گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲

خطاهای شناختی آزاردهنده ذهنم

سلام خیلی وقت بود که حس میکردم ی ادم دیگه در درونم زندگی میکنه،فکر میکردم اسکیزوفرنی دارم،شاید هم دارم😉 خیلی این ادم درون منو میترسه،نگران میشه،عصبانی و خشمگین،حسادت میکنه کمال گراست و به شدت از عیب و ایراد میترسه، عزت نفسش پایینه. شاید هم نیمه تاریک وجودمه که حالا بیشتر خودش رو نشون میده. کم کم به این نتیجه رسیدم که ذهنم داره فریبم میده. من که در واقعیت به این بدی که ذهنم میگه نیستم. نه با خانواده شوهر، نه با خانواده خودم البته ی کم حسادت اشتباه دارم یا عزت نفس کمی پایین و البته درد بزرگم خجالتی بودن و ابراز نکردن عقاید و افکارمه. قبلا هم گفتم دوست دارم سخنران بشم ولی خجالت میکشم از اینکه احساساتم رو نشون بدم. زبان بدن اشتباه هم دارم. تو بدترین حالت میخندم و این خیلی بده ،خودم اینو دوس ندارم. چند روز پیش مطلبی خوندن درباره خطاهای شناختی که ماشالله بیشترشو داشتم که طبق اصلی که میگه بنویسید تا رها بشید اینجا مینویسم و نشر میدم، در حالی که پسران منو احاطه کردن 😁 خطاهای شناختی من: ۱-فیلتر رویدادهای مثبت: انگشت گذاشتم روی خصوصیات منفی خودم و دیگران ، همش حس منفی میگیرم در حالی که حداقل خودم ی عالمه ویژگی مثبت دارم مثل مسئولیت پذیر، مهربون، صبور، منظم، کاری، خوش سلیقه، قانع(فک نکن خودشیفتگیه نه ی وقتایی لازمه خوبی هامون رو به خودمون یاداوری کنیم تا از اون حس منفی خلاص شیم😌) ۲-تفکر همه یا هیچ: یا خوبه یا بده نه عزیزم ادمها هم خوبی دارن و هم بدی.فقط چشم ها رو باید شست جور دیگر دید ۳- دست کم گرفتن نکات مثبت:خدای همینم😔 یعنی ذهنم نمیتونه خوبی ببینه آخی .

۴- نتیجه گیری سریع یا ذهن خوانی ناشی از نگرانی های مداوم است:من غذا که درس میکنم ی وقتایی فک میکنم غذام خوب در نیومده ذهنم میگه همسرجان ازت ایراد میگیره، میگه مواد رو اسراف کردی یا مثلا چقد کم یا زیاد درس کردی، خلاصه استرس میگیرم در حالی که وقتی میخوره بنده خدا تازه خوشش میاد یا چیزی نمیگی . ترس همیشه همراه این ذهنمه، الان البته کمتر شده . فک کنم عزت نفسم بهتر شده👏👏

۵-فاجعه افرینی: ی وقتایی ذهن از کاه کوه میسازه.اینو دوس ندارم واقعا ازار دهنده اس مثل همین انجام کارهای خونه یا بچه داری . اینقدر هم سخت و فاجعه نیس ی وقتایی واقعا راحتی، ی زمان هایی کار بیشتر داره.همین. به هر حال جوهر انسان کاره دیگه.کار نکنم چی کار کنم😁😁 فاجعه سازی زمانیه که تو ذهنم با خانواده همسر بحثم میشه سر موضوعات بیخود و کوچیک😁😆 در واقعیت همه چی آرومه...

۶- شخصی سازی:مثلا ی بار توی مراسمی ی نفر در مورد افزایش سن ازدواج صحبت کرد و من فک کردم داره در مورد من صحبت میکنه تو ذهنم حسابی فحشش دادم و داد وبیداد کردم😉فقط تو ذهن بودااا

ا ۷-اشتباه کنترلی:من خیلی به خوشحال کردن این و اون فکر میکنم، دلم همش میخواد اگه کسی کمکی میخواد به دادش برسم. گاهی هم میگم به من چه؟؟ یعنی تعادل ندارم ...

۸-استدلال غلط:حرف من درست و تو غلط، ی دفعه دوستم به من گفت تو فکر میکنی عقل کل هستی، راست میگفت الان هم همین فکر رو دارم خدایا کمک!!

۹-سرزنش کردن:من همیشه فک میکنم علت حال بدم رفتارهای همسره حالا بی تاثیر هم نیست ولی اگه عزت تفست خوب باشه و از نظر روانی سالم باشی دچار مشکل کمتر میشی نه مثل من که پاشیدم🙃☹️

۱۰-بایدهای کمال گراها زیاده، طفلی کمال گراها، زندگی بهشون سخت میگیره خودشون سخت تر.. باید خونه تمیز و مرتب باشه، باید سحرخیز باشم،باید با بچه ها درست رفتار کنم، غذام عالی باشه..دیگه حدیث مفصل بخوان تو☹️

استدلال احساسی:احساس نمیتونه دلیل درستی باشه فقط ناشی از همین فکرهای اشتباه منه ولی من با احساسم راحت کنار نمیام .مثلا احساس اضطراب، ترس. ناشی از همین کمال گرایی و باید گرایی منه. من باید خوب، قوی و شاد باشم.

۱۲-برچسب زدن:من تنبلم، من خشمگینم، من نمیتونم، من اهمال کارم... در حالی که همیشه اینجوری نیستم و داره برچسب میزنه به من ذهنم.

۱۳-حق به جانب بودن هم وجود داره در خطاهای ذهنم. در حالی که همیشه حق با من نیست ، بهتره دیگران رو هم درک کرد و به نظرشون احترام گذاشت.

خلاصه خطاهایی که تو این مدت باعث آزار و ناراحتی من شد. البته هنوز عزت نفسم درست نشده، کمال گرایی هم دارم و این خطاهای شناختی. ابراز وجود و بیان احساسات، افکار و عقاید هم هنوز خجالت میکشم. و اینکه مهرطلب و تایید طلبی و طرحواره ایثار هم در وجودم خودشو نشون میده. انشالله که از پسش بربیام😍

 
 

یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲

خانواده همسر)۲

سلام
الان که دارم تایپ میکنم صبح جمعه اس.
من و امیرحسین اومدیم ردستای بابا.
اولین پنجشنبه تنهایی است که اومدیم بعد دعوای خواهرا دیگه خونه شهر بابا نمیرم تقریبا نزدیک دو ماه میشه.
از وقتی از سفر اومدیم حسابی خانواده شوهر تو ذهنم می لولند.😔
برای اولین بار به مامان در موردشون گفتم.حسابی غیبت کردم بعدش هم دچار عذاب وجدان که چرا گفتم؟
استرس منو میگیره.من خیلی کم در مورد کسی صحبت میکنم، بیشتر سکوت میکنم.
تصمیم دارم بیانم رو عوض کنم ،فن بیانم رو بهتر کنم.
دلیل این همه غیبت خانواده همسر رو نمیدونم چیه؟
تا حالا اینقدر جزئی در موردشون صحبت نکرده بودم.☹️
هنوز دلم با خواهرام صاف نشده، دوس ندارم برم خونه بابا ببینمشون😭
کاش ذهنمون آروم میگرفت اما متاسفانه بی خیال نمیشه
همین ذهن و فکراشه که آدم رو دچار خوشی یا ناخوشی میکنه.
همین خیالات الکی!!!!
خیالپردازی هم بده ،من خودم به شدت خیالپردازم ،الان کمتر شده ،همین اندازشو هم دوس ندارم.
ی اخلاق بد دیگه ای هم دارم اینه که وقتی تنها میشم با خودم حرف میزنم، داستان سرایی میکنم واسه خودم😁
روانشناسی میگه بیشتر رفتارهای ما ریشه در کودکی داره، منم خیالبافی هام مربوط به دوران راهنمایی م بود، دقیقا زمان بلوغ.
وای چه عمری گذروندم😭 خدا منو ببخشه.😔
خودم که جرات ندارم به بیهودگی ها و وقت گذرونی هام فکر کنم یعنی وقتی میخوام به گذشته برگردم رو بر میگردونم. جرآت ندارم، خجالت زده میشم.
دلم ی آدمی رو میخواد که هم راهنمایی کنه منو و هم حرفامو گوش بده.
متاسفانه نمیتونم به مشاورها اعتماد کنم.
خواهرم جلسه ای ۲۰۰ میداد گفت الکیه هیچ سودی برام نداشت.
خدا خودش به من و همه کسانی که گرفتاری، مشکل و سختی تو زندگیشون دارن، کمک کنه.ان شاالله.
پ.ن:قوم شوهر رو مثل ی همسایه ای بدونم که سلام علیکی با هم داریم،گاهی هم میریم خونه هم.
یادمه دوستم میگفت با خانواده شوهر نباید صمیمی شد، الان متوجه حرفش شدم😌😉

 
 

چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲

خانواده همسر

سلام
دوشنبه از مشهد برگشتیم خوب بود، خدا رو شکر، دعاگو بودم.
از صبح هم تو ذهنم با خانواده همسر در حال بحث و جدل و حال گیری😁 هستم.
نمیدونم من مشکل دارم یا خاصیت ذهنه.
در واقعیت رابطه مون خوبه.ولی تو ذهنم باهاشون درگیری دارم.
فک کنم ذهنم عزت نفس پایین داره.
آیدا در مورد حسادت نوشته بود، مجردی فک میکردم همه مشکلاتم به خاطر دیر ازدواج کردنه،اگه ازدواج کنم همیشه حل میشه و زندگی گل و بلبل🎊🎊
حالا متوجه نتایج و اثار کارهای گذشته ام میشم.
.من هر یکی از بچه های فامیل ازدواج میکرد چه دختر و چه پسر، حسادت میکردم و به هم میریختم.
بی خیال گذشته ،حال رو خوش است😉
مادرشوهر هم با ما اومد مشهد، وای رو اعصاب!
دخترجان و پسر جان که دایم باهاش دعوا داشت.
هر چی تذکر میدادم اثر نداشت و رفتار خودش رو ادامه میداد.
همسر و مادر اعتقاد داشتند که رفتارهاش به خاطر مادرشه که بهش یاد میده.
ولی من فکر میکنم جدا از این قضیه، رفتارهای مادرشوهر هم بی تاثیر نیس.
مادر‌.ش خیلی ترسو و عصبیه.دائم میگه نرو اونجا، بیا اینجا نکن بکن خوب ادم عصبی میشه.
خودم اخر سفر توی آبگرم فردوس میخواستم ی چیزی بگم ولی خوب کنترل کردم.
از روی مهربونی و نگرانی میگه ولی دیگه از حد گذرونده...
ی چیز بدی که دارن خانوادگی، حساسیت رو اسرافه😁خیلی هم رعایت میکنن.😁
مادر.ش (حرف اول شوهر)غذا درس میکنه زیاد، نمیدونه چیکار کنه به خیال خودش اسراف نمیکنه میریزه پیش گربه، مرغ و خروس.
خوبه تو روستا زندگی میکنن.
آدم با بکن نکن هاشون عصبی میکنن.همسر جان هم همینجوریه، بهش خیلی گفتم نگو به بچه ها اینقدر ولی گوش نمیده.
نگران امیرحسین میشم باز توکل به خدا، خودش کمک میکنه.
مادر.ش به همسر جان تز میداد که از همین اول به امیرحسین تشر بزن که مثل این دو تا فضول نشه.منم گفتم من بچه با تشر بزرگ نمیکنم😉
من با خانواده همسرم رابطه خوبی دارمدهر چند بعضی رفتارهاشون رو اعصابمه به قول دختر جان خیلی حرف میزنه همش رو مخمه😇
میخوام این چند رفتار رو هم بی خیال شم و توجه نکنم.
متاسفانه ذهن سوزنش به ی چیزایی گیر میکنه که دلت نمیخواد.
دلم نمیخواد ذهنم رو درگیر رفتاها و یا نوع زندگیشون کنم ولی ذهن لعنتی نمیذاره.
نمیدونم چیکارش کنم؟
همسرجان به دختر میگه تو خودخواهی در حالی که همه ما ادم ها خودخواهیم.
مادر.ش تو مشهد فقط دوس داشت بره حرم یعنی اگه نمیبردین ناراحت میشد حالا من هی میگم بچه ها رو ببر، ی پارکی، شهربازی کو گوش شنوا!! اخرش دم حرم بودیم مادر.ش گفت بریم حرم نماز بخونیم،بچه ها گفتن نه نمیام.
الان هم میگن مشهد دیگه نریم.
اینم از چالش های متاهلی!!😁

 
 

شنبه ششم خرداد ۱۴۰۲

بنویسم

سلام
تصمیم گرفتم ی مدت ننویسم ذهنم همیشه خدا در حال تعریف کردن وقایع زندگیمه یا هم داره برای اینجا موضوعی پیدا میکنه تا بنویسم.
واسه همین اذیت میشم.
نوشتن روی کاغذ دفتر رو بیشتر دوست دارم انگار سبک تر میشم ، راحت تر هم مینویسم.
اینجا باید فکر کنم در مورد چی بنویسم چی ننویسم.
یکی میگفت فقط واسه خودت بنویس ولی نمیشه به هر حال اینجا مخاطبانی داره که میخونن.
اگه بتونم ذهنم رو از این حالت خارج کنم زندگیم خیلی عالی میشه.

من واقعی و ذهنی
صبح فکر میکردم که چقدر من واقعیم با من ذهنیم فرق داره همین هم باعث حس منفی و بد میشه.
درذهنم خودم رو خوب یعنی خیلی خوب😁موفق همه چیز تموم میدونم ولی در واقعیت خوبم، بی عیب و ایراد هم نیستم و این تفاوته این دو منه😉
واسه همین کمال گرایی در درونم وجود داره میخواد منو بی عیب نشون بده وای چقدر بد!
از صبح حوصله کار ندارم.بی خیال.
همین جوری تو خونه همیشه کار هست.
می دونید میام ی عالمه برنامه های قشنگ قشنگ میریزم دریغ از عمل، ذهنم همراهی نمیکنه خوب خاصیتش همینه تا انرژی کمتری مصرف کنه.

برنامه های الکی
الان تو دفترم از ۱۴۰۰ که خریدمش، ی عالمه برنامه نوشتم که اجرا نکردم.
خلاصه همین جور کم کردم که به دو سه تا برنامه رسیده.
تابستون بچه ها هم شروع شده، نمیدونم چه برنامه ای براشون بریزم.
دائم میرن خونه همسایه پایین صبح و عصر ، من دلم نمیخواد.
بازی خوبه برا بچه ها ولی فکر میکنم اینجوری مسئولیت پذیری رو یاد نمیگیرن.
دخترخاله ام به من گفته بیا بریم استخر من تو عمر چهل سالم هنوز نرفتم.ی بار دوستم گفت بریم مایو هم خریدم ولی هر بار کاری پیش اومد و نشد .
هر چند خیلی ها از استخر رفتن بدشون میاد به خاطر کثیفی اب و بیماری ها وای دوست دادم حداقل ی بار برم تا نمردم😁
هفته دیگه قسمت بشه میخوایم بریم مشهد اخر هفته پرکاری دارم.
بعضیا برای کار خونه هم برنامه میریزن مثلا شنبه اتاق خواب یشنبه چی چی!!
منم ی مدت مینوشتم بر خلاف نظرشون که میگن اینجوری خونه همیشه تمیزه خونه ما کثیف و به هم ریخته میشد وایه همین بی خیال شدم و با خودم گفتم هر کاری خواستم انجام میدم.اینجوری بهتره.

درگیری های ذهنم
چند تا موضوع ذهنم رو درگیر کرده بوود گفتم مشکلات من به بقیه چی ولی میگم تا ذهنم نفس بکشه.
دو تا خواهرام که هنوز ازدواج نکردن اصلا دوست ندارن با من ارتباط داشته باشن چند روز پیش که رفتم حسابی دعوام کردن و منو از خونه بیرون البته من پوست کلفت تر از این حرفام و نرفتم😁گفتن فقط وقتی مامان هست بیا.
منم دو هفته اس نرفتم خونه بابام😭
هر چقدر فک میکنم جوری رفتار نکردم که با من اینجوری رفتار میکنن نمیگم خوب بودم ولی...
موضوع بعدی تنهایی منه که اصلا هیچ کی نمیاد دیدنم خودم هم که میخوام برم هر کی ی چیزی میگه و نمیتونم برم دیدنشون😔 گاهی میگم اینقدر تبلیغ بچه اوری میکنن اخرش با اون همه خواهر و برادر تنها!!
ای روز گار .
خوب بسه دل درد کردن.
دعا کنید حال ذهنم خوب بشه و از این آشفتگیها رها بشم هر چند نسبت به قبل خدا رو شکر خیلی بهترم.
یعنی عیب کار رو میدونم و این خیلی کمک کننده است.

موفق باشید دوستان من❤️❤️

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر