گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲

دلم صبور باش

سلام
دیروز جمعه همسرجان گفت من نمیخوام از خونه برم بیرون میخوام استراحت کنم.
با اینکه دوس داشتم بریم روستا ولی موندیم خونه.
ایشون هم پای تی وی دراز به دراز بودن.
تی وی هم که برنامه درست و حسابی باب میلشون نداشت😉آخی.
الان هم که عصر شنبه ساعت ۴ونیمه همچنان خواب تشریف دارن،معلوم نیست چقدر به استراحت نیاز دارن😇
امروز یکی از دوستان تا منو دید حسابی از کانالم تعریف کرد و ذوق داشت.
گفت تا نت رو باز میکنم میام سر وقت کانال.
منم از اون موقع تا حالا تو ابرام و همش به خوشحال کردن اوشون فکر میکنم.
از بس نیازمند توجه و تعریف و تحسین هستم و کسی این نیاز حیاتی منو جوابگو نیست ،با ی تعریف کوچولو حالی به حولی می‌شم.😊😊
میدونم الان دارین به من میخندین ولی نخندین!!!!
تو رو خدا اطرافیانتون رو تحسین و تشویق کنید.
حال خوب بهشون بدید😍😍😍
قدیما ی مطلبی رو شنیدم یا شاید هم خوندم در مورد صیغه محرمیت بود.
یکی گفته بود حالا چار تا کلمه میخواد چیکار کنه که با اونا دو نفر محرم بشن؟؟
بنده خدا هم چار تا فحش درست و حسابی بهش داده بود و اونم عصبانی که چرا فحش میدی؟؟؟
اونم جواب داده بود چار تا کلمه که بیشتر نبود.
بی خود نیست که خدا از کلمه طیبه در کتابش یاد کرده.
کلمات واقعا اثر میذارن😭😭😭
خودم ی وقتایی میگم بی خیال تحسین و تشویق همسرجان.
با خودم میگم من که نیازی ندارم ولی وقتی ی جمله تحسین آمیز میگه حس میکنم چند کیلو هورمون شادی بخش که اسمشو دقیق نمیدونم به من تزریق کردند.😍😇ای روزگاااااااار
دیروز دوباره کمال گرایی و عزت نفس پایین گل کرده بودن و داشتن تو ذهنم جولان میدادن.
یعنی اساسی به هم ریخته بودم با انرژی پایین.
آخرش دعواشون کردم😁
گفتم چه دلیلی داره دائم خوب باشم و خوبی کنم و ترس داشته باشم مبااااادا ی روز بدی کنم 🤨🤨🤨
ی کم آروم گرفتم.
بابا دوشنبه هیئت روستای مجاور رو ناهار میدن.
دلم میخواست فردا عصر برم و بهشون کمک کنم ولی همسرجان میگه صبح دوشنبه بریم.
تو که نمیتونی با بچه کوچیک کمک کنی؟؟
خوب من نمیتونم تو که میتونی🤔از الان هم دلم اونجاست و میخواد بره ولی دست و پاش گیره بايد صبر کنه.
عصر هم باید بریم خرید.
عینک آفتابی م دسته اش شکسته همسرجان میگه درست میشه.خدا کنه درست نشه ی نو بخرم.
این چند روز هم تعطیلی آشپزهای خونه اس😇😉
التماس دعا تو این روزها و شبها.

 
 

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲

خود ابرازی

سلام
اول که کانال رو راه انداختم فقط خودم بودم در نتیجه راحت بودم و با اینکه گاهی فکر میکردم به بقیه ولی خیلی بهتر بود.
حالا که چند تا عضو اضافه شدن مخصوصا همسری و خواهراش انگار ترس ورم داشته و دوباره دچار همون مرض ترس از ابراز شدم و با احتیاط میرم جلو😭
دلم میخواست توسط این کانال این ترسه از بین بره امیدوارم که بشه.
وقتی متوجه میشم که مثلا فلان جا فلان اشتباه رو کردم دچار عذاب وجدان شدید میشم و بدنم رو منقبض میکنم😁همیشه همسرجان میگه پاهات مثل اهن سنگین میشه .
خودم همه این ویژگیها رو بعد ازدواج متوجه شدم فک کن!!
قبلا میگفتم من چیکارمه ولی اینقدر به ارام بودن و بی خیال بودن مشهور بودم که فکر نمیکردم به خاطر استرس و ترس باشه. آخخخخخی😉
نمیدونم چرا کارای خونه رو که انجام میدم ی حس مثبت و خوبی دارم.
همش می گم چرا این بشور و بساب حالمو خوب میکنه در حالی که ممکنه در طول روز خیلی کارهای دیگه هم انجام بدم.الله اعلم😇
خدا رو شکر دندونام هم تمام شد با چه استرسی می رفتم میترسم از دندون پزشکی.
دکترم هم سر به هوا 🙃اینور و اونور رو نگاه میکرد باز من بیشتر میترسیدم.
حالا فقط مونده دندونای مصنوعیم😆😆
دو تا هستند که امیدوارم همین هفته برم و درستش کنم.
محرم هم شروع شد.
چه زود عمر میگذره معلوم نیست عمرم رو خوب سپری میکنم یا نه
تولد پسر داداش هم رفتم.همسرجان مشغول کاری بود واسه همین دیر وقت رفتم خرید ی موتور خریدم براش.
اینقدر که بچه ها همه چی دارن نمیدونی چی بخری ؟؟
قراره قسمت بشه بریم شمال هوا خنک تر بشه.
دخترجان بچگیاش رفته ولی یادش نیست
پسرجان هم که اصلا نرفته.
منم از سال ۸۴ که دانشجویی رفتم دیگه نرفتم.
بهشون میگم ۱۰۰ امتیاز بیارین بریم شمال مگه اینا کار میکنن، دلم نمیخواد نکن بکن داشته باشم ولی چاره ای هم نمی مونه.
میگن ذهن هم منفی رو قبول نمیکنه و دنبال فعل مثبته.
مثلا من تنبلی نمیکنم رو نمی پذیره ولی من میخوام زرنگ باشم رو بهتر و بیشتر میپذیره.
حالا ما دائم فعل منفی به کار میبریم.
مثبت حرف زدن سختمونه😉
ی چند تا گلدون خالی داریم بهتره ی قلمه ای بزنیم تا خاکاش بی خود پله ها رو خاکی نکنه.
متاسفانه همسرجان قبول نمیکنه و دنبال گیاه خاصه در حالی که هر چی باشه به نظرم خوبه.
ی حالتی همسر جان داره وقتی به حرفش گوش نمیدی اینقدر ناامیدانه خودشو میگیره که یکی ندونه فک میکنه چه جفایی در حقش میشه تو خونه😌
من و همسر همیشه سر شستشو با هم مشکل داریم ولی خوب من زیاد سر به سرش نمیذارم.
یعنی گاهی ی حرفایی میزنه انگار من دروغ میگم.
ی ظرف و لباس چیه که من به خاطرش دروغ بگم☹️😁
ای بابا از دست مردا.
خداییش ما زنا چقدر صبوری میکنیم و چقدر با احساس و با محبت هستیم😁
ما از خودمون تعریف نکنیم کی بکنه(همسرا که باید بکنن نمیکنن!!)چقدر بکن نکن شد😆
به همسر جان میگم بیا شبا پیشم بخواب بفهمم ی شوهر دارم میگه تی وی نگاه میکنم.😉🙂😭😁🙃
خلاصه روزای خوش و خرمی رو میگذرونم امیدوارم شما هم روزاتون خوش و خرم باشه انشالله.
دلم میخواد ی روز دلم پر از عشق امید و اطمینان باشه.
دعا کنید تو این روزها🌷🌷

 
 

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲

چگونه پس انداز کنم

سلام
دیگه باید به فکر ی حساب پس انداز باشم.
ی وقتایی میخوام پولی خرج کنم که همسر جان دوست نداره دیگه منتشو نکشم.
نمیدونم خانم های خانه دار چه جوری پس انداز میکنن.
قبلا فک میکردم خوب چه کاریه من پولی که همسر میده رو پس انداز کنم خوب ازش نگیرم هر وقت لازم داشتم بگیرم.
دیشب ازش برای هیئت بابا که توی محرم ناهار میدن خواستم کمک کنیم،ی جور منفی رفتار کرد انگار میخوام برا بابام بگیرم.
حالا درسته با این کمک ی کوچولو تو این گرونی هزینه های اونا هم کمتر میشه و البته خوشحال هم میشن ولی خوب ی ثوابی هم میشه برا خودمون‌
الان تو فکر اینم یکی از سکه های پارسیان امیرحسین که براش کادو اوردن رو به بابا بدم و دیگه در موردش با همسرجان صحبت نکنم.
بهش بگم ی ماهیانه برام بریزه .
گاهی برام میریزه ولی تو حسابی که قسط وام داریم تا بخوام خرج کنم از حساب برداشته میشه😁
هیچی دستمو نمیگیره.چند وقت پیش سه تومن ریخت منم تعجب کردم که واسم این مبلغو ریخته حالا رفتم خرید ۸چیزی توش نیس .
گفتم که کارتم که خالی بود گفت خوب حتما واسه قسط برداشتن.
باید قبل از ۱۸ نمیدونم چندم خارج بشه از حساب وگرنه برداشته میشه.
جل الخالق 😌
تا اینجا رو ساعت سه نصفه شب نوشتم.بیدارشدم برا امیرحسین شیرخشک درست کنم،بیخوابی زد به سرم تا ۴،بلند شدم کیتوتیفن خوردم بخوابم الان هم حس خواب الودگی دارم.
وقتی که بدخواب میشم فکرم بی خودی کار میکنه و منفی میشه.
هر چی هم التماس تو رو خدا اروم باش نمیشه.
وقتی ی حرفی همسرجان میزنه که ناراحتم میکنه تو اون لحظه اثر نداره میگذرم وای از بعدش که مثل خوره میاد تو مغزم و تمام اب و اجدادشو به کام نابودی میکشونم😁😔
از این حالت ذهنم خوشم نمیاد از این حس تنفری که میاره یا حس تحقیری که به دیگران میده یا هم میشه اسمشو گذاشت عیبجویی و نابودی طرف مقابل.😁😇
بلاگری هم ی خوبیهایی داره ی بدی ها.البته هنوز کانال رو باز نکردم فقط خودمم😁😁
ی وقتایی به خاطر کانال دست به کارهایی میزنم که قبلا قورباغه زشت من بودن.
حالا از اون طرف ذهنم درگیر میشه اینو بذارم یا نه؟
ی وقت کسی نگه این یا اون😉
بعد از تعداد عضوها هم نگرانم ی وقت کم نباشن، به درامد میرسم ، اون چیزی که فکر میکنم میشه یا نه؟؟😉😆

 
 

یکشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۲

افکار خنده دار من

سلام
وقتایی که حال روحیم خوب نبود حسابی تو وبم در حال ناله بودم.
ما ادمها وقتی کسی رو نداریم که حرفهای درون دل و ذهنمون رو با خیال راحت بهش بگیم مجبوریم یا تو دفترامون بنویسیم یا اینجا تو وبلاگهامون تا ی کم از سنگینی اش کم بشه و واقعا هم عذرخواهی میکنم چون میدونم همین جوری هر کسی ی مشکلی تو زندگیش داره.
امروز قراره بریم سر راهی مکه عمه جان.
من وقتی کرونا بود ازدواج کردم و کم تو مراسم ها بودم.
حالا که مراسم ها شروع شده همون ترس لعنتی از قضاوت و نگاه مردم منو اذیت میکنه.
همون حس خاص بودن و شرایط بهتر داشتن .
همون عزت نفس پایین و کمال گرایی افراطی.
خجالتی بودن و ابراز وجود نکردن .
همه اینا مشکلاتی هستند که باعث میشه من حالم رو بد کنم.
یعنی اون روزی که من رها بشم از این چرت و پرت های ذهن و ازاد باشم چه روز باشکوهی هست تو زندگیم.
یعنی میرسم به موفقیت.
فعلا موفقیت برام همینه.
البته حالم بهتره 😍فک میکنم عزت نفسم بهتر شده هر چند از شدت ترس و دلهره نمیدونم چیکار کنم.
گاهی هم دچار استرس میشم از ی فکری ولی هرچقدر فک میکنم یادم نمیادچی بود؟
این بده چون اگه فکر رو یادم باشه میتونم ی جوابی براش پیدا کنم.
بالاخره پروژه دندون رو شروع کردم.ی ریشه دندون رو کشیدم.ی دونه پر کردم حالا هفته دیگه باید برم پر کنم ی دندون رو و دو تا پروتز دندون مصنوعی هم بذارم .
از ایمپلنت می ترسم هم هزینه اش بالاست هم حوصله دنگ و فنگشو ندارم.
تو دندانپزشکی دکترا در مورد ازدواج صحبت مبکردن🙂یکی میگفت تو از وقتی ازدواج کردی دینتو چقدر کامل شده؟
یاد خودم افتادم خداییش چقدر دینم کامل شده؟؟😇😉
نماز های فراوان قضا شده😭روزه های قضا😭دعا نخوندن😔مراسم شرکت نکردن😔
از اون طرف ذهن مریضم بیدار شد. تو ذهنم چقدر عیبجویی همسر و خانواده شو کردم😔
چقدر ترس برم داشت از حرف این و اون.
نسبت به تقدیر و قسمت دچار شک شدم☹️
نسبت به خیلی از اعتقاداتم،نسبت به آدمهای مذهبی اطرافم 😔
حوصله خوندن قران و ترجمه و تفسیرش ندارم.
حوصله گوش دادن به صوتهای مذهبی رو ندارم.
حوصله خوندن کتابهای مذهبی رو ندارم.
حوصله فعالیت های مذهبی رو ندارم.
حوصله ندارم با دوستای قدیمی بشینم درباره دین و دینداری و مذهب حرف بزنم و راه حا ارائه بدم😁
مگه اینکه دورهمی بذارن واسه شادی و مسخره بازی😉 و گرنه حوصله فکر کردن به امور مذهبی رو ندادم.
فقط ذهنم از مسائل جنسی رها شده که البته گاهی ی مزخرفاتی در این باب به ذهن انور خطور میکنه که نمیدونم ازکجا میاد .
مثل مسائل جنسی درباره دیگران البته😭 همین انحرافات جنسی که وجود داره .
ی فکرهای خنده داری میاد تو ذهنم که فقط ذهنم میدونه از کجا میاره😆
مثلا در مورد مرگ فکر میکنم .از مرگ میترسم دلیلش رو که پیدا میکنم خنده داره.
نه اینکه بترسم دوست ندارم چون وقتی من بمیرم ادمهایی که زنده ان دور هم جمع میشن میخندن خوش میگذرونن اون وقت من تنهایی باید ی جایی باشم که معلوم نیست چه بلایی سرم میاد😁
ی موضوعی که همیشه ذهنم رو ازار میداد همین بود خوشی و راحتی دیگران که حتی تو مرگ هم اثر گذاشته‌
اینکه دیگران خوش باشن و راحت و من تو سختی و ناراحتی😌
یعنی هر جا برم ناشی از همین دوست نداشتن و احترام نذاشتن به خوده و تایید و مهر دیگران رو خواستنه😔😭😭
ی فکر خنده داری هم دیروز اومد سراغم که این بود:مادر بچه ها برگرده سر خونه زندگیش.
وای چه فکری بود که خوشبختانه به سرانجام نرسید و خودم پرونده شو تو ذهنم بستم.
ی حرف خوبی آیدا سبزاندیش گفت:مگه دیگران کی هستن که ازشون میترسیم؟؟
واقعا چرا دیگران رو اینقدر در نظرمون بزرگترا بزرگ و مهم جلوه دادن که حالا تو ۴۰ سالگی باید درگیرشون باشم😭😭وای خدا جوونم.
در مورد بلاگری با ابجی صحبت کردم اونم درباره دکور توی اینستا پیج داره. دختر داداشم میگه بلاگری یعنی زندگیتو برا همه باز کنی.
همیشه باید انلاین باشی.
ولی خوب من که نمیخوام روش و شیوه اونا رو داشته باشم یا به درامد فلان برسم.
نه مثل همین وبلاگ که دارم .فقط توش تصویره.
هر وقت فکر کنم مطلب مفید یا جالبی هست میذارم.
اگه قرار باشه که دم به دقیقه تصویر بذارم پس کی به زندگیم برسم.
هنوز بلد نیستم کلیپ بسازم باید یاد بگیرم.
چند تا فیلم کوتاه گذاشتم تو کانال همین.
گوشیم هم مدلش پایینه انشاله به درامد😁برسم ی گوشی خوب میخرم.
اینم از خرج اولین درامد😁😁😁
به همسرجان گفتم گوشواره هامو واسه تولدم میخوام عوض کنم.گفت نه همینا خوبه.
شب پیش دختر جان به باباش گفت گوشواره هامو عوض کن باباش گفت باشه😔
حالا به طفیلی ایشون قراره گوشواره های من هم عوض بشه.
امیر حسین صبحها خوابش سبکه و بدخوابی میکنه.
الان از این خوابش استفاده کردم و اینا رو تایپ کردم.
البته خودم هم زودخیزم .😁همیشه مشکلم همینه همه خواب هستن و قلندر بیدار.
نمیتونم کاری انجام بدم بچه ها بیدار میشن.
فقط اگه کتابی بخونم فضا مجازی یا هم هنر کنم چن صفحه قران.
کار خونه که نه🙂
خلاصه این از اوضاع این هفته من.
روزگارتون خوش😍

 
 

پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲

بچه داری

سلام
وبلاگ یک زن مینویسد به خیری و خوشی نی نی اش به دنیا اومد.خدا رو شکر خیلی خوشحال شدم.
سختی های نوزادی که تموم بشه ،بزرگ کردنش راحت تر میشه.
یعنی هر ماه که بگذره آسون تر میشه.
دیروز درباره بزرگ کردن فرزند فکر میکردم اینکه میگن سخته و اله و بله☹️
به نظرم بچه اول که اصلا سختی نداره.روزایی که بچه ها میرن پیش مامانشون،میبینم بچه داری چقدر راحته چقدر وقت میتونی بذاری برا خودت خونه که مرتبه.
نمیدونم چرا میگن سخته؟
بچه هم که کوچیکه جایی بخای بری سریع لباس میپوشین و بزن بریم به سرعت برق و باد،
کاری که من همیشه میکنم😁
قبلا گفتم از ترس اینکه دیگران بفهمن،جالبه خیلی ها میدونن ولی چون کرونا بوده و کمتر همدیگرو میدیدیم،باهاشون رو به رو نشدم واسه همین تزس و دلهره رو گاهی احساس میکنم که خوب البته این احساسات منفی ناشی از فکرهای منفی و باورهای غلط ذهنه که از کودکی در من شکل گرفته.
چند روز پیش که مامان بچه ها اومد دنبالشون،دخترجان به دختر همسایه گفته بود.
همسایه طبقه دوم که خبر داره چون قبلا با همسرسابق دوست بوده.
همسایه طبقه اول جدید اومده و ی نگرانی از بابت اون داشتم که خبردار شد.
هیچ اتفاقی هم نیفتاد دلهره م الکی بود.
همسایه گفت بچه ها رفتن پیش مامانشون منم گفت اره و تمام..
میگن قدرت ذهن رو دست کم نگیرید درسته ولی میشه قدرتش رو ازش گرفت اگه واقع بین بشیم.
دیروز فکر میکردم به واقعیتهای زندگی
خدارو شکر به خاطر همسرخوبم،فرزندانم(با همه فضولیها و شیطنتهاشون)
خانه ای که دارم،سلامتی و توانم برای انجام امورات منزل و...🤲🤲
همسایه شوهرش بعد ۱۰سال براش ماشین لباسشویی اتومات خریده میگه بهش گفتم اصلا ذوقی ندارم بعد ۱۰ سال.
میگم گناه داره تو این گرونی خریده ازش تشکر کن نه اینکه دلشو بشکن.🤨
میگم چقدر غر میزنی. خندیدیم با هم.
خانم خوبیه و فک کنم دوست خوبی هم باشه.بچه ها هم با هم حسابی دوست هستند.
من همیشه دوستان و همسایه های خوب داشتم.کلا ادمهای اطرافم خوب بودن ادم بد و ناتو کمتر یا اصلا نبودن.
این یکی از شانسهای زندگیم بوده خدا رو شکر.

 
 

جمعه نهم تیر ۱۴۰۲

بلاگری

سلام
نمیدونم چرا ی گوشه ذهنم میل به انجام ی کاری غیر از خونه داری داره؟؟
ی کاری که برم تو چشم دیگرون😉 و هم پول در بیارم؟؟
حتما مربوط به همون عرت نفس پایین و حس ارزشمندی ناقص ذهنم و کودک درونمه.👼
کلا خدای ایده ام یعنی این ذهن هردم ی ایده کسب و کار شیک و مجلسی برام رو میکنه‌.بخخخدا🙂
یکی که فعلا نمیتونم چون در ابراز وجود مشکل دارم و خجالت میکشم.
با اینکه خیلی دوس دارم و باهاش حسابی سر زبون ها می افتم، پولشم بد نیست ولی نمیتونم هر چند دلم میخواد.
از اینکه نمیتونم هم ی کم دلخور و ناراحتم، باز اون حس کمال گرایانه اومد سراغم که آخی چرا نمیتونی پس تو بدی .
خلاصه کای فکر کردم و به شغل شریف بلاااااااااااگری رسیدم😇😉
ی کانال زدم، توش روزمره هامو میذارم(حرفه ای نیستم همینجور ساده و مبتدی)
ی دنبال کننده هم بیشتر ندارم اونم خودمم.
گفتم تیرماه رو برم جلو ببینم چی میشه بعد فالور جمع کنم.
تو ایتا زدم. فیلتر شکن استفاده نمیکنم اونجا راحت ترم.
ولی خیلی وقت گیره، همش تو ذهن، درگیرم چی بذارم، اینو بذارم.
البته الان بدام جذاب و جالبه ، خوب تا کی انگیزه ادامه شو داشته باشم خدا میدونه.
چون اصولا کارها رو نصفه نیمه رها میکنم.
البته من از اون بلاگرا نیستم از مدل بلاگرای وبلاگی(وبلاگ تصویری، ی همچین چیزی)
همسرجان میگه هر کی بلاگر شده ، زندگیش به فنا رفته، ببینم تو چی کار میکنی؟؟؟؟
حالا که رسما افتتاح نکردم😄 ببینم چی پیش میاد.
شاید جرات کردم و آدرسشو اینجا گذاشتم.
فکرم مشغول اینه که دوست و آشنا و فامیل هم عضو کنم یا نه؟؟
همسرجان رو چی؟
بهش گفتم ولی از جزییاتش بی خبره...
پ.ن:برای ی اتفاق ی حدسایی میزنم🤔 دعا کنید خیر باشه.
اگه حدسم درست باشه، در موردش مینویسم.😰

 
 

دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲

خاص کی بودم؟؟!!!!

سلام
اَه!ی فکر بدی دارم، دوسش ندارم😁 دلم میخواد از تو ذهنم خارج بشه.
خیلی ازار میده منو.
فکر اینکه من خیلی آدم خاصی هستم، حقم این زندگی نیست.
عاقل درونم میگه واقعیت همینه، تو همینی هستی که بروز میدی، نه اونی که تو ذهنت داره جولان میده.
واقعا هم درست میگه ولی کو گوش شنوا!!!
خاص بودن من تنها مربوط میشه به درس خوون بودن من و دیگر اعضای خانواده در بین فامیل و همسایه ها.
یعنی مشهور بودیم به درسخوون بودن و دخترای خوب...
دهه شصتیا میدونن که درس چقدر مهم بود مثل الان نبود که😉
من درسخوون نبودم به اون معنا که به درس اهمیت بدم، من فقط باهوش بودم، سرعت یادگیریم بالا بود ولی اصلا اهل درس نبودم که خودشو در دوران کنکور و دانشگاه و بعدش نشون داد.😌
بیشتر اهل یللی تللی بودم، دنبال رویا و خیال.
اصلا اهل واقعیت، زندگی نبودم و الان هم ☹️☹️😭😭
البته الان چاره ای ندارم که بپذیرم واقعیت ها رو هر چند سختم باشه.
شعار مامانم همیشه این بود خوبی کنید، حرف دلسرد کننده ای به کسی نگین که ناراحت بشه که دنیا ارزش شو نداره.
تنها چیزی که از آدم میمونه خوبیه🙂
تحت تاثیر همین شعار به احدی حرف دلسردکننده نزدم، حتی اگه زدم و حق هم بود مثل سگ پشیمون میشدم و خجالت زده.
تازه اصلا بلد نبودم حرف مخالف بزنم که اگه میزدم یا صدام میلرزید و میترسیدم یا هم صدام بلند میشد و طرف رو ناجور داغون میکردم و میکوبیدم.
یعنی اعتدال رو نمیتونستم رعایت کنم(فعل ها گذشته است ولی همچنان اینا ادامه داره، سخته تغییرش)
پس نتیجه میگیریم که به شدت دختر خوبی بودم در اوج.
اگه همون موقع تو ۱۸، سالگی ازدواج میکردم☺️😟 معلوم نبود سرنوشتم.
زمونه عوض شده و اون چیزایی که زمانی ارزش بود دیگه کسی آنچنان بهش اهمیت نمیدن یعنی خودم هم متوجه شدم.
متاسفانه ذهن مقاومم نمیخواد بپذیره‌‌‌.
خوب حالا بگم حرف اصلی رو...
ته ته ذهنم از ازدواجم خجالت میکشه ی حس تحقیر، شکست داره نه اینکه خاصه و خوب و تک😩😡
مخصوصا وقتی به دوستان دوران تحصیلم فک میکنه😟که اصلا هم نمیبینم اونا رو.
آرایشگر جای خونه مون از بچه های مدرسه راهنماییم بود، منو شناخت گفت شما سر صف همیشه برنامه اجرا میکردید(یعنی اینقدر مشهور بودم))در همون لحظه شاخک های ذهنم دچار ترس شد اگه بفهمه زندگیمو ، وای خجالت اوره بگه یعنی توی درسخوون ِ صف خوون اینه اوضات ، حالا ببین اوضاع منو چه زندگی دارم.
یا چند روز پیش یکی از بچه های مدرسه رو دیدم از شدت خجالت و ترس اصلا نگاش نکردم.
یعنی همچین اوضاعی دارم.
به خودم میگم آخه به دیگران چه ربطی داره، تازه مدرسه و اون روزای اوج تو تموم شده خانمی😎🤩بی خیال شو بیا بیرون.
دیگه نسل شما دارن میرسن به میانسالی و پیری.
از این فکرهای بچه گونه بیا بیرون، پاکش کن، راحت باش ولی مگه گوش میده.
این گره های ذهنی و روانی همش مربوط میشه به روزهای کودکی و نوجوونی.
خودم هم گاهی تو رفتار با دختر جان ی جملاتی به کار میبرم که بعد از گفتنش عذاب وجدان میگیرم.
کمی بچه ها رو به حال خودشون رها کنیم.
لطفا برای هر کارشون نظر ندیم، تذکر کمتر بدیم(اینو به خودم و همسرجان میگما)
البته چند وقتیه که دارم تمرین میکنم ولی خوب تا من یاد بگیرم بچه ها بزرگ شدن و متاسفانه گره های روانی و ذهنی زتدگیشون رو از حالت طبیعی و سالم خارج میکنه‌
خدا کمک کنه به همه مون در تربیت خودمون و فرزندانمون.
پ.ن:
بزرگترا و روضه خونا همیشه میگن انشالله جوونامون عاقبت بخیر بشن انگار خودشون شدن.
دعای اشتباهیه،درستش اینه انشالله همه ما عاقبت بخیر بشیم.
شیطون و عواملش تا لحظه مرگ که همچنان فعال و مشغول کارن🙃

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر