گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳

مهرماه

سلام
مهرماه ماه سختی بود برام، هم سرماخوردم و هم بچه ها طولانی تر پیشمون ميمونند و هم ی کلاس اولی پسر داریم.
نوشتن مشق ی طرف راضی کردنش برای رفتن به مدرسه ی طرف🤨
به هوای پیش دبستانیه که بعضی روزها نمی‌رفت.
هر وقت هم که از اون طرف میان بهونه میارن که نمیتونیم شب اینجا بخوابیم و باید راه حلی براشون پیدا کنم تا بخوابند.
مهرماه کلا مریض بودم. روانشناسان میگن وقتی کمک میخواین به همسرتون بگین ولی من دیگه خیلی وقته موقع مریضی درخواستی از میم ندارم ، چون اعتقاد دارم همه میدونن آدم مریض نمیتونه مثل قبل عمل کنه و نیاز به کمک داره پس اگه کسی محبتی داره بدون گفتن کمک میکنه.
مثلا توی این ۲۱ روز مریضی فقط میم ی بار ظرف شست و بقیه روزها من حجم زیادی از ظرفا رو میشستم به علاوه بقیه کارهای خونه....
تازه وقتی میخواستم برم دکتر میگه تو که خوبی ،انگار باید جنازه بشم تا برم...
خوب غیبت میم بسه😉راضی باشه ازم..
خیلی وقته متوجه شدم ذهن نگران و ترسویی دارم و اضطراب و استرس من هم به خاطر همین نگرانی و ترس های بیخود و بی دلیل ذهنمه.
خیلی تو این مدت تلاش کردم که از این اوضاع رها بشم ولی نشد.
ی وقتایی دچار استرسی میشم که نمیدونم دلیلش چیه و گاهی هم از چیزهایی میترسم که واقعا خنده دار و مضحکه ولی در درونم اضطراب و ترس ایجاد میکنه.
کتاب هنر تلخ نکردن زندگی در مورد همین ذهن ترسو و نگرانه که تقریبا دو هفته است مشغول مطالعه عمیقش هستم که به من خیلی کمک کرده و امیدوارم تا پایان سال بتونم از دست این خیالات و ترس ها رها بشم.
یکی از این خیالات مسخره رژه رفتن خانواده میم تو ذهنمه ، من در واقعیت باهاشون خوبم، اونا هم ، هر چند، این چند وقت متوجه شدم این خیالات بیخود روی رفتارم باهاشون اثر گذاشته و این منو آزار میده.
میخواستم پسرکوچولو رو از پوشک بگیرم ولی فعلا دست نگه داشتم تا کمی بیشتر با من همکاری کنه.
ی جاهایی نگران پسرکوچولو هستم وقتی در معرض رفتارهایی قرار میگیره که من نمی‌پسندم؛ رفتارهای پرخاشگرانه پسرجان😔
پسرجان به شدت خرابکاری میکنه و رو اعصابه ولی بهش حق میدم چون به هر حال تو این سن انرژیش زیاده و تو یه آپارتمان ۷۵ متری واقعا سخته. واسه همین با اینکه برای خودم سخته ولی به بعضی از خرابکاریهاش محل نمیدم و میگم بذار انجام بده.
با پسرکوچولو هم دائم درگیره.
منم که چند تا کتاب تربیت فرزند خوندم، وقتی نمیتونم از پس قضیه بر بیام بیشتر دچار عذاب وجدان میشم.
تصمیم گرفتم خیلی کتاب تربیت نخونم همینا رو اجرا کنم بعد دوباره کتاب بعدی...
حجم اطلاعات آدم که بالا بره ولی در عمل نتونه اجرا کنه بیشتر مضطرب میشه.
فکر کردن به نوشتن هم باعث اضطرابم میشه با خودم میگم آخه این حرفهای من چه به بقیه؟؟!!
اما باز دلم میخواد بنویسم تا ذهنم سبک تر بشه و شاید آروم تر...
امروز دوباره دچار اون اضطرابی شدم که نمیدونم دلیلش چیه ولی خودم رو آروم کردم‌...🙃
از خونه نگم براتون؛ آشپزخونه مون انگار ترکیده و منفجر شده از بس به هم ریخته میشه واقعا نمیتونم تمیز نگهش دارم ...
هر روز هم تمیز میکنم ولی صبح روز از نو روزی از نو.
به هر حال تحت تاثیر رسانه هستیم و طلب کاریم از خودمون☹
تصمیم دارم تا پایان سال باورهای غیرمنطقی و اشتباهم رو که تو این مدت دچار شدم رو از ذهنم پاک کنم تا ذهنم منطقی تر بشه.
امیدوارم امید به خدا😍😍

 
 

پنجشنبه پنجم مهر ۱۴۰۳

من و عروس

سلام
وقتی خواهرا داشتن غیبت حرفهای عروس مون می‌کردن ی جاهایی به خودم فکر میکردم و ذهنیت‌های مشابه من و عروسمون.
ولی بعد به این نتیجه رسیدم من واقعا اینجوری نیستم و فقط در حد ذهنم.
خیلی جاها خودمو کنترل کردم و هر روز هم دلم میخواد این ذهنیت‌های آزار دهنده از بین بره و جاش عشق و مهربونی واقعی جایگزین بشه.
ذهنیت‌های من هم یعد از ازدواج و شرایطی که توش قرار گرفتم از خواب بیدار شد و گرنه اینقدر زیاد نبود.
خوب خدا رو شکر
هر چقدر مسئولیت زندگی خودمون رو بیشتر بپذیریم و روی برنامه و هدف متمرکز بشیم راحت تر و شادتر زندگی می‌کنیم و از اون طرف دیگران هم در آرامش خواهند بود.
خوب خدا رو شکر این موضوع هم به خوبی حل شد.
خیلی وقته ننوشتم یعنی دائم ذهنم مطلب پیدا میکنه واسه اینجا ولی من خودم نمیخواستم وقت کسی رو بابت گله ها و شکایتهام از زندگی بگیرم.
تو این چند وقت ی کتاب خوب درباره تربیت فرزند خوندم به نام تربیت بدون فریاد.
کتاب قابل تاملی بود هرچند من خیلی از جاها نمیتونستم راه حل واسه ارتباط درست با بچه ها پیداکنم.
ی صوت خلاصه کتاب به نام چه کسی اعصاب مرا به هم می‌ریزد گوش دادم که متوجه شدم من بیشتر رفتارهام به خاطر ترس از طرد شدگی است که فعلا دارم روی این طرحواره کار میکنم تا رها بشم.
کتاب خوب دیگه ای هم مشغول خوندنم البته نسخه پی دی اف به نام هنر تلخ نکردن زندگی که اونم برام جالب بود و میخوام روی تمریناتش کار کنم.
ی دوره مجازی هم خریدم که فعلا رازه و هیچ کس جز خودم و شما ازش خبر نداره هر وقت موفق شدم در این زمینه برملا خواهد شد.
بچه ها هم به همون روال زمان مدرسه میرن و میان.
دو تا بچه مدرسه ای دارم.
پسرجان امسال میره کلاس اول و فعلا که هنوز سختی های کلاس اولی ها شروع نشده ولی خوب از هفته آینده کم کم شروع خواهد شد.
تصمیم گرفتم دیگه فیلم های شبکه خانگی رو نگاه نکنم به جز داریوش که در حال نگاه کردنم.
از بس کشتار و جدم و جنایت داره.
نمیدونم جامعه ایران این شکلی شدن یا دارن به این سمت میبرنشون.
امروز با پسرکوچولو رفتیم بازار تا واسه جمعه که میخوام برم تولد لباس بگیرم.
ناهار هم عدس پلو درست کردم غذایی که زود درست میشه هر چند فکر کنم میم با فکر قورمه سبزی بیاد خونه😉
آخر هفته خوبی داشته باشین 💐

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر