گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲

فضول باشی

سلام
تا حالا به ابن نتیجه نرسیده بودم که چقدر آدم فضولی هستم.
از اینکه بی خبر باشم و سر از ماجرا در نیارم اعصابم به هم میریزه.
ذهنم مشوش میشه.
حالا این فضول بودنه علت داره!!
مامانم عادتش بود که اول صبح به همه خواهر برادراش زنگ میزد و حال و احوال میکرد.
خونه ما هم همیشه محل رفع و رجوع مشکلات بقیه بود.
یعنی ما از تمام ماجراهای فامیل باخبر بودیم و جالب اینکه مامان پیگیر هم می‌شد تا به نتیجه برسه.
اطرافیان هم وقتی به مشکل یا مسئله ای بر میخوردن اولین جا خونه ما بود.
اصلا محال بود اتفاقی بیفته و ما ازش بی خبر بودیم.
آبجیم که فهمیده تر بود همیشه به مامان تذکر میداد و میگفت شما اصلا برا خودتون زندگی نمی‌کنید و همش سرتون تو زندگی این و اونه.
من البته همیشه فکر مثبت داشتم میگفتم خوب آدمها باید از حال هم باخبر باشن و به هم کمک کنند.
نمیدونم چرا شخصیتم بیشتر شبیه مامان شده شاید چون زیادی باهاش نشست و برخاست داشتم☺️
مامان هم شخصیت وابسته داشت،دائم خونه این و اون بود و ازشون خبر میگرفت مثل من😁در حالی که اونا خیلی کم سراغ مامان می آمدند.
خوب این اخلاق ها به منم منتقل شد.
الان هم گاهی فکر میکنم چه بی خبرم ،هیچکی یادم نمیکنه و از این حرفا.
نگو که کلا دنیا همینجوری بوده من خبر نداشتم😔
امروز واسه ی ماجرا، میم گفت تو وسواس داری.
خوب تشخیص داده بود؛ من دچار وسواس فکری هستم و البته خیالپردازی.
سر قضیه برادرشوهر یا خواهرشوهر،نمیدونم کدوم، دچار معضل بی خبری شدم و این سخته برام.
میم هم که نم پس نمیده، فقط تلفن میزنه و من نمیتونم از صحبتاش سر در بیارم.
دوستم حرف خوبی زد گفت خوب بهتر که بی خبری فردا هم که مشکلی داشتند دیگه از تو توقع ندارن.
یکی دیگه از دوستام میگفت آدم نباید با قوم شوهر صمیمی بشه.
حرفاشون درسته منم قبول دارم ولی نمی دونن من چه شخصیت وابسته،فداکار ، فضول و مرطوب و تایید طلبم. 😭😭.خوب اینم از ذهن و شخصیتم.
این چند روز هوا سرد شده و برف و بارون.
خدا رو شکر !
دیگه نشد خونه تکونی رو ادامه بدم.بچه ها هم از سه شنبه رفتن اون ور پیش مامانشون.
منم دیگه با امیرحسین تنها.
جایی نبود بریم .خونه مامان همه سرما خورده بودن.
پسرخواهرم هم ابله مرغان گرفته بود،دیگه جایی نبود بریم.
مجبور شدم بمونم خونه.
دوره قرآن هم لغو شد.
پریود هم شدم دیگه عملا همه چی تعطیل،تنها چیزی که مونده بود دیدن فیلم و گوش دادن صوت.
البته دو تا نقاشی هم کشیدم واسه دخترجان و پسرجان.
از تو کانال نقاشی با مداد رنگی میگیرم میکشم.
بد نیستم.
میخواستم ی دوره مربی نقاشی کودک شرکت کنم متاسفانه لینکش رو گم کردم.
خواهرم هم ی دوره گلدوزی خریده بود وقت نداشت گفت بهت بدم ولی اونم تلگرام دچار مشکل شد،اونا هم حذف شد.
گلدوزی رو دوست دارم، کلا هر جا رنگ ها باشن خوشم میاد.
هنوز برنامه خاصی واسه سال آینده نریختم،از من به خدا بعیده😜
منی که خدای برنامه ریزی ها هستم.😁
فردا هم که جمعه انتخاباته،میم سر صندوقه.
منم باز تنها.
امان از بیکاری و تنهایی...
ی جایی رو پیدا کنم 😊
خوش باشین💐💐

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر