|
چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ |
|
حال خوش |
 |
|
سلام راستش حوصله نوشتن ندارم. بعد پریودی حسابی اضطراب و حال بد داشتم. الان هم بچه ها اومدن وسایل ببرن، پسر دم آیفون میگه رژمو بده. بهش میگم بیا بالا میگه دهنتو ببند. کلا پاشیده شدم به خودم میگم ولش کن بچه است، با مادرش بوده ،جو گرفتتش😔 دوره قرآن رفتیم خوب بود. خلاصه از دست فکرام اعصابم به هم ریخته... خیلی به این فکر کردم چرا من آدمها رو این همه تو ذهنم راه میدم صبح هم به این فکر میکردم آیا من به خودم اهمیت میدم. امروز صفحه اول دفتر خاطراتم نوشتم.. اگه ی روز تو این دنیا نبودم ا.ح رو مامانم بزرگ کنه. تنها وصیت من همینه... خلاصه نوشتم. فک کنم به این زودی نیام اینجا تا حال ذهنم بهتر بشه. خوش باشین |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ |
|
سلام |
 |
|
ببخشید بلاگفا مشکل داشت نتونستم بعضی از نظرات رو پاسخ بدم و فقط تایید کردم. ممنون خانم نل که تجربه هاتون رو در اختیار میذارین. |
|
|
|
|
|
| |