گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
برچسب‌ها

مجردی

متاهلی

سبک زندگی

مادر

ازدواج

مادرناتنی

شوهر

زنــــانـــگی

رشد فردی

مزایای مجردی

معایب مجردی

زن بابا

خانواده شوهر

عاقلانه

بی حوصله

جاری

پدر و مادر

خاطرات

رابطه جنسی

دوران عقد

____________________
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲

اشتباهات زندگی من

سلام
زندگی من از همون اوایل کودکی اشتباهاتش شروع شد.
اشتباه جزء اصلی زندگی هر آدمیه و ازش نمیشه فرار کرد.
به هر حال هر اشتباه میتونه تجربه و درس عبرت بشه برامون.
ولی امان از اون زمانی که اصلا نفهمیم اشتباه کردیم و یا به قولی فراموشش کنیم یا هم حل نشه.
کودکی و نوجوونی ام رو میتونم ببخشم، یعنی چاره ای هم نیست.
به هر حال تو اين سنین خیلی تجربه و عقل نیست و شاید زمان آزمون و خطا باشه.
ولی اشتباهاتم که زندگی منو کلا دچار مشکلات بسیار کرد، از ۱۸ سالگی شروع شد.
من دچار استرس میشم که دارم مینویسم.
میدونین چرا؟
چون من دلم نمیخواد بگم اشتباه کردم و سخته برام پذیرش اونا.
یعنی اشتباه برام نقطه‌ ضعفه و من دوست ندارم آسیب پذیری خودم رو نشون بدم.
خیلی برام سخته بگم من نقطه ضعف داشتم.حالم بد میشه.
ولی میخوام بگم.
دارم فک میکنم چرا این حالات رو دارم.
میترسم از اینکه نقطه ضعف نشون بدم و بعد دیگران منو تحقیر یا مسخره کنن یا هم دیگه منو نخوان.😔
این احتمالا طرحواره طردشدگی من باشه.
خوب برم سر اصل مطلب:
۱-اولین اشتباه بزرگ زندگیم:با اینکه رشته علوم آزمایشگاهی قبول شدم ولی رفتم کشاورزی.در حالی که اصلا آدم این رشته نبودم نه جرات داشتم و نه روابط عمومی خوبی.
۲-بعد از دانشگاه هم دوستام رفتن روستا تا کار کنند و الان استخدام شدن ولی من چی گفتم!!؟؟
گفتم من به کارمندی علاقه ندارم میخوام خودم کار کنم و با چند تا از بچه ها شرکت زدیم ولی بین بچه ها اختلاف شد و شرکت منحل شد😔
۳- اشتباه بعدیم ادامه تحصیل بود، برادرجان برام کتاب خرید ولی من اومدم تغییر رشته دادم به روانشناسی چون فک میکردم راحت تره و سریع تر جذب کار میشم.قبول نشدم و دوسال عمرم رو تلف کردم.
۴-علاقه ام به نوشتن باعث شد برم دوره های خبرنگاری رو شرکت کنم و رفتم خبرگزاری مشغول کار.
شرایط کاری سخت، حقوق هم کم.
واسه همین بعد سه سال رها شد و اومدم ی موسسه مذهبی تا وقتی ازدواج کردم.
۵-بزرگترین اشتباه من این بود که با روحیات خودم آشنا نبودم یعنی با خیالات خودم زندگی میکردم.
توهم داشتم و دارم😜
معلوم نیست چی میزنم😎
فکر میکنم خیلی بلدم و جایگاهم بالاتر از این حرفهاست.
در واقع ی دختر خجالتی که نمیتونست خبرنگار بشه.
میتونستم تحلیل کنم و بنویسم ولی نه این که گزارش کار کنم.
با سختی مصاحبه میگرفتم.
و اینکه من اصلا آدم کار نبودم نه تلاش در خوری داشتم، نه حوصله و نه پشتکار و انگیزه ای.
معلوم نیست واسه چی به دنیا اومدم و دارم زندگی میکنم😇
در حالی که تو ذهنم خیلی خوب صحبت میکنم، ارتباط میگیرم و زندگی میکنم.
خوب چه فایده در واقعیت که اینجوری نیست.
۶-بزرگتر از این اشتباه، ورود بیش از اندازه من در فعالیت های مذهبی بود.
آدم معمولی در مذهب هستم و خانواده هم همینطوره ولی من خیلی فاز مذهبی و بدتر عرفانی داشتم.🙃
خدا منو ببخشه😊
۷-مطالعات سنگین مذهبی داشتم، برام جالب بود و خیلی خوشم می آمد.
مثلا کتاب های علامه جوادی املی، تفسیر المیزان و کتاب های علامه طهرانی.
البته بگم هوش خوبی دارم یعنی قدرت یادگیری بالایی دارم.
اما نتونستم از این هوش درست استفاده کنم چون قدرت تمرکز پایینی دارم و همچنین عزت نفس پایین.
این دو تا خیلی به من آسیب زده و دارم تمرین میکنم درست بشه.🤲
۸-اشتباه دیگه ام دایره دوستام بودن، من تنها فرد گروه دوستان بودم که خونه مون پایین شهر بود.
اکثر دوستام یا پولدار بودن یا هم از نظر اجتماعی و خانوادگی مطرح.
حالا من با آدمایی نشست و برخاست میکردم که اصلا ربطی به من نداشتن.
گروه دوستانم به واسطه فعالیت های مذهبی ایجاد شده بود.
من هم ی شخصیت وابسته بودم و به شدت سراغشون میرفتم در حالی که اصلا براشون اهمیتی نداشتم.
اینو تازگی متوجه شدم که با همه اون رفت و آمدها اصلا سراغم رو نمیگیرن پس من اشتباه کردم در انتخاب دوست.ای خدا جان دیوار نداری من سرمو بزنم بهش تا حالم جا بیاد.🙁
۹-در زمینه ازدواج به جز همسرجان فقط دو تا خاطرخواه داشتم پسرعموم و ی پسرهمسایه دیگه که به خاطر فاز مذهبی ردش کردم.
بقیه تفننی بودن.
فک میکردم من اینققققققدر خوبم که بهترین و برترین پسر شهر خواهد آمد و منو با چه سور و ساتی خواهد برد خونه بخت🤣
۱۰-بدتر از این ، توهم شوهر داری و خانه داریم بود.
فک میکردم تا رفتم خونه شوهر میشینم مثل ملکه ها روی تخت و همه چیز رو به راه.
یعنی اینقدر به قدرت و توان جسمی و روحی و معنوی خودم اعتماد داشتم که فک میکردم از پس همه چی به راحتی برمیام😇😂
خوب باید بگم دختر قوی و سرسخت و باهوشی هستم ولی نه اون اندازه که فک میکردم.
الان که اینو نوشتم ته دلم آشوب شد و استرس گرفت که تو اینقدر هم بد نیستی .
تو خوبی☺️
اره من خوبم ولی واقعیت های زندگی ی چیز دیگه میگه.
۱۱-بدترین اشتباه هم اینه که واقعیت های زندگی رو راحت قبول نمیکنم.
قدرت پذیرشم کمتره و امیدوارم بهتر بشه.
۱۲-سر ازدواج با آقای پدر اشتباهم بچه ها بودن.
یعنی همسرجان گفت بچه‌ها آرومن و من باور کردم در حالی که به شدت خرابکار و لج در بیارن.
ی وقتهایی نسبت به تربیت امیرحسین میترسم و نگران می‌شم.
توکل به خدا.
خودش رب العالمین.
من اشتباهاتم رو تا جایی که می‌شد نوشتم، با همه ترس و استرسی که داشتم از بیانش.
شما هم بگید🙂
خوش باشین.

 
 

سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲

توصیه های دوران بارداری

سلام
دوران بارداری دوران مهمیه در رشد فرزند.
به قول اساتید فن، ۱۰۰۰ روز اول زندگی فرزند مهم‌ترین روزهای رشد و تربیتشه که ۹ماه بارداری رو هم شامل میشه.
من خودم خیلی دوست داشتم و تلاش میکردم تا بهترین روزها بشه برای خودم و فرزندم و همچنین خانواده.
ولی همونطور که قبلاً گفتم، خیلی با من همراهی نشد و خودم هم هنوز نتونسته بودم بر ترس ها و اضطرابم غلبه کنم.
این شد که نشد.
البته چون تجربه اول هم بود باز نگرانی ها و ترسهام بیشتر بود.
جالب این که خانواده ها چه از طرف خودم و چه از اون طرف، هم هیچ همراهی نکردن.
✅چند نکته به ذهنم اومد گفتم بنویسم شاید به درد کسی بخوره،امیدوارم خداوند ی بار دیگه به من تجربه این دوران رو بده:🤲🤲
۱-فک میکنم قبل از بارداری مشکلات روحی ، روانیمون رو تا حد ممکن حل کنیم.
تا اگه حتی همسر یا اطرافیان همراهی نکردن.حداقل حالمون با خودمون خوب باشه.
۲-اینقدر ازمایش، سونو و دکتر میریم، خوبه ی کوچولو آشنایی داشته باشیم و خیلی ذهن رو درگیرش نکنیم مگه خدای نکرده قضیه حاد باشه.
توصیه میکنم در این مواقع اگه موردی بود قبل از مراجعه به پزشک،اصلا به فضای مجازی مراجعه نکنید.
۳-کارهایی که واقعا میشه برای حال خوب خودمون انجام بدیم، حتما انجام بدیم، تعلل نکنیم.
۴-از چشم و گوش خودمون مراقبت کنیم.متاسفانه دو مرتبه چشمم به صحنه های نامناسب افتاد که خیلی ناراحتم، امیدوارم اثر سوء اون از بین بره.
۵-ارتباط با فرزند و صحبت کردن با جنین:که خدا رو شکر من خیلی با امیرحسین صحبت میکردم.
۶-تغذیه:خیلی خوبه که دقت کنیم تمام مواد غذایی مورد نیاز رو به بدن خود و فرزندمون برسونیم.
سعی کنیم غذا سالم و پاک باشه.با نام خدا غذا بپزیم و شکرگزار باشیم.
۷-ورزش و پیاده روی ؛که خیلی در زایمان تاثیر داره.
خودم چون مشغول اسباب کشی بودم و خونه جدید بدون آسانسور، مجبور بودم از پله زیاد بالا پایین برم.
ورزش هایی هم از اینترنت گرفته بودم که همین باعث شد که خیلی زود آمپول فشار اثر کنه و اگه مشکل لگن نداشتم دو ساعته زایمان میکردم.
۸- مطالب شاد و مثبت و انگیزه بخش بخونیم و با آدم‌های خوب ارتباط داشته باشیم و تا جایی که میشه از آدم‌های منفی دوری کنیم.
بگم که ی وقتایی نمیشه از آدم‌های منفی دور شد چون نزدیکان ما هستند، اون موقع باید تلاش کنی انرژی منفیشون رو قطع کنی تا بهت برخورد نکنه.
مثلا من اوایل ویار داشتم و حالم بد بود، همسرجان به جای اینکه همراهی بکنه و دلداری بده، ی روز اومد بهم گفت برو سقطش کن حالت بده😭😭
یعنی به همین راحتی!!!
فک کن چه حالی شدم.
خوش باشین.

 
 

یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲

ذهن ترسوی من

سلام
امان از دیشب و این ذهن ترسو و فعال.
دیشب امیرحسین خواب بود ساعت ۱ونیم بود.دیدم شلوارش خیسه. پوشکش زده بود بیرون.
یهو یاد حرف مادرشوهر افتادم که همیشه میگه من بچه هام اصلا شبا خودشون رو خیس نمیکنن و بچه جاری رو مورد مذمت قرار می‌داد.
خلاصه ذهن منفی و ترسو من شروع کرد داستان سرایی و خیالبافی.
وای خدای من😔
یکساعت طول کشید و رفتم دیفن هیدرامین خوردم.
خیلی ذهنم گاهی اذیت میکنه.ی موضوع کوچیک رو بزرگ میکنه که چی؟؟
شاید برم پیش ی متخصص اعصاب، ی قرصی چیزی بده.
دو دفعه است اميرحسين رو تنهایی میشورم.
دوست ندارم همه مسئولیت های خونه و بچه ها گردن من باشه،همیشه مامانم رو از این کار برحذر می‌داشتم و عیب میگرفتم ازش.
حالا خودم😔😊
در مورد بچه ها که پست قبل گفتم😇
امروز دخترخاله اومد، شوهرش اهل کار نیست، دائم تو خونه و خوابه.
میگه شوهرم گفته عزرائیل روزی ۳۰۰ مرتبه میاد به آدم سر میزنه، هر وقت منو میبینه با خودش میگه این که باز خوابه🤪
به قول دخترخاله ام اصلا هیچ انگیزه ای واسه زندگی نداره.
دارم صوت های تربیت فرزند گوش میدم.
نکات خوبی داره.
من خودم در دوران بارداری بیشتر و شیردهی کمتر و حالا تقریبا کمتر حس تنهایی داشتم.
خیلی خوبه حس کنی همسرت همراهته.
متاسفانه همسرجان ی اخلاقی داره مصداق از ی سوراخ دو بار گزیده نشم(همین بود فک کنم )
هر چی زندگی قبلی محبت میکرده و توجه و می‌رسیده به زن و فرزند، تو این زندگی میلی نداره.
دلم میخواد گاهی ازش بپرسم قبلا هم همینطوری بودی ولی بی خیال میشم.
دیشب میگه از محبت خیری ندیدم.
خلاصه گاهی دلم میگیره ،دچار کمبود روحی و عاطفی و توجه و محبت میشم.
فک کنم این مشکل خیلی از زنان ایرانی و شاید هم جهانی باشه(عجب همذات پنداری کردم🤪)
دیشب داشتم فک میکردم خانواده ما انگار در ازدواج همچین خوش روزی نیست.
ناشکری نمیکنم.
ولی تو ازدواج دردسر فراوون داریم از خواستگاری تا به بعدش.
ی زمانی در به در منتظر ی شوهری وقتی هم میاد بر خلاف انتظارت میشه با اینکه خداییش همسران خوبی هستیم.
یعنی من خودم رو نگاه میکنم واقعا کم نمی‌ذارم برای همسر و فرزندان و خونه و بقیه چیزها...
حالا میذارم به پای پاداش خدا🤲
چند وقت بود که نگران ازدواج خواهرا بودم، با خودم گفتم نگرانی چه سودی داره فقط انرژیتو کم میکنه .
پس بسپر به خدا انشالله درست بشه.
امیدوارم بتونم درگیری های ذهنمو و نگرانی هامو کم کنم و حل بشه که فبهاالمراد.
خوش باشین😍

 
 

پنجشنبه دوم آذر ۱۴۰۲

تربیت فرزند

سلام
اصلا بلد نیستم نقد کنم یا جدی در مورد چیزی صحبت کنم.
حالا فک کن با این اوضام دلم میخواد سخنران هم بشم.🙃
بحث نقد و انتقاد رو از آقای شعبانعلی گوش دادم.
جالب بود.
باید کار کنم روش ولی متاسفانه یادم میره.

ی موضوع دیگه که دوست ندارم همین داد زدن با بچه هاست.
اینو از دیروز شروع کردم فقط ی داد کوچولو زدم😊
اونم وقتی دخترجان با لگد زد که می‌خواست انگشتام اسیب ببینه.😭
وقتی تنها میشم یا دلم میگیره میخوام به ابجیا یا کسی زنگ بزنم بگم میام دیدنتون!
ولی الان دیگه دندون رو جگر میذارم و میمونم تو خونه.
حوصله پیام‌های منفی شون رو ندارم.منم مثل بقیه صله رحم تعطیل!!
هیچ کس یادت نمیکنه!
فقط چهارشنبه ها که میرم دوره قرآن قوم و خویش رو میبینم، بقیه روزا از صبح تا شب تو خونه.
بی خیال بهتره این روال زندگی رو بپذیرم و ذهنم رو مشغول نکنم.
میخوام ی دوره تربیت فرزند رو گوش کنم.
قبلا دوره تربیت فرزند دکتر هلاکویی رو گوش دادم.نکاتش رو هم نوشته بودم.
ولیییییی
در ی حرکت انتحاری دفتر خاطراتم رو پاره کردم و انداختم دور، مطالبش پشتش نوشته بود😁😁
بعد متوجه شدم.
حالا باز ی دوره دیگه شرکت میکنم.
هم ی برنامه میشه هم وقتم پر خواهد شد.انشالله
هر چند همسرجان اصلا موافق این دوره ها نیست.
ی اخلاق بدی که خانواده شون در تربیت فرزند داره خشونته.
مثلا مادرشوهر ی دفعه جلو من گفت پسرم دیگه این بچه مثل قبلیا نباشه همین اول حساب کار دستش بیاد حالا من قیافه ام دیدنی بود😔🤨
گاهی پیش میاد که واسه ی کار کوچیک که امیرحسین انجام میده باباش باهاش دعوا میکنه، بهش که میگم میگه تو، تو رابطه پدر پسری دخالت نکنه.
قربون پسر گلم😔
فک میکنن با تشر و دعوا بچه سر به راه میشه.
من اصلا دوست ندارم بچه ام از روی ترس کاری انجام بده یا به حرف من گوش کنه.
دلم میخواد از روی عشق و علاقه و احترام کار انجام بده حالا چه واسه خودش یا برای من یا دیگران.
گاهی فک میکنم اگه بچه ها نبودن تربیت امیرحسین راحت تر و بهترمیشد، حالا تحت تاثیر اون دواست.
همین نگرانم میکنه ، باز توکل بر خدا میسپرم به خودش🤲
تلاشم رو میکنم نتیجه با خدا.
بچه ها خیلی فضولند یعنی ی فضولی بیش از اندازه.
ی فضولی اذیت کن.
انگار از اذیت دیگران لذت میبرن مثلا ی شب امیرحسین موهامو می‌کشید، صبح دخترجان گفت دیشب کیف کردم که امیرحسین موهاتو می‌کشید.😔
اینقدر اذیت میکنن که همسرجان مجبور به کتک زدن میشه، من دلم نمیخواد بزنه ولی اینقدر رو اعصابن، که انگار دلم خنک میشه
بعد میگیرن میخوابن.
امروز شاید زنگ بزنم مشاور بپرسم.
گاهی میگم به من چه!!مادر پدرشون باید به فکر باشن که اونا هم اعتقاد دارن مشاوران هیچی بلد نیستن، یا مگه ما دیوونه ایم بریم مشاور.
واسه همین فضولیا دیگه همسرجان نمیخواد بچه داشته باشیم ولی من دوست دارم امیرحسین ی داداش یا آبجی تنی داشته باشه حالا هر چند آدم از آبجی داداش خیری نمیبینه مثل خودم با اون همه خواهر و برادر لنگ ی دیدارم.
مگه اینکه دعوت کنی ببینمشون وگرنه انگار نه انگار 🙃
دیگه بسه منفی گویی.
ببخشید حالا سعی میکنم پست بعدی مثبت تر باشم.
راستی مادرشوهر هم از کربلا اومد برا بچه ها اسباب‌ بازی خریده بودن برا ما هم ی دست استکان عربی.
ی کوچولو غیبت قوم شوهر بکنم و برم.
خانواده ما رو بعضی مراسم حساسند.
مثلا میخوان برن کربلا زنگ میزنن به این واون و خداحافظی میکنن یا وقتی میان ی دعوتی کوچیک سرراهی میگیرن ولی خانواده شوهر اصلا تو قید و بند همچین چیزایی نیستن.
مامانم میگه اومدن از کربلا سرراهی نداشتن گفتم نه مامان.
مامانم:☹️
من:😊
جمعه خوبی داشته باشین.

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر