|
شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴ |
|
۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟ |
 |
|
سلام دوست دارم بنویسم ولی دچار نشخوار ذهنی شدم و همش تو سرم مشغول حرف زدنم واسه همین تصمیم گرفتم از فضای وبلاگ فاصله بگیرم و نه چیزی بنویسم و نه چیزی بخوانم. در مورد اول خوب بودم و با اینکه بارها وسوسه شدم بنویسم ولی ننوشتم به جز این بار که گفتم حداقل دلیل ننوشتنم رو بیان کنم شاید این ذهن کمی آرام بگیره و اینقدر حرف نزنه😄 اما در مورد دوم هنوز موفق نشدم یعنی وبلاگ میخونم و گاهی هم بیش از اندازه .. البته بعد ماه مبارک ذهنم ساکت تر شده و گاهی میترسم دوباره صدای پرحرف ذهنم برگرده. همش خدا خدا میکنم ذهنم مثل خودم آروم مهربون و عاقل بشه😌( اینقدر خودشیفته ام من) خواستم بگم انشالله اوضاع روانم به یک ثبات برسه حتما خواهم نوشت ... من تو دنیای خدا تنها دو تا کار رو ی کم بلدم و اون هم نوشتن و خوندنه. خوب حالا که اومدم کمی هم از این مدت بنویسم. این ۲۰ روز تعطیلات بچه ها پیش مامانشون بودن به جز وقتهایی که میخواستیم بریم مهمونی. قبل عید چند تا از فرشها و کناره ها رو با میم توی کوچه😜شستیم یعنی از حیاطمون آب نمیره بیرون واسه همین تو پیاده رو شستیم. من زیاد کمک نکردم خجالت میکشیدم ولی بعدش دوباره بعضی از فرشها رو پسرکوچولو جیشی کرد و دیگه دست از شستن بقیه برداشتیم تا برسیم به تابستون و تعطیلات. خانواده میم به بچه ها عیدی نمیدن واسه همین من قبل عید به صرف افطاری دعوتشون کردم تا دیگه عیدی هم درکار نباشه. خانواده خودم رو هم ایام عید دعوت کردم. خلاصه ماه رمضون کلا سبک زندگی من رو مختل کرده. یک ماه شب غذا درست میکردم و و روز کاری انجام نمیدادم بعد عید فطر دیگه سختم شده غذا درست کردن😅 روز بعد عید که قیمه داشتیم روز بعد میم گفت بریم ی رستوران سنتی که زنگ زدم بچه ها هم اومدن بعدش هم چون تولد پسرجان روز شهادت امام علی بود گفتیم بذاریم بعد عیدفطر... واسه همین به میم گفتم بیا رستوران رو بذاریم به مناسبت تولدش ... وقتی رفتیم اونجا بهش گفتم این ناهار به مناسبت تولد توعه و خوب خوشحال شد فقط گفت باید خودم رستوران رو انتخاب میکردم. گفتم میخواستیم سورپرایزت کنیم. بعد از اونجا هم رفتیم موزه گردی و کالسکه سواری که روز خوبی بود . و همه اینها رو هم به حساب تولد پسرجان گذاشتیم. سیزده به در هم رفتیم روستای مامان که بد نبود ولی خیلی هم به دلم نبود. داداشم دعوت کرد بریم خونه اش ولی میم نیومد، ی کم تو ذوقم خورد. آخر هفته هم میم رفت روستا و عصر جمعه اومد. امروز هم بچه ها شیفت صبح بودن، شب هم قراره بریم خونه نویی خواهرشوهر.. اینم از تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟؟ برنامه های امسالم که خیلی پر و پیمون هستن ولی چقدر بتونم عملی کنم فقط خدا میدونه ... |
|
|
|
|
|
| |