گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲

اینم از سالی که گذشت

سلام
روز آخر سالی بخیر
خونه ما که اینقدر به هم ریخته است که انگار نه انگار خونه ای تکونده شده و عید قراره بیاد.
صبح به میم میگم کی بریم روستا دیدن بابات ، میگه مهم نیست.
من گفتم عه چه جالب شما براتون این جور چیزها مهم نیست.
خلاصه آبجیم زنگ زد که بچه ها رفتن سفر ، دعوتی افطار شب اول عید لغو.
به میم که گفتم میگه شما که خیلی به سنت ها پایبند بودید؟؟😜😜😜
تو واقعیت با خانواده اش خوبم ولی تو ذهنم از نوع زندگی یا بعضی تفکرات و رفتارهاشون خوشم نمیاد.
واسه همین تبدیل به نشخوار فکری شده.
همش تو ذهنم به زندگیشون، به کاراشون فکر میکنم و بازخورد میدم.
خودم از این وضعیت ناراحتم و دوست ندارم.
میگم بی خیال به تو چه ولی دیگه گیر افتادم. امیدوارم امسال ذهنم راحت بشه از این نشخوارها.
ی مروری داشته باشم بر سال ۱۴۰۲👌
امسال خدا رو شکر سال خوبی بود برام، تقریبا از اون وسواس فکری نجات پیدا کردم و انشالله ادامه داشته باشه.
دو بار رفتیم مشهد که خوش گذشت.
امیرحسین از شیر خودم گرفتم.
پسرجان هم رفت پیش دبستانی، چشم باز کردم مدرسه ای شد.
وقتی ازدواج کردیم، دو سالش بود ی پسر لاغر که باباش بهش میگفت برو بغل خاله خجالت می‌کشید ولی حالا مگه میشه از بغلم بیرونش کنم. مثل چسبه😁
دو تا عروسی رفتیم دخترعمه میم و پسرخاله خودم .
عقدی پسردایی میم هم رفتیم که مامان بچه ها هم بود😂
با دوستانم هم ارتباطاتی داشتم که خوب بود.
در انجام امور خونه هم بهتر بودم، با بچه ها مخصوصا امیرحسین بیشتر پیاده روی رفتم.
کتاب کم خوندم، صوت های خوبی گوش دادم.
با وبلاگ های خوبی هم آشنا شدم.
دیگه جونم براتون بگه ی کم تنهایی ها رو تحمل کردم و کمتر رفتم این ور و اون ور. حالا واسه سال ۱۴۰۳ ی برنامه هایی دارم که تو دفترخاطراتم میخوام بنویسم ببینم چه خواهم کرد.
امیدوارم سال جدید ی سال پر از موفقیت، شادی،برکت و مهربونی و عشق باشه.💐💐
اوضاع اقتصادی هم بهتر بشه...


 
 

یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲

بترس و اقدام کن

سلام خونه بابام صبح رفتیم واکسن امیرحسین رو بزنم ولی گفتن روزای زوج

. میم عصبانی شد که چرا زنگ نزدی بپرسی. ای بابا.

دیگه گفتم منو برسون خونه مامان

بچه ها هنوز نیومدن. دیشب رفتیم واسه پسرجان کیک سفارش دادیم. چند تا هدیه خریدیم و برگشتیم خونه.

خوابم نمی‌برد ترسیدم از فکر و خیالای الکی، واسه همین رفتم نصف قرص امپروزولام رو خوردم و خوابیدم ولی تصمیم دارم دیگه نخورم چون خیلی نچسبید خوابش...

گفتم برادرشوهر میخواد ازدواج کنه و سِکرت دارن کاراشون رو پیش میبرن نگو که خواهرشوهر میخواد عقد کنه😜😜😜 منو چی فک میکردم چی شد؟؟ هنوز البته هیچی نگفتن اینا رو هم میم گفت .. خواهرش ۲۰ سالشه و دانشجو

. دوباره همون حس های بد ازدواج اومد سراغم . ی جور شبیه حسادت ناشی از کم خودبینی. خیلی تو این چند روز به پای احساس و فکرام پیچیدم. دوست ندارم اینجوری باشم ولی سخت میشه کنار گذاشت. فصل اول کتاب بترس و اقدام کن رو که خوندم دیدم من هر ۷ الگوی ترس رو دارم.

الگوی اهمال کاری، قانون مدار افراطی، طرد شدگی، کم خود بینی، مهرطلب،بهانه تراش و بدبین. من درگیر هر کدوم به ی میزان هستم. تصمیم دارم تو ماه رمضون رو فکرا و احساسات اشتباهم کار کنم تا در بیام از این حالات.

آقای شعبانعلی تو صوت های عزت نفس میگفت حس حقارت در درون شما هست که میتونن شما رو تحقیر کنن و گرنه هیچکس نمیتونه و من این روزها درگیر احساسات اشتباه هستم😔

وقتی به گذشته فک میکنم میبینم بهترین روزهای عمرم رو با این فکرهای اشتباه از دست دادم. الان هم همینطوره ولی میخوام دیگه تمام کنمش. سخته ولی میشه، مطمئنم👌

دیگه ماه رمضونه و حوصله تمیزکاری ندارم نهایت همون شستن ظرف و درست کردن سحر و افطار. افطار که از سحر غذا مونده همونا رو میخوریم. سحر هم قورمه سبزی میخوام درست کنم.

سه شنبه که میم تعطیله میخواد موهای پسرا رو اصلاح کنه و ببریمش حمام. دیگه از وقتی آخر هفته بچه ها میرن اون ور، خونه ما کم میرن حمام.

من به خاطر کم خود بینی که داشتم در حق چند نفر خیلی بد کردم. اولین نفر خواهرم بود و بعد مامانم. مادربزرگم خدابیامرز و زن داداشم. خیلی بد کردم کاش بتونم جبران کنم. رفتارام با خواهر جان الان بهتره و دلم میخواد بهتر هم بشه.

مادربزرگ که دیگه نیست. یادمه شب فوتش نوشتم: ۲۶ فروردین مادربزرگ رفت پیش خدا ،کاش مهربون تر باشیم 😭😭

واقعا دلم میخواد ی مهربونی بی غل و غش داشته باشم. ی مهربونی پاک و از ته دل ... یعنی میشه؟؟؟

دیشب داشتم به روابطم فک میکرد امسال امیدوارم مدیریت کنم . این روزها خیلی بیقرار بیرون رفتن از خونه نیستم. دلم میخواد ولی اگه نشد خیلی بیقرار نمیشم.

بتونم تمرینات کتاب بترس و اقدام کن رو حل کنم تا ذهنم درست بشه تا از اون طرحواره های آسیب زای کودکی رها بشم.

روزهای خوبی در پیش داشته باشین.💐💐

 
 

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲

حس سبکی آرزوست

سلام
من برنامه ریزی نکنم سنگین تره.
دیروز صبح خواستم برم خونه مامان نشد،خونه آبجی هم نه.
گفتم برا افطار بادمجون درست کنم سحر هم عدس پلو.
نشد افطار اومدم خونه مامان سحر هم موندم.
میم رفته بود روستا.
دیروز بعد اینکه پیام دادم به داداش که مهمون نمی‌خوان واسه افطار جواب داد نه میخوام همه رو ی جا دعوت کنم.
از پیامش ناراحت نشدم ولی از سادگی خودم بیشتر ناراحت شدم و گریه کردم.
آخی طفلی...
عصر بتونم برم خرید.
پسرجان دوم عید تولدشه گفته برام ی کیک بخرین با پرچم ایران 😘
این چند روز که نیستن میخوام برم براش هدیه بخرم.
باز چند روزه که اون ترس لامصب با اضطراب اومده سراغم.
خیلی امیدوار بودم به ماه رمضون، همیشه تو این ماه حالم بهت میشه.
البته هنوز روزای اوله و امیدوارم.
چند روز بور که حالم عالی بود، یعنی ی حس سبکی داشتم انگار تو ابرا پرواز میکردم.
این حس آرزوست.
خیلی خوب بود.
با خودم راحت و دوست و مهربون بودم.
میشه برگرده...
راستش میام خونه مامان ، هنوز اون برخوردای خواهرا از ذهنم نرفته.
اونا با من خوبن ولی من حس خوبی ندارم .
مث قبل فراموش نمیکنم، می مونه تو ذهنم ، هر وقت میام اینجا
الان هم خونه مامانم و منتظرِ میم تا بیاد دنبالم.
تو ماه رمضون واقعا معده من میره استراحت.
تو بقیه روزا دم به دقیقه ی چیزی میخورم.😂
دیروز داشتم به خوردن امیرحسین فک میکردم ، یاد روزای بارداریم افتادم که به خاطر ترس و اضطرابم دچار پرخوری عصبی شده بودم.
نمیدونم ولی فک کنم بهش سرایت کرده😔
با خودم مهربون باشم.
منم ی خوبی هایی دارم و ی نقاط ضعف و بدی.
همه آدما اینن دیگه به قول دخترجان که میگه منم آدمم.
حالا منم آدمم 😁
چند شب پیش که بچه ها با هم دعوا کردن دخترجان گفت میخوام برم پیش مامانم.
من هیچی نگفتم و بیشتر سکوت کردم.
فقط گفتم به بابات بگو.
‌کاش مهربونی بیشتری نشون میدادم😡
از دست خودم عصبانی شدم.ی اخلاق بدی دارم که حرفها رو تو لحظه نمیگم اونجا که لازمه حرف نمیزنم بعدش حرفهای قشنگ قشنگ یادم میاد.
کاش بتونم...😔
ی حرف خوبی هنوز زندگی تو وبلاگش در مورد خونه تکونی گفته بود: منم تحت تاثیر قرار گرفتم و خودمو آروم کردم که ای بابا قرار نیست همه جا به مناسبت عید برق بیفته.
عید هم مثل بقیه روزای سال.
زندگی رو زندگی کنیم.انشالله.
خوش باشین💐💐

 
 

شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲

۶

سلام
شنبه های پیش رو هیجان انگیزه این هفته ماه رمضون و هفته دیگه هم عید و شروع سال جدید.
اوووف
امروز ی کم کار خونه انجام دادم.تو فکر تغییر دکوراسیون بودم.
هال خونه مون ی جوریه که نمیشه زیاد تغییر ایجاد کرد.
فقط زیر مبلها فرش پهن کردم تا روی سرامیک حرکت نکنه و پرده به هم ریخته نشون داده نشه.
بچه ها دیشب اومدن.
اوایل بچه ها مرتب و سر ساعت خودشون میرفتن اما از تولد امیرحسین دیگه به هم ریخته.
این چند وقت بچه ها آخر هفته رو اون ور بودن.
ی جوری ریتم زندگی از دستت در میره.
سر و صدا و کارهای خونه و مسئولیت‌ها کمتر میشه باز با شروع هفته دوباره بر میگرده سرجاش.
اونم واسه آدمی مثل من که دیر میتونه خودش رو سازگار کنه و علاقه منده به ی روتین منظم .😒
مبل ها رو با مایع ظرفشویی و جوش شیرین تمیز کردم،ظهر که از مدرسه اومدن،پسرجان روش نقاشی کشیده که مجبور شدم از وایتکس استفاده کنم.
از دستکش استفاده نکردم دستام بو گرفت.
دیشب که غذا از بیرون گرفتیم،میم میگه نمیتونی برنج رو اینجوری دون دون درست کنی؟؟
حالا دنبال اینم که ی برنج و مرغ خوشمزه درست کنم.
امروز که عدسی درست کردم حوصله نداشتم فردا میخوام فسنجون درست کنم.
امیدوارم خوشمزه بشه.
فک کنم ی سالی میشه میخوام کیک یخچالی با پتی بور درست کنم امیدوارم هنوز سال تموم نشده درستش کنم.
یعنی اینقدر اهمال کار😂
دخترجان هم با مامانش رفت خرید.
هر چی بزرگتر میشن حضور مامانشون تو زندگی ما پررنگ تر میشه.
لباس عید رو با هم خریدن.
عصر با پسرها میریم بیرون واسه امیرحسین ی بلوز بخرم.
دیروز ی شلوار لی خریدم بالاخره و ی پیش بند واسه ظرف شستن.👌
پله هامون هنوز مونده،منتظرم همسرجان بیاد و کمک کنه.
ی برنامه ریختم واسه سال آینده،ترسیدم که نتونم از پسش بربیام و اینجوری عزت نفسم له 😁بشه.
فصل دوم کتاب بترس و اقدام کن رو خوندم .
شامل منم می‌شد یعنی قانون مدار افراطی.
واییییییییییی
ی چند وقتی بود که بهش پی برده بودم تا ی چیزی رو نقض میکردم دچار اضطراب و ترس میشدم‌.
راهکارهای همه فصل‌ها مثل همه
اینکه چارچوب ذهنیتو تغییر بده ،ی همراه متفاوت با خودت داشته باش تا بهت یادآوری کنه.
امروز هم فصل مهرطلب رو شروع کردم که باز هم شامل من میشد😄😔
سعی میکنم فصل اول رو که تمام کردم خلاصه شو اینجا بنویسم.
کتاب دو فصله :فصل اول الگوهای اصلی ترس
فصل دوم قوانین شجاعت.
فک میکنم کتاب خوبیه چون علاوه بر اینکه خصوصیت اخلاقی رو مورد بحث قرار میده نکات مثبتش رو هم میگه و این واسه من خیلی خوبه که حس منفی نگیرم.
کتاب نیمه تاریک وجود دبی فورد رو خونده بودم تقریبا اینجوری بود ولی نتونستم باهاش ارتباط بگیرم ،این کتاب راحت تره.

 
 

سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲

دستاورد

سلام
امروز باز هم کار خاصی ندارم.
دیشب امیرحسین بدخواب شده بود و من سه ساعت مشغول آقا بودم.
با این که بهش شربت استامینوفن هم دادم.
صبح هم که کوک هستم ۶بیدار شدم.
پسرجان رفت پیش دبستانی.
ظرفا رو شستم.
ماهی مزه دار کردم.
برنج هم.خیس
ی صوت گوش دادم.
الان هم میخوام کتاب بترس و اقدام کن رو بخونم.
با این شرط شروع کردم که خیلی نخوام عملیش کنم فقط بخونم .
فصل اهمال کاریش رو خوندم خیلی شامل من نمیشد.
مثبتهاش بیشتر شبیه من بود تا منفی هاش.
صبح در ی حرکت انتحاری زباله ها رو بردم بیرون.همیشه میم میبره ولی دیگه آشپزخونه زباله دون شده بود.
آخه من تفکیک زباله انجام میدم واسه همین زباله ها به هم ریختگی ایجادمیکنند.
بازیافتی ها جدا، دونه برنج و ماکارونی رو جدا میذارم برای کسایی که مرغ دارن.
ی سری هم میره برای کود سبز باغچه مثل پوست میوه ها و تفاله چای و ....
دیگه بقیه میره سطل زباله.
اخیش😁
صبح به ی موضوعی فکر میکردم،یادم نیست چی بود ولی تهش با خودم گفتم اینم ی مشکل روانیه.
بعدش گفتم چرا همه چی خودت رو مشکل روانی میدونی؟؟
چرا به عنوان ی خصوصیت نمی پذیری؟؟!!
از بس تو سایت ها و صوت ها سرک کشیدم هی رو خودم عیب گذاشتم و بعد هم دچار وسواس فکری و اضطراب.
اینم فک کنم مشکل روانیه😁😁😁
دیروز هم به ی کشف تازه ای درباره خودم رسیدم.
یعنی به مرحله شهود دارم میرسم برا همه تون دعا میکنم:
چی بود؟
اینکه من هما آدمها رو سیاه و سفید میبینم.
آدمها در نزد من سفیدند اما با کوچکترین اشتباه در نظر من سیاه میشن و این خوب نیست.
دیشب به بچه ها میگم ناهار قورمه سبزی درست کنم یا ماهی؟
دخترجان میگه ماهی، روزایی که ما نیستیم قورمه سبزی درست کن واسه خودتون.
گوشت قرمز دوست نداره .
عاشق مرغ و ماهیه.
دفعه بعد یادم باشه بیشتر تو بسته بندی ها گوشت بذارم.
هواشناسی هم که همش اعلام میکنه سامانه ها میخوان بیان تو ،هوا سرد میشه برف و بارون...
منم نمیتونم کارای خونه تکونی رو به اتمام برسونم.
کاراش هم مهمه.
فرش آشپزخونه به شدت کثیفه.
پله ها به هم ریخته.
کف آشپزخونه هم کثیف.
واییییییییییی
یادمه ی روانشناس میگفت اداما دوست دارن دهه چهارم زندگیشون ی دستاوردی واسه ارائه داشته باشن.
حال من دقیقا همینه.
دلم میخواد ی چیزی واسه ارائه داشته باشم.
الان دلم میخواد در مورد همین موضوع بیشتر بحرفم چون چند وقت ذهنم رو درگیر کرده بود.
ریچل هالیس تو کتاب خودت باش دختر حرف قشنگی زد که بی ارتباط با این دستاورد داشتن نیست.
جامعه ی چیزایی تعریف میکنه میگه این اون و بعد ما آدمها در به در دنبالشون.
قضیه دم دستش همین موضوع زیبایی.
به خودت برسی که خیلی می‌شنویم.
در حالی که خدا جوون چی میگه.
می فرماید: لا یکلف الله نفسا الا وسعها.
میگه ببین تو کی هستی چی هستی بر اساس اون زندگی کن.
یکی اصلا با لاغری حال نمیکنه مثل من که میخوام ی کم چاقتر باشم ولی همه میگن تو خوبی😊
یا تحصیلات همه میخوان برن دانشگاه و مدرک بگیرن .
ته دلم میدونی چی بودزمان کنکور.😜
ی شوهر داشته باشم برم عشق و صفا😊
ولی همه دهه شصت داشتن میرفتن دانشگاه.
خانواده ما هم درسخون در نتیجه من رفتم دانشگاه.
ولی سر کارمند شدن دیگه گشادی بیش بود و نشد...
بعدشم هر کی اومد خواستگاری گفت شاغل میخوام و نمی شد که نمی شد.
بی خیال
بسه دیگه
برم به زندگیم برسم
دختر جان میخواد بره مدرسه اینقدر تنبل که میگه قمقمه مو آب کن ساندویچ هم درست کن .
خوب خودت برو انجام بده...
خوش باشین💐💐

 
 

یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲

۵

سلام
خدایش مردم با این مرغ درست کردن، هر دفعه درست کردم میم ی چیزی گفت.
ای بابا!!
امروز هم طبق روال هر روز گذشت، نه من کار خاصی داشتم و نه خونه زندگی😊
پسرجان هم امروز نرفت پیش دبستانی، به قول میم هزینه سرویس و مهد الکی دادم.
هفته هایی که خواهرش شیفت ظهره کمتر میره.
کتاب بترس و اقدام کن رو از خواهرجان گرفتم.
فک کنم کتاب خوبیه.
چند تا صوت هم گرفتم که گوش بدم.
دیشب بچه ها واسه خودشون سیب زمینی و نیمرو درست کردن.
صبح که پاشدم آشپزخونه پر ظرف و قابلمه.
یعنی کلا روح و روانم به هم میریزه وقتی اون همه به هم ریختگی رو میبینم.
ولی به اعصابم مسلط میشم و کم کم درستش میکنم.
خواهرم زنگ زده میگه چیکار میکنی میگم هیچی
میگه خوش به حالت من که سرم حسابی شلوغه.
نمیدونم چرا من اینقدر بیکارم😊
همه مشغول کار ولی من خیلی سرم شلوغ نیست خیلی درگیر کاری نیستم فقط همین وسواس فکری کم و بیش رو دارم.
فردا هم صبح و هم عصر دعوتم .
صبح خونه یکی از دوستان قدیمی،عصر خونه عروس خانم.
یکی از دوستانه.ازدواج اولش طلاق گرفت.
دوباره عقد کرد و سال۹۹ ازدواج کرد و رفت خونه اش.
متاسفانه سه ماه بعد توی تصادف همسرش کشته شد.
امسال عقد کرد و تازگی رفته خونش.
از این عروساس که حتما باید بگیم انشاله که به پای هم پیر بشن.
امیرحسین هم به نسبت داره شیطون تر میشه.
خدا رو شکر پروسه از شیرگرفتنش با موفقیت تمام شد.
مونده شیرخشک و پوشک که اون دیگه واسه سال دیگه😌
وقتی میم خونه است اصلا اوضاع و نظم زندگی از دستم در میره.
خلاصه بعد ده روز تعطیلی امروز حس کردم روال زندگی رو به دست گرفتم.
از اون آدما هستم که اگه ریتم زندگیشون به هم بریزه،خودش هم به هم میریزه.
و این یعنی اعصاب خوردی.
چند روز هم ازدواج خواهرا رو اعصابم بود و وسواس فکریم بیشتر.
دلم نمیخواد فک کنم ولی میکنم.
بی خیال!!!
عصر برم ی هدیه واسه دوستم بخرم.
ی کوچولو خرید دارم.
بتونم میم رو راضی کنم فرش راهرو رو عوض کنم.
امروز مشغول نوشتن خط خطی به قول خودم بودم،از این نوشته ها که فقط مینویسی، بد خط و رو کاغذ پاره ها.
چند تا برنامه اومد تو ذهنم واسه سال آینده امیییییییدوارم بتونم
خوش باشین💐💐

 
 

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲

فضول باشی

سلام
تا حالا به ابن نتیجه نرسیده بودم که چقدر آدم فضولی هستم.
از اینکه بی خبر باشم و سر از ماجرا در نیارم اعصابم به هم میریزه.
ذهنم مشوش میشه.
حالا این فضول بودنه علت داره!!
مامانم عادتش بود که اول صبح به همه خواهر برادراش زنگ میزد و حال و احوال میکرد.
خونه ما هم همیشه محل رفع و رجوع مشکلات بقیه بود.
یعنی ما از تمام ماجراهای فامیل باخبر بودیم و جالب اینکه مامان پیگیر هم می‌شد تا به نتیجه برسه.
اطرافیان هم وقتی به مشکل یا مسئله ای بر میخوردن اولین جا خونه ما بود.
اصلا محال بود اتفاقی بیفته و ما ازش بی خبر بودیم.
آبجیم که فهمیده تر بود همیشه به مامان تذکر میداد و میگفت شما اصلا برا خودتون زندگی نمی‌کنید و همش سرتون تو زندگی این و اونه.
من البته همیشه فکر مثبت داشتم میگفتم خوب آدمها باید از حال هم باخبر باشن و به هم کمک کنند.
نمیدونم چرا شخصیتم بیشتر شبیه مامان شده شاید چون زیادی باهاش نشست و برخاست داشتم☺️
مامان هم شخصیت وابسته داشت،دائم خونه این و اون بود و ازشون خبر میگرفت مثل من😁در حالی که اونا خیلی کم سراغ مامان می آمدند.
خوب این اخلاق ها به منم منتقل شد.
الان هم گاهی فکر میکنم چه بی خبرم ،هیچکی یادم نمیکنه و از این حرفا.
نگو که کلا دنیا همینجوری بوده من خبر نداشتم😔
امروز واسه ی ماجرا، میم گفت تو وسواس داری.
خوب تشخیص داده بود؛ من دچار وسواس فکری هستم و البته خیالپردازی.
سر قضیه برادرشوهر یا خواهرشوهر،نمیدونم کدوم، دچار معضل بی خبری شدم و این سخته برام.
میم هم که نم پس نمیده، فقط تلفن میزنه و من نمیتونم از صحبتاش سر در بیارم.
دوستم حرف خوبی زد گفت خوب بهتر که بی خبری فردا هم که مشکلی داشتند دیگه از تو توقع ندارن.
یکی دیگه از دوستام میگفت آدم نباید با قوم شوهر صمیمی بشه.
حرفاشون درسته منم قبول دارم ولی نمی دونن من چه شخصیت وابسته،فداکار ، فضول و مرطوب و تایید طلبم. 😭😭.خوب اینم از ذهن و شخصیتم.
این چند روز هوا سرد شده و برف و بارون.
خدا رو شکر !
دیگه نشد خونه تکونی رو ادامه بدم.بچه ها هم از سه شنبه رفتن اون ور پیش مامانشون.
منم دیگه با امیرحسین تنها.
جایی نبود بریم .خونه مامان همه سرما خورده بودن.
پسرخواهرم هم ابله مرغان گرفته بود،دیگه جایی نبود بریم.
مجبور شدم بمونم خونه.
دوره قرآن هم لغو شد.
پریود هم شدم دیگه عملا همه چی تعطیل،تنها چیزی که مونده بود دیدن فیلم و گوش دادن صوت.
البته دو تا نقاشی هم کشیدم واسه دخترجان و پسرجان.
از تو کانال نقاشی با مداد رنگی میگیرم میکشم.
بد نیستم.
میخواستم ی دوره مربی نقاشی کودک شرکت کنم متاسفانه لینکش رو گم کردم.
خواهرم هم ی دوره گلدوزی خریده بود وقت نداشت گفت بهت بدم ولی اونم تلگرام دچار مشکل شد،اونا هم حذف شد.
گلدوزی رو دوست دارم، کلا هر جا رنگ ها باشن خوشم میاد.
هنوز برنامه خاصی واسه سال آینده نریختم،از من به خدا بعیده😜
منی که خدای برنامه ریزی ها هستم.😁
فردا هم که جمعه انتخاباته،میم سر صندوقه.
منم باز تنها.
امان از بیکاری و تنهایی...
ی جایی رو پیدا کنم 😊
خوش باشین💐💐

 
 

دوشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۲

م.عزیز

سلام
دیگه زمستون خود واقعیشو نشون داد.
خدا رو شکر
دیشب مامان جان رو واسه شام دعوت کردم، قبلش ی پست نوشته بودم ولی پاکش کردم.
چرت و پرت بود☺️
امروز هم که تعطیلات بود واسه بقيه، من که هر روز تعطیلم.
تقریبا خونه تکونی تموم شده، هوا سرد شده منتظرم گرم بشه و دو تا فرش رو همسرجان بشوره.
دیگه مونده دیوارای آشپزخونه رو تمیز کنم و کف شو بشورم.
پله ها هم ی تمیزکاری میخواد و تمام.
میخوام فرش راهرو رو عوض کنم فعلا که همسرجان یا همون م. راضی نشده.
تو دفتر خاطراتم مینویسم م.عزیز
اینجا هم از این به بعد مینویسم م.عزیز😍
م. رفته محل کار ای تی ام دو شارژ کنن.
خدا رو شکر ناهار که داریم.
امروز هود و چای ساز رو تمیز کردم.👍
بچه ها هم طبق معمول به جون هم چنگ میزنن.
م. حالا سیاست جدیدی در عرصه فرزندپروری به کار میبره.
دیشب بهشون میگه بزنین تا بکشین، اینجوری فایده نداره.
دخترجان میگه نه من نمیکشم چرا تو حرفهای اشتباه میزنی؟؟؟!!!.
امیرحسین هم در مرحله از شیر گرفتنه، شبا به شدت اذیت میکنه واسه همین مجبور میشم بهش شیر بدم ، هر شب حدود ی ساعت بیدارم.
گریه میکنه و داد و بیداد.
دیشب م. تا ساعت ۲ و نیم بیدار بو د، فیلم عروس استانبول رو نگاه میکنه ۳۵۰ قسمته.
ی جورایی رو اعصابمه.خدا کنه زود تمام بشه.
چه داد و بیدادی داره فیلم.
حالم بد میشه وقتی داره نگاه میکنه.
نوبت آرایشگاه دارم ساعت ۱۲، عصر میخوام برم دیدن عروس.
دختر یکی از دوستان ازدواج کرده، میخوایم بریم عروس دیدنا😍.
خدا کنه ی عروسی سمت ما راه بیفته، سمت م. که راه افتاده.
داداشش میخواد ازدواج کنه.
باز عروسی خواهر ی چیز دیگه است.
پدر و مادر هم ی باری از دوششون کم میشه.
هنوز برنامه خاصی واسه سال جدید نریختم😜
ی جوری میگم برنامه انگار تا حالا چه گلی زدم به سر روزگار و زندگی و خودم 😉

خوش باشین💐

 
 

پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲

زن دوم

سلام
۱-بچه ها
دیشب مامان بچه ها پیام داده بود که دخترجان گفته من شبا گرسنه میخوابم چیزی تو خونه نیست بخورم،پذیرای بدمزه میگیرن.
همسرجان هم جواب داد تو کارتش پوله هر چی میخورن، بخرن.
اولش ناراحت شدم و به حرفاش فک کردم و بعد بی خیال.
من خودم سعی میکنم سالم خوری رو برا بچه ها نهادینه کنم.
توی خونه اصلا هله هوله نداریم فقط بیسکویت.
شب قبل ماجرا قورمه سبزی داشتیم گفت نمی‌خورم کره مربا میخوام.
اتفاقا صبح من و امیرحسین کره ها رو خورده بودیم و تمام شده بود.
گفت عه هر وقت من هوس میکنم کره نیست خلاصه قورمه سبزی خورد.
همیشه میاد میگه اونور که هستیم یخچال پر از خوراکیه.
نمیدونم چی تو یخچال میذارن....
ولی دم همسرجان گرم جواب خوبی داده بود.

۲-روزمره
صبح ساعت ۷بیدارشدم.
ی کم وب گردی کردم و گفتم بخوابم.خوابم نیومد واسه همین بلند شدم و مشغول امورات منزل.
برای جا به جایی کابینت ها خیلی انگیزه داشتم اما بعدش باد خونه تکونی فیسی خالی شد😂
جا ادویه ها رو شستم.در کابینت ها رو پاک کردم.
دکور رو هم عوض کردم ی سری وسایل مسی قدیمی از قبل تو کابینت بود، در آوردم واسه دکور.
به نظرم قشنگ شده.
برا ناهار ماهی مزه دار کردم و شوید پلو😋
ماهی که همسرجان گرفته بود، بو میداد به صاحب مغازه گفته بود اگه موقع پختن بو بده پس میارم، منم احتیاط کردم رفتم با امیرحسین تن ماهی خریدم که ناهار بی غذا نمونیم.
مغازه کنار خونه دخترخاله مه ، بنایی کرده، ط لحظه وسوسه شدم برم خونه اش ولی به خودم نهیب زدم آخه چرا؟
الان دوساله ما اینجاییم ، به زور هم نمیتونم برم خونه اش.
البته درگیریاش زیاده ولی خوب دیگه ی زنگ و ی ساعت وقت در سال که آدمو نمی‌کشه.
اینجا میگم و گرنه آدم که از کسی توقع نداره واللا.
خداییش شما قبول دارین این حرفو؟؟🤔
مگه میشه از کسی توقع نداشت؟؟؟
ترجیح دادم با پسرم بریم پارک نزدیک خونه اش
جالب اینکه هنوز ول کن نبودم میخواستم زنگ بزنم من پارکم بیام خونه ات😌
یعنی تا این اندازه کُخ داره وجودم..😇
خوش گذشت.
امیرحسین رو خوابوندم.دوش گرفتم و مشغول آشپزی.

۳-زن دوم
دیروز دوره قرآن فامیلی خونه مامانم بود، ی خبر دست اول دادن به من.
پسرعمه ام زن دوم گرفته بود😲😲
متولد۶۰، تقریبا ۲۰ سال میشه ازدواج کرده ولی بچه دار نمیشه، ی بچه به فرزندی قبول کردن که میره کلاس اول.
خانم دومش خواهرشوهر خواهرزادشه،مثل اینکه خواهرشوهر میخواسته خودشو بچسبونه به دخترعمه ام اونم داده به داداشش.
بدی ماجرا این بود که به زن اول هیچی نگفتن همه کاراشون رو انجام دادن بزن و بکوب کردن بعد به بنده خدا گفتن .
اونم ناراحت شده گفته به من احترام میذاشتین میگفتین.
مثل اینکه دخترعمه هام خیلی خوشحال بودن ،معلوم نیس شوهرای خودشون هم زن دوم بگیرن همین اندازه ذوق کنن😲🤔
خانم همسرش فوت کرده ی پس کلاس اولی داره.
زن اول طبقه اوله زن دوم طبقه دوم.
حالا انشالله برا همشون خیر و خوشی باشه مخصوصا پسرعمه که کارش سخت شده.
حالا بگم براتون که همسرجان هم علاقه مند به تعدد زوجات.
میگه من مجردی دوست داشتم ۴تا زن داشته باشم ولی الان دو تا بسه.
میگم تو که دوتا داشتی میگه نه همزمان ی شب خونه تو ی شب خونه اون😂😂😂
منم با این همسرداریم ☹️☹️☹️☹️
خوش باشین.💐💐

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر