گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲

روزمره گی

سلام

چند روز پیش که رفتم دورهمی دوستان ، چند موضوع نظرم رو جلب کرد که دوستام تو جمع چقدر راحتن با خودشون و مسائل و مشکلاتشون.

راحت بیان میکنن ولی من نه.

انگار سخته برام بیان کنم علتش رو نمیدونم چی بذارم

بگم کمال گرایی دوستان نظر دادن تو کمال گرا نیستی😁

اگه من هنوز مجرد بودم چی میشد حال و احوالم؟

خوبه حالا بعد ازدواج با همه سختیهاش خودم رو بهتر شناختم.

به خدا میگم ۳۷ سال هیچی حالیم نشد حالا تو ۴۰ سالگی همه چی رو سرم آوار شده توی این موقعیت...

فکر میکنم ی کوچولو با خودم مهربونتر شدم.😍

امیدوارم بهتر بشه حال و احوال.

امروز صبح بعد مدتها با خیال راحت سرزمین مادری رو نگاه کردم، خوب بود.

این وبلاگ هایی که میان روزمره هاشون رو مینویسن، باحالن.

آدم میخونه میگه ماشالله چقدر کار کرده.

کار کردن باعث میشه فکر کمتر بکنی، بر عکس من که فکر جزء لاینفک زندگیمه.

اونم چه فکرای الکی و بیهوده ای که هیچ وقت محقق نمیشه.

دخترخاله ام وسواس داره دائم تو خونه کار میکنه، میگه دیگه فکر نمی‌کنم تا استرس و افسردگی بگیرم.

همش دلم ی کار و سرگرمی میخواد ولی هنوز پیداش نکردم.

چند روز پیش به همسرجان میگم من اصلا پس انداز ندارم یعنی راستش پول ندارم.

یعنی اصلا پول لازم ندارم🙃

همسرجان میگه خوب نیازی نیس تا وقتی شوهر داری چه نیاز به پس انداز.

ولی آدم پول تو کارتش باشه روحش شاده😜

همسرجان یک تومن ریخت به حسابم خداییش شاد شدم.

اصولا من از اون آدمهایی هستم که نه خرج میکنم نه جمع(خیلی اوضام خرابه😁😁)

طلا ملا هم که زیاد ندارم.

بعضی مواقع میگم منم ی هنری بزنم مثل خانم های دیگه ولی نمیتونم عادت ندارم.

اصولا ته ذهنم اینه که خودم باید پول دربیارم مجردی هم همین طور بودم.

از بابام اصلا پول نمیگرفتم الان هم همون ذهنیت رو دارم.

البته چیزی لازم داشته باشم میخرم ولی گاهی کوتاه میام تو خریدن.

روزایی که کارهای خونه رو انجام میدم و خونه مرتبه حالم بهتره شاید حس مفید بودن به من میده اینکه ی کاری کردم.

به قول هنوز زندگی که خدا نگهدارش باشه، میگفت هیچی مثل کار خونه انرژی مثبت نداره.

گاهی که میخوام کار خونه انجام میدم هزار نظریه درباره کار خونه میاد سراغم.

مهمترینش هم اینه که آدم نباید وقت زیاد بذاره برا تمیزی خونه و باید به امور علمی و دیگه بپردازه😜😜

یا مثلا فکر میکنم نکنه منو وسواس بگیره این همه کار خونه انجام میدم😉یعنی چقدر هم انجام میدم فقط به هنگام دوره قرآن یا مهمونی گردگیری میکنم یا پله ها رو تمیز میکنم.

در بقیه روزها بیشتر ظاهر رو تمیز میکنم.

قبل از نوشتن هم به خودم زحمت دادم گاز رو که ی هفته است تمیز نشده، پاک کنم و تمیز..

خدابیامرز مادربزرگم میگفت تمیزی از بهشته مادر...

خدا همه اموات رو بیامرزه.

امروز نمیدونم چرا همش استرس و دلهره داشتم گاهی اینجوری میشم

تو نت گشتم با اضطراب فراگیر آشنا شدم، فک کردم همینه ولی بعدا پی بردم نه من حالم بهتره خدا رو شکر...

فک کنم متخصص اعصاب باید برم.

امیرحسین هم خدا رو شکر شبها بهتر می‌خوابه.

روزه های قضا، ماه مبارک پیش رو

وای خدا از روزه داری و گرسنگی و کارهای خونه میترسم.😭😭

حال دلتون خوش.

التماس دعا

 
 

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲

مثبتهای زندگی مشترکم

سلام

دلم میخواد این پستم مثبت باشه.
عنوان پست رو واسه همین گذاشتم مثبتهای بزرگ زندگی مشترک من😌
ی صوت از دکتر هلاکویی گوش دادم که می‌گفت چرا فک میکنی همه چی خوبه ولی تو اضطراب و استرس داری؟؟!!
منم گاهی با خودم میگم همه چی خوبه چرا من استرس دارم؟
حرف درک واقعیته.
من که خدای خیال و خیالبافی هستم از مواجه شدن با واقعیت ها ترس دارم.
حالا از اون طرف ی واقعیت‌های مثبتی هم هست که من نمیبینم یا خوب درکشون نمیکنم یعنی به قول معروف دچار سیاه نمایی میشم.
ای بابا!!
مثبت هایی که قشنگ نمیبینم رو مینویسم تا به خاطر بسپارم.
م عزیز(همان همسرجان که در دفترخاطراتم به این اسم مینویسم) درسته خیلی کم اهمیت و توجه میکنه، خداییش ی وقتایی هم میزنه تو خال و ازم تعریف و تشکر میکنه.
میگه دوستم داره.
به من اجازه میده هر جا دلم خواست برم بدون حرفی یا هر چی خواستم برام می‌خره.
حتی اگه سفری بخوام اونم ردیف میکنه.
اهل تفریح و رفت و آمد هم هست.
به هر حال درسته کمه ولی هست.
با بچه ها بازی میکنه، براشون وقت میذاره.
ازم گاهی در روش‌های تربیتی حمایت میکنه و همراهی.
خیلی وقتها جلوی بچه ها منو مورد احترام قرار میده و اینجوری تو چشم دختر و پسرجان ی جایگاه خوبی پیدا کردم.
حتی تو جمع خانواده خودش هم به من احترام میذاره..
خانواده همسر هم با اینکه بعضی خصوصیات دارن که من دوست ندارم ولی در مجموع آدم‌های خوبی هستن مخصوصا مادرشوهر یعنی خانم خوبیه.
با من که خوب بوده و تو بعضی سفرا که با ما اومده خیلی کمک حال بوده.
بقیه اعضای خانواده همسر هم همین طور.
ی جاهایی تو کمک کردن از خانواده خودم خیلی بهترن...
در مورد بچه ها هم بخوام بگم خوبن فقط فضولن و بیش فعال.
امیدوارم امیرحسین آروم تر باشه.🤲
حالا نوبت خودمه که همیشه خدا مورد سرزنش قرار میدم بیچاره رو🤨
واقعا تو این سه سال با همه سختی و تنهایی و چالش هایی که دچار شدم خوب از پسش برآمدم و خدا رو شکر خوب عمل کردم.
ی وقتایی ذهن کمال طلب من، منو دچار دلهره و ترس میکنه ولی در مجموع خیلی خوب تلاش کردم، زحمت کشیدم، چه شبا و روزای استرس زا و اضطراب آوری رو از سر گذروندم ولی گذشت و تونستم.
حالا این روزا دارم مهربونی با خودم رو تمرین میکنم.
با خودت مهربون باش.
دارم می‌پذیرم آدمها رو با خصوصیات مختلف و متفاوت البته هنوز اول راهم و مطمئنا راه طولانی و سختی هستش ولی من میتونم با یاری خدا جوونم.
امیرحسین هم با همه سخت خوابیدن ها و سختیهاش خدا رو شکر به نسبت اذیت کم کرد منو.
(البته بگم من از جنس همه چی خوبه اول حرفام هستم یعنی ممکنه سخت باشه ولی من چون اینجوری فک میکنم میگم کم اذیت کرد و ی وقتایی با خودم میگم چقدر راحته بچه داری🙃😊)
فقط دو مرحله سخت در پیش دارم(از شیر و پوشک گرفتن😭😭)
با بچه ها هم سعی کردم بیشتر هماهنگ بشم و سطح انتظارم رو ازشون پایین بیارم مخصوصا دخترجان و فک میکنم تو رابطه ام موفق تر شدم نسبت به قبل.
دارم تلاش می‌کنم سرزنش، تهدید و تحقیر رو از رابطه ام با بچه ها حذف کنم.
از اون طرف در ارتباط با اطرافیان هم قدرت پذیرش و البته عزت نفسم بیشتر شده.
فقط نوع رابطه با خواهر بزرگه هست که امیدوارم بهبود پیدا کنه.
ممنون
دلتون خوش باشه.

 
 

دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲

باز هم ابراز وجود

سلام
به قول وبلاگ هنوز زندگی وبلاگ نویسی انرژی زیادی ازم میگیره.
ذهن منم که خدای درگیری.
واسه همین نوشتن اینجا رو محدود کردم، ی وقتایی میگم بی خیال شم ولی با خودم میگم نوشتن به ذهن کمک میکنه و جدا از این مگه نمیخوام نویسنده بشم😊نویسنده ای که فک میکنه چرا باید بنویسه؟؟
همه عمرم برای خودم زندگی کردم، حتی زمانهایی که دیگران اشتباه میکردن و من میدونستم اشتباهه و یل مطلبی رو بلد بودم باز سکوت کردم.
نمیدونم چرا از اینکه به دیگران یاد بدم دوری میکنم یا گاهی حتی میترسم.
این روزها دارم تمرین ابراز وجود میکنم، تا از خجالتی که سالها درگیر بودم و نتونستم خودم و استعدادهامو نشون بدم، رها بشم.
مثلا من از بچگی عشق خوندن بودم، ی جاهایی مجری برنامه بودم ولی خیلی کم احساسات یا اون چیزی که تو ذهنمه رو بیرون ریختم.
از روی برگه میخوندم.
حتی از بیان اعتقاد، افکار و نظر هم دوری میکردم.
یعنی اینجوری نبودم که فک کنی اصلا حرف نزنم.نه اهل شوخی بگو و بخندم ولی حرف جدی خیلی کم!!
مثلا تو دورهمی همه داشتن درباره ازدواج با آقای پدر صحبت میکردن و میگفتن سخته ،من اما نن پس ندادم و هیچ حرفی نزدم هر چند دلم میخواست بگم و خیال خودم رو راحت کنم از اطلاع رسانی به بقیه در مورد ازدواجم...😠
چند روز پیش فک میکردم آدم باید برای زندگی مشترک قوی باشه.
بعد با خودم گفتم نه درست نیست.
قوی بودن لازم نیست، به مرور قوی میشی.
سعی کن با خودت دوست باشی و مهربون کم کم خودت رو رشد بده.
الان خودم چقدر قوی تر شدم، هنوز هم خیلی راه مونده تا به هدف اصلی برسم.
ی چیز دیگه که باهاش درگیرم دخترجانه.
نمیخوام تو رفتار باهاش سرزنش یا تحقیر و تهدید باشه ولی متاسفانه وجود داره😔
دخترجان هنوز تو دوران مهدکودکش مونده.
حسم اینو میگه به من.
البته گاهی که به رفتاراش فک میکنم یاد درون پرآشوب خودم می افتم بر خلاف ظاهر آرومم..
میگم حتما من هم کودکی شبیه به دخترجان داشتم.
دلم نمیخواد خشم درون من در درونش ایجاد بشه ولی نمیتونم خیلی با رفتاراش کنار بیام.
امروز دیگه جدی باهاش صحبت کردم.
باباش کلاس زبان ثبت نام کرده براش، اصلا نمیخونه با اینکه استعداد داره ولی دل نمیده.
همش بازیگوشی میکنه..
میگه منو بفرس ورزش، من از کارهایی که توش فکر کردن باشه خوشم نمیاد.
فک میکنه ورزش کردن همین لگدپرانی هاییه که با داداشش داره.
نمیدونه ورزش کردن مخصوصا قهرمانی خیلی سخته.
تصمیم دارم بفرستمش ژیمناستیک و تا ابد همین رشته بمونه..🤨
چند روز پیش که از پیش مامانش برگشت به باباش میگه من واسه همیشه میخوام برم اون ور...
دیگه به سن تکلیف رسیدم.
نمیدونم قانون برای انتخاب خود بچه ها چند سالگیه؟؟
توی نت نوشته بود سن تکلیف..
باباش گفت آهان مادرش از طریق این میخواد به هدفش که گرفتن بچه هاست برسه.
ی خرده دلهره گرفتم آخه من خودم چند وقت پیش بهش گفتم که بچه ها که به سن تکلیف میرسن میتونن خودشون انتخاب کنند.
ترسیدم به همسرجان بگم.
ناراحت بشه.
تو اون روزا فک میکردم بچه ها نباشن باز اوضاع زندگی چه جوری میشه....
اصلا نمیتونم تو روز بخوابم، خسته ام ولی نمیتونم تمرکز کنم برا خوابیدن.
خیلی بخوابم ۱۰ دقیقه است در حالی که دلم میخواد بخوابم
از ساعت ۶ که بلند میشم تا ۱۰ شب بیدارم و مشغول امورات.
اونم با ی ذهن کمال گرا که نکنه ی وقت جایی کم بذارم.تو روحیه کسی اثر بد بذاره.
شایدهم طرحواره ایثارم شدت داره که اینقدر نگران می‌شم.
شاید هم من دارم بزرگ میکنم قضایا رو .
خوب تا به حال اینقدر جدی زندگی نکرده بودم😇
ی وقتایی که ترس بر من غلبه میکنه و دچار استرس و اضطراب میشم با خودم میگم توکل کن به خدا، خدا خیلی مهربونه، هواتو داره.
اونوقت آروم تر میشم.
اگه بشه قدرت توکل رو ببرم بالا که آروم میشم.
خوب دیگه بسه برای نق زدن🙃🙃
هر چند دلم میخواد خیلی حرف بزنم ی گوش شنوای مهربون بدون قضاوت پیدا کنم و من فقط حرف بزنم اونم همش تایید کنه و سرتکون بده و بگه حق داری اشکالی نداره درست میشه به خدا توکل کن😊
هنوز نمیتونم با همسرجان راحت صحبت کنم البته خیلی بهتر شدم از قبل ولی به ایده آل نرسیدم.
گاهی به همسرجان میگم چه همسر بی ذوقی دارم😜
میخنده!!
جالب اینکه تکونی به خودش نمیده بی ادب🙃🙃
دیگه واقعا بسسه😊

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر