|
چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ |
|
نظر |
 |
|
سلام دیشب رفتیم عروسی. مامان بچهها هم بود رفت پیش مادر شوهرم)خاله اش میشه) باهاش احوالپرسی کرد با منم چشم تو چشم شد و احوالپرسی کرد. بعدش دیگه فکرای منفی اومد .نکنه برگرده . میم هم میگه سرش به سنگ خورده فهمیده چه ...خورده وقتی اینجوری میگه من حس بد میگیرم حس میکنم من مانع برگشت اون به زندگیشم من مانعم برای اینکه کنار بچههاش باشه حالا نمیدونم با میم در مورد این موضوع صحبت کنم یا نه؟ نظر شما چیه؟؟ |
|
|
|
|
|
| |