|
چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۰ |
|
آرامش خانه پدری |
 |
|
سه شنبه ها بچه ها نیستن میرن دیدن مادرشون و من هم از این فرصت استفاده میکنم و من هم میرم دیدن مادرو خانواده دوست داشتنی ام الان تازه قدر شون رو میدونم و اینکه چه رفتارهای زشتی باهاشون داشتم اونم فقط به خاطر ازدواج .. خنده داره جامعه چیزهایی رو برای خوب بودن تعریف میکنه و در ذهن ادماش جا میده که به نظر من به جای اینکه مهربانی و صفات انسانی رو پرورش بده برعکس ادم ها رو از هم دور میکنه با پرورش خصلت های اشتباه. ازدواج کردن اعتبار میشه فرزند داشتن خانه ماشین چهره زیبا لباس فلان، طلا و جواهر فلان ،سفرهای بهمان ویلای کجا و برای هر یک از اینها ارزش خاصی قایل میشه و بعد ی زمانی می بینی که تو چقدر از انسانیت و ارزش های اون دور شدی خالی تهی و شاید هم پوچ... من هم فکر میکردم اگر ازدواج کنم دیگه همه چی گل و بلبل میشه و من به اون زندگی ایده الی که در ذهن دارم میرسم فکر نمیکردم که زمانی خواهد رسید که در خلوت و تنهایی ام برای دیدار روی مادرم و صدای پدرم و دیدن خانواده ام با حسرت اشک خواهم ریخت. اوایل که از خانه پدری برمیگشتم بدترین حس و فکر دنیا را داشتم میگفتم وای خدای من دوباره برمیگردم به این خانه پر از درد و رنج و سختی. دیشب که کنار بخاری نشسته بودم در ارامشی عجیب،وقتی همسر جان تماس گرفت که بیام دنبالت انگار دلم نمیخواست هر چند حسم به بدی انروزها نبود ولی دوست داشتم بیشتر بمانم ولی چاره ای جز رفتن نیست. زندگی همین رفتن هاست. همین دلتنگی ها همین فراق ها و جدایی همین دل نبستن ها و دل کندن ها می گفتند خانه پدری مثل بهشت است ولی باور نمیکردم میگفتم خودش که ازدواج کرده اگر خودش هم مجرد بود همین حرف را میزد قدر پدر ومادر را کاش بیشتر بدانم و بتوانم ذره ای از اشتباهات گذشته ام را جبران کنم. برچسبها: پدر و مادر, مجردی, ازدواج, متاهلی |
|
|
|
|
|
| |