گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲

روزمره های متاهلی۲

سلام

سه شنبه شده بودم دختر مجرد سابق البته با ۳بچه!!😁

همسرجان صبحی ساعا ۴ونیم رفت روستا.من و بچه ها هم ساعت ۸صبح رفتیم روضه خونه خواهرم.

شوهر دخترخاله ام گفته بود میخوام ی فیلم بسازم از شماها ، اسمشم بذارم فرار از خانه😆

سرصبح روز تعطیل کجا میرید؟؟

راست میگه من و چند تا دخترخاله ام خیلی بیرونی هستیم.تو خونه دووم نمی یاریم.

مخصوصا الان که هوا خوبه، روزها هم بلند.

روضه که تمام شد، دختر و پسر رفتند خونه دوستشون ، من هم اومدم خونه.

دوستم پیام داد که عصر بیا دورهمی، منم از خدا خواسته.

از سال۹۸ دورهمی نداشتیم.دلم تنگ شده بود.

به بچه ها زنگ زدم که بیام دنبالتون ولی نیومدن.خب پیش دوستشون راحت تر بودن، چون جمع ما بزرگسال بودن و بچه ای نبود.

خبر بدی که شنیدم فوت شدن همسر دوستم بعد از سه ماه ازدواج بود.

یکی دیگه از دوستام هم ی دختر ۲ ساله داشت که من خبر نداشتم.

خلاصه قرار گذاشتیم که پنجشنبه ها بریم پارک دورهمی..🙃

تا ساعت ۷ ونیم بیرون بودم و بعد همسر جان اومدن دنبالم، وقتی دید که بچه ها نیستند حسابی ناراحت و پکر شد.

به شدت ناراحت بود که بچه ها مدت طولانی خونه دوستشون بودند تقریبا ۸ ساعت.

قبول دارم که اشتباه کردم‌ بهتر بود قاطعیت به خرج میدادم و میبردمشون.

شب در مورد این موضوع ذهنم شروع کرد به فکر کردن. از ازارگری تا افکار منفی خنده دار😁😁

مثلا یکی از فکرام این بود که خوب اگه نگران تربیت بچه ها هستی، بده به مادرشون، من که نمیتونم جور کم کاری های تربیتی شما رو بکشم😔

ولی مثل همیشه سکوت کردم و در پایان هم‌ ختم به خیر شد.

چهارشنبه هم بچه ها میرن پیش مامانشون، من هم مشغول امورات منزل.

انشالله قراره خرداد بریم مشهد.مکان هم رزرو شد خدا رو شکر

 
 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

روزمره های زندگی۱

سلام
دخترجان شیفت ظهره و من و پسرا تو خونه ایم.
این روزا حالم خوبه ، بهتر از روزهای قبل .
هر چند ته دلم هنوز کامل با خودم آشتی نیستم .
کارهای هر روزم تغذیه خانواده مثل غذا درست کردن و صبحانه بچه ها و..بازی با بچه ها به خصوص پسرجان و امیرحسین و ظرف شستن ، اگه وقتی بشه به کارهای دیگه میرسم.
کارامو رو برگه نوشتم امیدوارم خیلی زود انجامشون بدم.
ی چند وقتی عضو کانال بودم که در مورد زندگیاشون مینوشتند و عکس میذاشتن.
راست میگن فضای مجازی و صفحات بلاگرا افسردگی میاره، منم دچار ی حس منفی شده بودم.
واسه همین تصمیم گرفتم بیام بیرون.
پسرجان خیلی بامزه است، صبح ها زنگ میزنه به باباش سرکار و سفارش میده مثلا توی زمستون ی روز زنگ زده و میگه برام هلو بخر یا هندونه و ....😁😁
امروز هم صبح زنگ زد شیرینی نون خامه ای یا همون نارنجک خودمون رو سفارش داد.
امیرحسین ی کم تب داره و ی دونه هایی روی بدنشه نمیدونم ابله مرغانه یا نه؟؟
خدا نکنه موندن تو خونه برام سخته دلم میخواد اخر هفته برم بیرون.
مهمونی هم دعوت شدم .امیدوارم به خیر بگذره و چیزی نباشه.
گفتم اگه بیشتر بشه ببرم دکتر، تا فردا صبر کنم.
این روزها بیشتر با خودم دوستم و اگه ی حس منفی میاد ،میگم طبیعیه نگران نباش.
امیدوارم بتونم این دوستی و البته واقع بینی رو بیشتر کنم.

همسرجان، دیروز از سرکار اومده، نماز و ناهار و خواب، شب هم با بچه ها رفتن ساندویچ خریدن اومدن خونه .
همه مون خسته بودیم و زود خوابیدیم به جز من و امیرحسین که تب داشت و تا ۲و نیم بیدار بودیم.
همسرجان هم نشست پای تی وی و تا ساعت یک سرگیجه نگاه کرد.
خداییش با بچه کوچک نمیتونی به خودت برسی و این هم ی واقعیت مهم و ضروری زندگیه که من باید اساسی بپذیرم.
برا خودم برنامه های الکی و زیاد نریزم که وقتی نشه حس منفی بگیرم.
همین کارهای معمولی زندگی رو انجام بدم کلاهمو هم بندازم بالا😆
دارم تو ذهنم با یکی از دوستانم درباره روابط همسرانه درد و دل میکنم😔😉😁خنده داره .
نمیدونم حالم بهتره یا سرکوب شدن در وجودم که خیلی به روابط سرد زن و شوهری فکر نمیکنم و منو اذیت نمیکنه.😁
همسرجان ادم خوبیه، البته منم خیلی خوبم.(بر منکرش لعنت)
ولی کم صحبت میکنه، کم حالتو میپرسه، کم احساساتشو بروز میده.
گاهی دلم ی کوچولو توجه میخواد که اصلا نداره.
مثلا دیشب تا ساعت ۲ونیم با امیرحسین بیدار بودم،چند دفعه پاشدم رفتم اشپزخونه، براش شیرخشک درست کردم، بیدار هم بود ولی دریغ از گفتن اینکه بچه چشه؟؟
یعنی تا این حد!!
بهش میگم دلم میخواد فقط سرت رو توی اتاق کنی و بگی چطوره؟همین🙃
اینم نیست.
این شخصیت آزارگر منه که حسابی امشب مشغول جولانه.
درباره مثلث سرزنش شنیدید من اولین بار که خوندم توی کانال خانم انسیه ملکی بود.
برام جالب بود.
سه ضلع مثلث:
۱-قربانی
۲-آزارگر
۳-ناجی
که من هر سه تا شو داشتم ولی آزارگریم در اوج بود، بعد کمی قربانیگری و در ارتباط با بچه ها ناجیگریم بالا بود.
با خودم میگفتم چرا من دوست دارم بچه ها پیشم باشند؟متوجه شدم بله ناجی گرم دوست داره.
حالا ی کم حالم بهتره...
دلم سفر میخواد.انشالله امام رضا بطلبه خرداد میریم مشهد.
سومین سفر متاهلی...😍

 
 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

طبیعت زندگی

سلام
ی چیزی که این چند وقت ارومم میکرد یاد خدا بود.
راستش مثل قبل با خدا ارتباط ندارم، نمیدونم الان تو مسیر درستم یا قبلا؟؟😔البته ی چند وقتیه که بیشتر به یادشم و بهش توکل میکنم.
نمیدونم با خدای واقعی ارتباط دارم یا ی خدای ذهنی🙂
ی چیز دیگه که به من ارامش میده زودگذر بودن دنیاس اینکه میگذره نترس از سختی هاش، زود تموم میشه.
خداییش ۴۰ سال گذشت و نفهمیدم البته این سه سال گذشته ی طرف ۳۷ سال ی طرف😉
۴۰ سال که به نظر خودم هدر رفت امیدوارم ۴۰ سال بعدی اگه عمری بود، مفید باشه.
تو روزای بچه داری خیلی حس منفی و بی ارزشی میکنم.
با اینکه بچه داری خودش خیلی کار شریف و مقدسیه ولی از بس برای خانم ها شاغل بودن و فعالیت اجتماعی رو پررنگ کردن، من هم تحت تاثیر قرار گرفتم و بعضی مواقع به خودم میگم من که هیچ کاری نمیکنم و دارم عمرم رو هدر میدم.
نه اینکه قبلا خیلی کار میکردم🙃 الان بیکاری حساب میشه.
این چند وقت با فیلم خودم رو سرگرم کردم که زیاد دوست ندارم اینجوری وقتم بره ولی کار دیگه ای هم نمیتونم انجام بدم.
پوست شیر رو تمام کردم، الان هم سرگیجه و مترجم رو دارم میبینم.
چقدر فیلم ها منفی و قتل و کشتار شده واقعا زندگیها به این سمت رفته.
من که تو خونه نشستم و از همه جا بی خبر.
توی فضای مجازی هم زیاد نمیگردم . ی دو سه کانال روانشناسی و خانوادگی عضوم همین.
اونا هم از روی اجبار...
نوشتن هم کم شده، وقتم بیشتر با کار خونه، بازی بچه ها و فیلم و اگه برم بیرون خونه کسی میگذره.
ی مورد دیگه که ذهنمو درگیر میکنه ولی کمک میکنه به من برای ارامش ، موضوع دردناک مرگه.
خیلی بهش فکر میکنم، وقتی حس تنهایی میاد سراغم، فک میکنم همه ادمها مردند و من تنهاترین ادمم.
فکر میکنم چه جوری میمیرم، امیرحسین چی میشه؟به همسرجان گفتم اگه بمیرم امیرحسین رو بده مامانم بزرگ کنه😭
مرگ حقه و فراری ازش نیست.ی روز میاد سراغم، با خودم میگم خدا هست مثل همه ادمهایی که مردن ،منم مثل اونا، مگه من چیم ازشون بالاتر و بهتره.
طبیعت زندگی همینه .

اگه بتونم با طبیعت زندگی همراه بشم زندگی راحت تر و شادتر میگذره.
واقعیت هایی مثل سخت بودن زندگی، تموم شدن سختیها، پیری، مرگ .
امیدوارم 😌

 
 

دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲

همسرانه

سلام
امیرحسین و خانواده سرما خوردن. دیشب تا ساعت ۴ بیدار بودم و دوباره ساعت ۶ بیدار شدم.
دو تا اتفاق افتاد که هر دوتاش باعث عصبانیت من و البته همسر جان شد.
دیشب که سر سفت یا شل بستن پوشک بچه بحثمون شد😁و من ناراحت از حرف همسر(زود بهش برمیخوره و متاسفانه گاهی بددهنی میکنه و این منو ناراحت میکنه)
البته منم خیلی عصبانی شدم.
امیرحسین به خاطر پوشک بدنش سوخته فقط گفتم سفت نبند اذیت نشه همین.

دوباره صبح به خاطر اسپری بینی بچه ناراحت شد.
بهش گفتم چه زود ناراحت میشی گفت اره ولی یادم نیست چی شد!
خوب بهتر 🙃
بسیار ناراحت و عصبی میشم و دلم میخواد چیزایی که تو ذهنمه رو بهش بگم ولی دندون رو جگر میذارم و سکوت میکنم.
چون میدونم اینا بازی های ذهنه و در واقعیت به این شوری نیست.
گاهی فکر میکنم امیرحسین و منو دوست نداره یا مثلا تو زنوگی قبلیش صمیمی تر بوده و حالا کمی مثل غریبه هاست.
اگه من دستم بهش نخوره، مثل دو تا نامحرم میشیم.
با خودم میگم دو تا نامحرم توی ی خونه از رو فضولی ممکنه دستی به هم بزنن تو خونه ما که خبری نیست😁😁(+۱۸ نیست ، همین ارتباط های معمولی منظورمه)
حس میکنم که زندگی قبلیش بیشتر و بهتر ارتباط داشته.
یعنی من و امیرحسین تا صبح بیدار بودیم و ا.حسین گریه میکرد، داشت تی وی نگاه میکرد ، دریغ از اینکه بیاد توی اتاق و ۱۰ ثانیه بگه چیه؟چشه؟
اصلا در امر بچه که همراهی نداره.
مهم نیست ، خودم از پسش برمیام ولی دوست دارم همراهی کنه .
بعضی مواقع ذهن مقایسه گرم، میگه قبلا خیلی کمک میکرده!
نمیدونم مقصر منم که کارهامو درست انجام میدم
روانشناسا میگن بیان کنید مثلا برای هر کاری که نمیشه بیان کرد.
هر روز خدا بگم عزیزم ما زن و شوهریم و ی قوانینی وجود داره که در حد امکان و توان باید رعایت بشه .
مثلا من دوس دارم وقتی بچه خیلی گریه میکنه سر تو ، توی اتاق کنی و بگی چشه یا ۱ دقیقه فقط بغلش کنی.
وقتی مریضم و ی عالمه ظرف تو سینک لطفا تو رو خدا حداقل ۱۰ تاشو بشور..
خلاصه وقتی ناراحتم تو ذهنم یک دعوایی میکنم و حسابی از خجالتش در میام.
حتی با خانواده اش هم و در نهایت قهر میکنم و از خونه میام بیرون.
چرا مردا اینجورین؟
من که در زمینه زن و شوهری خیلی راضی نیستم.‌
دلم به خوبیاش گرمه
همین که هر جا میخوام اجازه میده برم یا اگه چیزی خواستم برام میگیره و فراهم میکنه.
با بچه ها بازی میکنه
بعضی از امورات خونه کمک میکنه
تفریح و سفر میبره
از نظر مالی خوبه
ولی چند عیب داره که اذیتم میکنه که یکیشو گفتم.
چندبار هم تذکر دادم ولی خبری نشد .
دلیلش رو نمیدونم .
امیدوارم درست بشه.
خوب بگذریم از همسرجان که هر چه غیبت کنم کم است😉
چند روز پیش دو نکته اساسی در مورد خودم کشف کردم که هم خنده ام میگیره و هم گریه😭😭
۱-من خیلی ذهن گرا هستم. تو ذهنم ی آدم بسیار کارآمد، قوی، شاد و پرانرژی و موفق از خودم ساختم که حالا میبینم ای بابا من چرا اینی که تو ذهنمه و فکر میکنم هستم، نیستم😔
آدم ذهن گرا کمتر موفق میشه.
۲-سالهای مجردی بی خیال گذروندم و از فرصتهام استفاده نکردم.
حالا تو این وقت بچه داری، و سرشلوغی میخوام به اهداف ۴۰ ساله ام برسم.
بعد که نمیتونم برنامه رو اجرایی کنم ناراحت و دلمرده میشم که ای خدا چرا من نمیتونم.
خوب نمیتونی دیگه وقت نداری، اولویت هات فرق کرده.
حالا میخوام خودی نشون بدم😁😔😔
خنده داره

به همسرجان گفتم میخوام ی کاری شروع کنم گفت پول میخوای؟
تو دلم گفتم نه واسه پول که نیست در حالی که چرا هست .
آدم ولخرجی نیستم فقط میخوام پول دربیارم تا حس ارزشمندی داشته باشم😔حس ارزشمندیم پایینه دچار تله بی ارزشی هستم.
این همه اطلاعات روانشناسی رو میخوام چیکار؟؟!!

والله

خدا کمک کنه واقع بین بشم...

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر