|
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ |
|
اقا اومدن |
 |
|
سلام روز اول که میم رفت خیلی ترسیدم نکنه از پسش بر نیام و بچه ها اذیت کنن ولی خوب اونا هم نسبت به قبل کمتر اذیت کردن و دل و دماغ فضولی رو نداشتن. بالاخره چهارشنبه اقامون😊اومدن و دیروز و امروز و شب یلدا درگیر مراسم ایشون هستیم. سبک مهمونی و رفت و آمد ها و مراسم های خانواده میم با ما فرق میکنه واسه همین زیاد نظر نمیدم . بر عکس ما که خیلی اهل رسم و رسومات هستیم اونا اصلا اهلش نیستن . امروز جمعه هم حسابی کار بود چه ظرف و چه لباس... الان هم ی عالمه قابلمه رو باید برم بشورم😢 ناهار عدسی درست کردم .شب هم خانواده میم رو رستوران دعوت کردیم به صرف ولیمه. خانواده ما هم قرار شد شام شب یلدا رو ما برعهده بگیریم و خونه مامانم باشه... خدا رو شکر بارون خوبی اومده انشالله که ادامه داشته باشه .. دیشب هم رفتیم واسه نی نی لباس خریدیم، گفتم ی وقت مشکلی پیش میاد طفلی لخت نمونه تو بيمارستان 😄 فردا شنبه هم باید برم سونو ۳۲ هفته ( وای چه قدر زود گذشت) اوایل اصلا فکر نمیکردم زنده بمونم دقیقا ۷۲ روز دراز کشیده بودم و حالت تهوع شدید ، الان هم هنوز ادامه داره ولی دیگه تحمل میکنم. چه روزای سختی رو گذروندم. خدا رو شکر میکنم که به اینجا رسیدم و ۶هفته دیگه احتمالا تمام بشه انشالله. تصمیم گرفتم همین طور کوتاه بنویسم و ی خبر بدم از خودم. اینجوری بهتره. |
|
|
|
|
|
| |