتاق نشسته ام صدای جاری جان و همسرش به گوشم میرسدکه پسرش را ارام میکند حرصم میگیرد از شیوه رفتارش ناهار خوردیم و من به دنبال پسرک به حیاط میروم وقتی برمی گردم ظرفها همچنان همان جا و جاری مشغول بازی با پسرش باز هم حرصم میگیرد. چیزی نمیگم وبه اتاق میرم .در ذهن و خیال حسابی حال جاری را میگیرم اماچند دقیقه بعدمیخندم به خودم ازاین همه عصبانیت وحرص وبعدانتقام ذهنی و خیالی!!! صدای درونم میگوید: به توچه ربطی داره اوچه جوری رفتارمیکنه تو کاری که میخواهی انجام بده به او کاری نداشته باش. بپذیر ادمها متفاوتند و هرکس یک جور برخوردو رفتار میکند.او هم اینجوریه دیگه.. کمی ارام میشوم صدای جاری می اید:که بریم پیش زن عمو... میدونم ازمن خوشش میاد امانمیدونه من برخلاف ظاهر مهربانم چه دیو پلید و خشمگینی در درونم بیداره... تمرین هفته: 1-دلم می خواد این دیو زشت و پلید رو از وجودم پاک کنم... 2-مشاهده ،پذیرش و کنار امدن با موضوع درصورتی که نتونی راه حلی براش پیداکنی ،خیلی در ارامش روان به انسان کمک میکنه. برچسبها: متاهلی, مجردی, جاری, خانواده شوهر |
|
|
|
|
|
| |
|
|
چرا زنان ابراز محبت نمی کنند؟ |
 |
|
بعد از نوشتن پست قبلی به مدل ابراز محبت خودم هم فکر کردم... اره من هم زبان بیان ندارم یعنی ادم کم حرفی هستم ، اصلا خانواده پر سر زبانی نیستیم و کمتر زبانی به یکدیگه محبت میکنیم. ادم های مهربانی هستیم اما کمتر زبان محبت داریم... در روانشناسی، ادم ها به سه دسته دیداری شنیداری و لمسی دسته بندی میشن،به نظرم آگاهی از این موضوع خیلی مهمه در ابراز محبت و شاید در زندگی. واسه همین تو دلمه گفتن دوست دارم یا چقدر تو خوبی و ...اما از دهان نازنین خارج نمیشه ولی هر از چندگاهی پیامکی بیان میکنم هر چند خودم پیامکی رو دوست ندارم و بیشتر مایل به بیانش هستم یعنی معتقدم زن و شوهر بهتره به مرحله ای از روابط صمیمانه برسند که بدون ترس خشم شرم و یا احساس گناه حرفهای لازم رو به یکدیگه بگن. تصمیم گرفتم که این موضوع رو حلش کنم و ابراز علاقه زبانی هم داشته باشم. البته من نوع شخصیتم را به همسرجان گفته ام و نوع ابراز علاقه خودم رو هم گوشزد کردم ولی فکر کنم فراموش میشه... پس نتیجه میگیریم ما زنها هم ممکنه نتونیم به درستی ابراز علاقه زبانی داشته باشیم،بسته به نوع شخصیت،فرهنگ و شرایط خانوادگی و اجتماعی این موضوع متفاوت خواهد بود. پ.ن:متاهلی از مجردی بدتر نیست،مسیولیت ها و شرایط خاص خودش را دارد عزیز جان... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
چرا مردان ابراز محبت نمیکنند؟ |
 |
|
به خودم میگویم همسرجان به اندازه کافی به من ابراز محبت و عشق نمیکنه. یادحرف زنان ایرانی می افتم که همیشه از این موضوع گله داشتند همسر جان فقط مواقع خاص ابراز علاقه میکنه خوب این گله و شکایت خیلی از زنان ایرانیه نه تنها من پس گله ای نیست وقتی در فرهنگ من ابراز علاقه به زن به پسران یاد داده نشده بارها هم این موضوع رو یاداوری کردم ولی فایده ای ندارد پس بی خیال!! در جلسه ای که خانم ها برای یادگیری مهارت های زنانه حضور داشتند از اینکه این جلسات برای مردان نیست و تنها ما زنها داریم اینا رو یادمیگیریم و اونا هیچی شکایت داشتند. اما بعد پسران در جامعه ایرانی و شاید جوامع دیگه گل سر سبد خانواده بودند به خاطر قدرت جسمی و اقتصادی و حتی جنسی. نسلهای گذشته از مردان خود توقعی نداشته اندهمین که مردی سایه سر باشد و خرجشان را بدهد و به انها فرصت مادرشدن بدهد برایشان کافی بوده نه اینکه احساس وعاطفه ای نبوده نه انها هم در کنج خانه خودشان احساساتشان را می شسته اندو رفت و روبش می کرده اند. هنوز بقایای این تفکروجود داره و گروهی ازمردان و پسران ماهنوز به شیوه پدرانشان رفتارمیکنندو هنوز مادرانی هستندکه پسرانشان راگل سرسبد و همه چیز دان و همه چیزکامل میدانند،در حالی که دختران به نسبت گذشته رشد وپیشرفت بیشتری داشته اند و فکرمیکنم این عدم تعادل باعث بروز مشکلات بسیاری شده است. حالاچی کار کنم؟ کارخاصی نیاز نیست درست است مودت و رحمت و ارامش دربین زن وشوهر به وفوراست ولی وقتی بروزپیدا نمیکند میتوانیم عشق ومحبت را ازمسیرها و راههای دیگه به دست بیاریم شایدخدا به ان شراب طهورهم بیفزاید. همین محبت به پدر و مادر خواهر و برادر و ارحام،روابط با دوستان، دوستی بافرزندان و کودکان دیگر این سرزمین ومهربانی ومهربانی و مهربانی... برچسبها: شوهر, مجردی, متاهلی, سبک زندگی |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۰ |
|
آرامش خانه پدری |
 |
|
سه شنبه ها بچه ها نیستن میرن دیدن مادرشون و من هم از این فرصت استفاده میکنم و من هم میرم دیدن مادرو خانواده دوست داشتنی ام الان تازه قدر شون رو میدونم و اینکه چه رفتارهای زشتی باهاشون داشتم اونم فقط به خاطر ازدواج .. خنده داره جامعه چیزهایی رو برای خوب بودن تعریف میکنه و در ذهن ادماش جا میده که به نظر من به جای اینکه مهربانی و صفات انسانی رو پرورش بده برعکس ادم ها رو از هم دور میکنه با پرورش خصلت های اشتباه. ازدواج کردن اعتبار میشه فرزند داشتن خانه ماشین چهره زیبا لباس فلان، طلا و جواهر فلان ،سفرهای بهمان ویلای کجا و برای هر یک از اینها ارزش خاصی قایل میشه و بعد ی زمانی می بینی که تو چقدر از انسانیت و ارزش های اون دور شدی خالی تهی و شاید هم پوچ... من هم فکر میکردم اگر ازدواج کنم دیگه همه چی گل و بلبل میشه و من به اون زندگی ایده الی که در ذهن دارم میرسم فکر نمیکردم که زمانی خواهد رسید که در خلوت و تنهایی ام برای دیدار روی مادرم و صدای پدرم و دیدن خانواده ام با حسرت اشک خواهم ریخت. اوایل که از خانه پدری برمیگشتم بدترین حس و فکر دنیا را داشتم میگفتم وای خدای من دوباره برمیگردم به این خانه پر از درد و رنج و سختی. دیشب که کنار بخاری نشسته بودم در ارامشی عجیب،وقتی همسر جان تماس گرفت که بیام دنبالت انگار دلم نمیخواست هر چند حسم به بدی انروزها نبود ولی دوست داشتم بیشتر بمانم ولی چاره ای جز رفتن نیست. زندگی همین رفتن هاست. همین دلتنگی ها همین فراق ها و جدایی همین دل نبستن ها و دل کندن ها می گفتند خانه پدری مثل بهشت است ولی باور نمیکردم میگفتم خودش که ازدواج کرده اگر خودش هم مجرد بود همین حرف را میزد قدر پدر ومادر را کاش بیشتر بدانم و بتوانم ذره ای از اشتباهات گذشته ام را جبران کنم. برچسبها: پدر و مادر, مجردی, ازدواج, متاهلی |
|
|
|
|
|
| |
|
|
قصه ما زنان |
 |
|
مادرشوهرجان گفت که باید به دل شوهرا رفتار کرد اما من گفتم پس خودمون چی؟ به همسرجان گفتم ازدواج موفق چه ازدواجیه سکوت کرد و چیزی نگفت دوستم گفت ده سال از زندگیم به گ.ه.ی رفت دیگری گفت چرا شاد نیستی اول ازدواج مردا زن شاد دوست دارن برای مردا باید شاد بود به دوستی گفتم دوره خانم های قدرتمند رو میخوام برگزار کنم خندید و خخخخخخ دیگرانی گفتن که پسرها اینجور دختری می پسندن مردا اینجور زنی دوس دارن ... راستی ما زنها کجای قصه زندگی هستیم؟؟؟ چه کسانی قرار است به دل ما رفتار کنند چگونه دختران چه پسرانی می پسندن و زنان چه شوهرانی؟؟ زن ها هم به نظر شما مردان شاد و با محبت دوست دارند ؟؟ مجردی می نالیدم که چرا خواستگارها اینجورین متاهلی مینالیم که چرا شوهران اینجورین البته نمیخواهم بگویم زنان همه پاک و معصومند... چرا نمیتوانیم به گونه ای زندگی کنیم که در حق کسی ظلم نشود چه پدر چه مادر یا همسر و حتی فرزند!! به نظرم زمانی یک ازدواج و درنهایت یک زندگی موفق و گل و بلبل است که همه اعضا در عین استقلال و کنترل زندگی فردیشان بتوانند اشتراکات خوبی هم داشته باشند. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
مشاوره وبلاگی |
 |
|
1-دیشب همسرجان سر ی موضوعی درست صحبت نکرد بهش گفتم ببین قرار نیس همیشه هر چی ما میخوایم سریع اماده و مهیا باشه و همه چی به دلمون باشه !! نمیدونم کارم درسته یا نه؟ همسرجان وقتی اختلافی پیش میاد و من ناراحت میشم اصلا سراغ منو نمیگیره نه در موردش حرف میزنه و نه کاری میکنه که از دلم دربیاد خیلی شیک و مجلسی ناراحت میشه و قهر میکنه همیشه این منم که میرم سراغش چه با پیام یا صحبت 2-فک کنم ی کم پوست کلفت شدم دیشب روی من رفتارش تاثیر نداشت ولی با خودم گفتم اگه به روش نیارم ممکنه تو دراز مدت روم اثر بذاره ؟؟ صبح کمی کم انرژی بودم و بی حوصله اصولا صبحا رو کم حوصله ام! دوستانم گفتن چقدر بی حالی اول زندگی باید شاد باشی و از این حرفا 3-صبحها بی حوصله ترم ولی به مرور خوب میشم ساعت سه که همسرجان از سرکار برمیگرده میزان انرژیم به شدت افزایش پیدا میکنه همش با خودم میگم چرانمیتونم برای خودم زندگی کنم بدون حضور دیگری؟! 4-هروقت اسم مادربچه ها میاد حس منفی میگیرم اما در تلاشم واقع بین باشم و بپذیرم حضور او را در گوشه ای از زندگیم و اینکه بچه ها بچه ان پاک و معصوم و اگه حرف و رفتاری داشته باشن فقط مشاهده کنم بدون قضاوت و تحلیل البته این رو بهتره درمورد همه ادمهای اطرافمون رعایت کنیم تا راحت تر زندگی کنیم امیدوارم... 5-گاهی از کاه کوه میسازم شاید زندگی مشترک با خانواده ناتنی اینقدرها هم سخت نباشد. 6-تصمیم به مادرشدن دارم اگر نشد چه؟؟ اشکالی ندارد مهم اینه که من میخاستم ولی تقدیرالهی خیردیگری را برام رقم خواهدزد. زندگی در جریان است و امیدوارم لحظاتش را قدربدانیم و دنیا را جای بهتری برای زندگی کردن کنیم انشاله من می خواهم شادشکرگزار راضی پرتلاش و قدردان وبا حوصله باشم دوست دارم طعم زندگی واقعی روبچشم |
|
|
|
|
|
| |
|
|
مادر ناتنی یکساله شد |
 |
|
ادر ناتنی یکساله شد چه جالب!!اصلا فکر نمیکردم یک روز مادر ناتنی بشم یاد سیندرلا و تناردیه ها می افته ادم. فکر نمیکردم ازدواج با اقای پدر اینقدر سختی داشته باشه فکر نمیکردم دچار مشکلات و مسایلی بشم که الان باهاشون دارم دست و پنجه نرم میکنم فکر نمیکردم من همچین ادمی باشم... ی ادم دو شخصیتی توذهنم تنبل راحت طلب ترسو و در بیرون و واقعیت قوی مقاوم فکر نمیکردم شوهرداری اینجوری باشه مخصوصا وقتی با اقای پدر ازدواج میکنی ؛من که سعی میکردم روابطم برپایه احترام باشه وقتی بی احترامی ان هم به سرعت در همان روزهای اول رو دیدم فکر نمیکردم از پسش بربیام اصلا به این فکر نکرده بودم که موقعیت های عاطفی و روانی من و هممسرجان متفاوت است؛من شروع زندگی مشترکم هست و با دنیایی ذوق شوق رویا و خیال اومدم در حالی که شوهر جان هشت سال از زندگی مشترکش ان هم با کسی که عاشقش بوده گذشته و حالا از روی اجبار و جبر زندگی با من قرار است روزگار بگذراند و وای از این حس!! فکر نمیکردم به این سرعت یکسال بگذره فکر نمیکردم از پسش بربیام ولی تو این یکسال نشون دادم حداقل به خودم که چقدر قوی مقاوم و بااراده ام. اول ابان سالگرد اولین سال زندگی مشترکمان بود و من در مشهدالرضا بودم این اتفاق رو من به فال نیک گرفتم و این زیارت رو پاداش یکسال تلاش و استقامت خودم میدونم و خدا رو شاکرم برای همه مددها و یاری هایش. پ.ن:یکسالگی ازدواجم مصادف با ده سالگی این وبلاگه سال 90وقتی دختردایی 16ساله ام ازدواج کرد تصمیم به نوشتن این وبلاگ کردم و ده سال نوشتم و دلم میخواهد بیشتر بنویسم راستش نوشتن یکی از بهترین دلخوشی ها و لذتهای من تو زندگیه: ن والقلم ما یسطرون |
|
|
|
|
|
| |
|
|
شوهر کیست؟؟ |
 |
|
قبل از ازدواج موجودی است که او را در تمامی دعاها زیارات حاجات و التماس دعاها به فراوانی یاد میکنیم و او را بسیار با عشق و تضرع می خواهیم. هر موجود مذکری را که می بینیم در دلمان او را همان شاهزاده رویاهای خود تصور میکنیم که قرار است با او با عشق و شادی روزگار بگذرانیم. از زندگی ناامید می شویم افسرده و غمگینیم در نبودن یک شوهر... دنیایمان در بودن با او معنا میشود اما بعد ازدواج... چرا اینجوریه؟؟ شوهر من که فلانه بهمانه !!چرا منو درک نمیکنه؟؟ چرا عصبانی میشه کمکم نمیکنه چرا لاو نمیترکونه برام همش ؟؟ چرا خونوادش اینجوریه چرا مامانش اینو گفت خواهرش اونو؟؟ چرا اینقدر توی خونه کاره هر روز بپز بشور بساب این چه زندگیه چرا توش عشق نیست؟؟ خونه بابام که کسی از گل نازکتر به من نمی گفت حالا اینجا اصلا احترام منو نمیذارن چرا جاریم اینطوریه اه؟؟ وای چه انتخاب اشتباهی داشتم کاش با فلانی ازدواج میکردم خوش به حال فلانی ببین چه زندگی گل و بلبل داره حالا من چه اوضاع قمر در عقربی دارم خدایا من چه گناهی کردم که این زندگی و این ادم رو نصیبم کردی؟ خدایا چه جوری می خوام ی عمر کنارش بگذرونم ؟؟
برچسبها: متاهلی, شوهر |
|
|
|
|
|
| |
|