سلام
دیشب رفتیم خونه مامان و ولیمه دادیم.
خوب بود ولی نمیدونم چرا حس خوبی دیگه ندارم از جمع شدن ها
گاهی خیلی احساس عذاب وجدان دارم ...
ی جوری من فداکارم همیشه به من حس بدی میده.
انکار با خودم و زندگیم راحت نیستم
ی وقتهایی دچار اضطراب میشم.
صبح که بلند شدم میم گقت خواهرات کسی ندارن و بعد من دچار اضطراب و نگرانی شدم.
حالا شاید اینقدر که من نگران ازدواج خواهرا هستم خودشون نگران نیستن ولی من دلهره ام میگیره و باز تو ذهنم یاد خودم می افتم که دیر ازدواج کردم و چقدر دعا و ...
از ۱۸ هفتگی که رفتم سونو دیگه نرفتم تا امروز ۳۲ هفتگی.
دلم برای نی نی تنگ شده.
برم ببینم حالش چطوره؟
بچه ها شب یلدا پیش مامانشون بودن
گاهی فک میکنم زندگی با بچه خودت راحت تره.
دیگه باب میل خودت تربیت میکنی ولی الان ی وقتهایی نگران پسر کوچولو میشم .
تحت تاثیر بچه ها زیاده.
بچه ها هم فحش زیاد میدن اینم یاد میگیره و همه جا میگه..
خوب آدمهای دیگه فک میکنن من بد تربیت کردم نمیدونن تو خونه مون به جای حرف زدن ، فحش میدن...
گاهی با خودم میگم از همه بیشتر به همین بچه ها ظلم میشه تو ازدواج های مثل من.
توکل بر خدا
خدا خودش کمک کنه به من و بچه ها