گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲

به وقت  چهل سالگی

سلام

فردا اول شهریور من ۴۰ ساله می‌شم.خوشحالم؟

نه زیاد عمری که از دست دادم چه راحت و مفت😭😭

راستش خیلی وقته دیگه روزهای مجردی از یادم رفته😔

انگار همیشه زندگی متاهلی داشتم و زندگیم همینجوری بوده.

یادم رفته روزهایی که حسرت ازدواج داشتم، دلم فقط ی شوهر میخواست که زنش بشم و بچه بیارم

از نگاه و حرف آدمها رها بشم.برم ی زندگی بسازم که دهن همه باز بمونه😊

برم ی کارهای محیرالعقولی انجام بدم😔

ی عالمه عشق، شادی، محبت بپراکنم😁

یادم رفته روزهایی که از ترس تنهایی و پیری افسرده میشدم.

رویاها و خیالاتم فراموشم شده.

ترس از نگاه دیگران، حسودی به متأهلا

همش یادم رفته.

چقدر انسان فراموشکاره، از ی نظر خوبه و گرنه دیوونه میشد و میزد به سیم آخر.

سیم آخر آدمیزاد چیه به نظرتون؟؟

یادمه وقتی میرفتم تو جمع فامیلی که همه دختراش ازدواج کرده بودن حس بدی داشتم از اینکه اینا چقدر خوشن،پشت سرم چی میگن و ...

جمعه دخترعموم که هنوز ازدواج نکرده اومد خونه مامانم، ی لحظه اون روزا یادم اومد،با خودم گفتم الان فک نکنه من دارم پز میدم و حس منفی بگیره از بودن با من.

از اینکه من قربون صدقه بچه ام میرم...

فکرهای بچه گانه ذهنم تمامی نداره...‌

میدونید همش به خاطر رفتار بزرگترامونه،که اونا هم تحت تاثیر گذشتگان و جامعه شون بودن.

حالا ما هم به عنوان والدین همون شیوه رو در پیش میگیریم و جلو میریم.😔

ناراحت کننده اس.

شاید فکر کنیم نه من بهتر از پدر و مادرم، والدگری خواهم کرد.

درسته ی جاهایی متفاوتیم ولی در مجموع تأثیرپذیری بسیاری ازشون خواهیم داشت.

من تجربه کردم،من همیشه به مامانم ایراد میگرفتم چقدر نگران تمیزی خونه هستی،بی خیال.

حالا از صبح که بلند شدم اینقدر خونه به هم ریخته بود که استرس منو گرفت.

باز استرسم بیشتر میشه وقتی متوجه علت استرس اولیه میشم😉🙃(گرفتین چی گفتم؟)

اوایل ازدواج از خدا گله کردم که چرا زودتر ازدواج نکردم تا بفهمم چه اشکالاتی دارم یا به من نشون نداد عیب و ایراداتم رو.چرا کمکم نکرد؟ مگه خدا نیست؟

امروز هم در تولد ۴۰ سالگیم گله و شکایت دارم از خدا که چرا گذاشت عمرم اینقدر به بطالت بره؟

یعنی به عنوان خدا نمیتونست کمکم کنه تا جوونیم اینقدر داغون تموم نشه.

خدا رو شکر نمیتونم بکنم وقتی که حالم بده از ۴۰ ساله شدن.

نمیدونم شاید حالا باید بهتر باشم چون ازدواج کردم،همسر خوبی دارم، امیرحسین و بچه ها کنارم هستند.درسته هنوز ذهنم مشغول مزخرفات بچه گانه میشه ولی خیلی نعمت به من داده شده حالا گیرم دیرتر،😊.

پس بگم خدا جوونم ممنونم ازت.

پ.ن: این معجزه نوشتنه،با حال بد شرنوع میکنی ولی به حال خوب میرسی.

خدا جوونم شکرت کمکم کن شکرگزارت باشم.

قدر نعمتهای چهل سالگیمو بدونم و برای بهتر شدن و بهتر بودن تلاش کنم.

 
 

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲

ما آدمهای کمال گرا

سلام

ما آدم های کمال گرا زندگیمون سخت میشه

همه چیز رو صفر و صد یا سیاه و سفید می‌بینیم.

نمیتونیم ادمها و زندگی رو خاکستری ،بالا و پایین ، خوب و بد ببینیم.

مثلا مادرشوهرم یا خانواده همسرم رو ی وقتایی خوب میبینم باز ی بار میگم ای بابا چرا اینجورین؟😊

دیروز که رفته بودیم روستا داشتم به این فکر میکردم مهربونی مهم تره یا تمیزی و مرتب بودن؟

آخه خونه زندگی مادرشوهرم خیلی به هم ریخته است ولی خودش زن خوبیه یعنی منم خوب بودما😁کاری به کارشون نداشتم.

تا جایی که میتونستم باهاشون مهربونی کردم.

آدم رکیه حرفشو میزنه چه خوب چه بد

اصلا کاری نداره کسی ناراحت میشه یا نه

برعکس خانواده ما که خیلی احتیاط میکنن مبادا کسی ناراحت بشه🤨یعنی سالی ی بار به کسی اونم شاید چیزی بگن که همین باعث شده من دائم تو فکر خوبی باشم و چیزی به دیگران نگم که ناراحت بشن از دستم.

خودم دارم تمرین میکنم که حرفمو درست بزنم این چند وقت هم بهتر شدم.

اینقدر آدم گیر و گور داره تو رفتار و گفتار و ذهنش که نمیدونه کدوم رو درست کنه.

خوش به حال اونایی که اصلا تو خط این چیزا نیستن با خودشون و زندگیشون راحتن.

مثلا خاله ام دو تا پسر داره متاسفانه معتاد شدن. حالا هر کدوم به دلیلی که حوصله ندارم بگم.

دختر خاله هام شوهرای خوب گرفتن و زندگی میکنن تازه شوهر یکیشون پسرخاله هامو برده کمپ برا ترک.

دخترخاله ام اصلا به این توجه نمیکنه .

حالا ما بودیم خودمونو میکشتیم ای داداشم اینه الان چی میشه زندگیمون😫

یعنی خودشون رو دوست دارن و به زندگی خودشون میرسن در حالی که من خیلی غصه میخوردم .

ویژگی بد کمال گرا ها همین تحمل نکردن نقطه ضعف و عیبه همه چی باید اکی، کامل، مو لا درزش نره😔

اه!لعنت به این ویژگی، کمال گرایی خر است.

چقدر خوب میشد که منم نگاهم به خودم مثل بقیه بود خودم رو خیلی خوب نمیدونستم ی چیز متفاوت با بقیه🤪🤪😜😜😜😜😜😜😜😜😜😜

من الان خواهرم مجرده نگرانم همون حسی که موقع مجردی خودم داشتم و ی نقطه ضعف بزرگ میدیدم الان این رو هم همینطوری میبینم.

در حالی که خودش راحت داره زندگی میکنه.مشکل از ذهن منفی، نگران و ترسو منه.

دیروز درباره پدرشوهرم با مادرشوهرم صحبت میکردیم ی لحظه یاد خودم افتادم.

چقدر شبیه هم بودیم بی دلیل خدا یکی رو به یکی دیگه نمیده شبیه به همن🙃☺️

پدرشوهرم سالها پیش تو محل کار ی نفر از رانندگی ایراد گرفته و ایشون هم کار رو ترک کردن و الان در روستا چوپانی میکنن و خلاصه نگم از اوضاع زندگیشون😔

یاد خودم افتادم ی فکر اشتباه داشتم که چرا برم دنبال کار😁 یعنی فکر میکردم که کار باید بیاد دنبالم خیلی با احترام بگن شما به خاطر لیاقتهای ذهنی😁😊 که دارید بیان اینجا همه امور رو در دست بگیرید...

دوستام هر روز می رفتن و آخرشم استخدام شدن.

من نه اینقدر مغرور بودم و فکر میکردم مثلا کی هستم که کل جوونی و زندگیمو به قول معروف به چوخ😄 دادم.

ای روزگار کاش دکمه برگشت به گذشته داشتی😌

حالا باید با فکرهای الکی و بیهوده که هر روز انرژی میگیره و منو درگیر خودش میکنه دست و پنجه نرم کنم تا به ذهنم حالی کنم اشتباهه همه اینا دروغ محضه.

من هم مثل همه آدمها هستم مثبت و منفی دارم.زندگی منم مثل بقیه بالا پایین خوب بد داره.

امیدوارم این ذهن داغونم به امیرحسین ارث نرسیده باشه که خودم رو نمیبخشم😭😭

فکر کنم همسرجان هم راضی شده برای فرزند بعدی.

همش میگه ی سوگند هم بیاریم.

من دوست دارم اسمشو بذارم زیبا یا هم کوثر🙂اگه دختر شد.

تو زیست شناسی میخوندیم تعیین جنسیت در انسانها توسط مرده

همسرجان ی نظریه داره که من باهاش مشکل دارم به دلایل کمال گرایانه😜

وقتی ی نفر دختر میاره میگه زنه قوی بوده وقتی هم پسردار میشن میگه مرد قوی بوده.بی ادب یعنی تو قوی و من ضعیف🤨میکشمت😡

حالا من باید قوی بشم که نی نی انشالله والمنه 😁دختر بشه.

 
 

پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۲

خاطره ازدواج

امان از عذاب وجدان😊

دلم نمیخواد صدام بره بالا ولی میره😔

با خودم میگم دیگه دفعه بعد حواسمو جمع کنم منطقی و مهربانانه باهاشون صحبت کنم ولی باز یادم میره.

💐💐💐💐💐💐💐

یکی از دوستان خواسته بودن خاطره ازدواجم رو بنویسم.

یادآوریش خاطره خوبی میشه برام..

من در یک موسسه قرآنی کار میکردم چند تا خاستگار هم داشتم که بچه داشتن ولی من اصلا نرفتم ببینم، حس مثبتی نداشتم.

دقیقا در روزهای اوج کرونا اواخر تیر۹۹ ی روز همسرجان اومده بودن موسسه و از خانمی که واسطه میشدن سراغ دختری برای شرایط خودشون میگیرن و منو معرفی میکنن.

یادمه اون لحظه ای که اومدن به من گفتن، بدون هیچ فکری گفتم باشه میرم ببینم.

خانم واسطه که خیلی محتاطانه عمل می‌کرد و من دلیلشو نفهمیدم، گفت پس هفته دیگه که اومدن بهشون میگم تا قرار بذاریم.

خانم کرونا گرفت و هفته بعد نیومدن.

دوشنبه که زنگ زده شد،گفتن ی اقاییه شستم خبردار شد که خودشه واسه همین سریع رفتم دم در تا ببینمش.

ظاهرش که خوب بود و به دلم نشست ولی نمی‌دونم چرا دچار استرس فراوان شدم و دستم میلرزید.🤔😄

شماره خانم رو دادم.خانم زنگ زد به من و گفت هفته دیگه ی قرار میذارم تا اون موقع خوب می‌شم.

خانم خوب نشد و به ناچار شماره منو به آقا🙃😉 داده بودن.

به من زنگ زدن و قرار شد وقتی برم خونه بهشون پیام بدم تا وقتشون رو آزاد کنن و بحرفیم.

ظهر که رفتم خونه اتفاقا تنها بودم پیام دادم و زنگ زدن و قرار گذاشتیم پارک نزدیک خونمون.

همدیگرو دیدیم.

ی ماه آشنایی طول کشید، منم عجول دلم میخواست زود نتیجه اش مشخص بشه☺️

دیگه به نتایج خوبی که رسیدم به خانواده گفتم..فک کنم شوکه شدن مخصوصا خواهر بزرگه.

هیچ کس فکرشو نمیکرد.

ی سری مخالفت ها شد ولی من مصمم بودم تو انتخابم.

به محرم رسیدیم.وای خدای من☺️😇

مگه من میتونستم تحمل کنم دو ماه تموم بشم.

بهش گفتم بیا عقد کنیم.گفت محرمه خوب نیست و از این حرفها.

خودم از چند نفر پرسیدم گفتن مشکلی نداره البته بعضی نوشتن اشکالی نداره ولی خیر هم درش نیست.

بالاخره ۲۱ محرم مصادف با ۲۰ شهریور ۹۹عقد کردیم و اول آبان یعنی بعد چهل روز رفتیم سر خونمون😍😍

یادش بخیر چقدر زود گذشت دیگه سه سال تموم شد، سال چهارم شروع شد دیگه😔😔

عمره زود میگذره !!

 
 

جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲

چله ثروت و محبت

سلام

خیلی وقت شده ننوشته ام دلم میخواد ولی دست و چشمم نمیره به نوشتن.

هفته پیش پدرشوهر خواهرم فوت شدن و درگیر بودیم.خدا رحمت کنه همه رفتگان رو.

همسرجان چند روز پیش ازم تعریف کردگفت تو خیلی خوبی😊هم صبوری و هم غر نمیزنی که غر نزدنت خیلی بهتر از صبوریه.

کاش ادامه داشته باشه من کمتر به خوبی هاش اشاره می کنم میگم تو خوبی ولی اشاره ندارم.

ی ویژگی خوب همسرجان اینه که منو کمتر درگیر مسائل اقتصادی میکنه با اینکه این روزها اقتصاد خیلی مهمه واسه مردم.

خودم تو لیست ویژگی های همسرمحبوبم بهش اشاره کرده بودم تو مجردی که خیلی من دغدغه اقتصادی نداشته باشم و خودش همه کاره باشه.

شاید باورتون نشه من هنوز نمیدونم حقوق همسرجان چقده😉

در همین راستل همسایه چله محبت و ثروت شرکت کرده و هر روز ی چند آیه میخونه .

چند روز پیش برام از آثارش گفت .

اینکه همسرش نوازشش کرده.چند تا مشتری اومده براش و...

نمیدونم ربطی به چله ها داره یا نه؟!!🤔

به همسرجان میگم منم برم چله محبت شرکت کنم تا محبتت رو جلب کنم.🙃

خودم که اعتقاد آنچنانی ندارم به هر حال حتما اثر خواهد داشت، ولی فکر میکنم بیشترین چیزی که کمک میکنه واقع بینی تو زندگیه.

محبت همسر و فرزند با صبوری، مهربونی، گذشت و سیاست مداری به دست میاد.

ثروت حلال و درست هم با تلاش، پیگیری و پشتکار.

قبلا هم جاری جان گفت ی دوره همسرداری هست شرکت کن .گفتم من که همسرداریم خوبه چه نیاز🤩

+۱۸

۱-بهش میگم ی شب بیا پیشم بخواب آرزو به دل نمیرم😭😩

میخنده میگه باشه .برنامه زندگی ی جوری میشه که اصلا خونه نموندیم و هر کی رفت سی خودش.

من خونه مامانم ایشون هم خونه مامانش😕جل الخالق🤨

گفته بودم خواهران محترمه گفتن وقتی مامان نیست نیا.

زنگ زدم به بابا گفت خونه ایم و خدا رو شکر شب رفتم اونجا و تا صبح جمعه موندم.

خوش گذشت.

شب اول که سر سنگین بودن ، منم استرس گرفته بودم که چرا اینجورین و منو نمی‌خوان.

کم کم بهتر شدن و با همدیگه صحبت کردیم.

۲-همسرجان گلاب زده به خودش،میگم ی عطر س.ک.س.ی بزن اینجوری که باید با هم زیارت عاشورا بخونیم😊😜

۳-ما دخترخاله ها رمزمون خوندن دعای کمیله

دختر خالم داشت میگفت دیشب دعاکمیل داشتیم، دخترش میگه کی؟میگه تو خواب بودی.

دخترش :چرا وقتی من خوابم میخونید😁😃

پ.ن:هر کی از کانالم میره افسردگی میگیرم🤨میگه دل نبند به فضای مجازی.

دیگه چیکار کنم آدمیزاده دلش به چیزای الکی خوشه🤪

منم خوشم میاد اعضا بره بالا😉😉😉

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر