|
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ |
|
حس سبکی آرزوست |
 |
|
سلام من برنامه ریزی نکنم سنگین تره. دیروز صبح خواستم برم خونه مامان نشد،خونه آبجی هم نه. گفتم برا افطار بادمجون درست کنم سحر هم عدس پلو. نشد افطار اومدم خونه مامان سحر هم موندم. میم رفته بود روستا. دیروز بعد اینکه پیام دادم به داداش که مهمون نمیخوان واسه افطار جواب داد نه میخوام همه رو ی جا دعوت کنم. از پیامش ناراحت نشدم ولی از سادگی خودم بیشتر ناراحت شدم و گریه کردم. آخی طفلی... عصر بتونم برم خرید. پسرجان دوم عید تولدشه گفته برام ی کیک بخرین با پرچم ایران 😘 این چند روز که نیستن میخوام برم براش هدیه بخرم. باز چند روزه که اون ترس لامصب با اضطراب اومده سراغم. خیلی امیدوار بودم به ماه رمضون، همیشه تو این ماه حالم بهت میشه. البته هنوز روزای اوله و امیدوارم. چند روز بور که حالم عالی بود، یعنی ی حس سبکی داشتم انگار تو ابرا پرواز میکردم. این حس آرزوست. خیلی خوب بود. با خودم راحت و دوست و مهربون بودم. میشه برگرده... راستش میام خونه مامان ، هنوز اون برخوردای خواهرا از ذهنم نرفته. اونا با من خوبن ولی من حس خوبی ندارم . مث قبل فراموش نمیکنم، می مونه تو ذهنم ، هر وقت میام اینجا الان هم خونه مامانم و منتظرِ میم تا بیاد دنبالم. تو ماه رمضون واقعا معده من میره استراحت. تو بقیه روزا دم به دقیقه ی چیزی میخورم.😂 دیروز داشتم به خوردن امیرحسین فک میکردم ، یاد روزای بارداریم افتادم که به خاطر ترس و اضطرابم دچار پرخوری عصبی شده بودم. نمیدونم ولی فک کنم بهش سرایت کرده😔 با خودم مهربون باشم. منم ی خوبی هایی دارم و ی نقاط ضعف و بدی. همه آدما اینن دیگه به قول دخترجان که میگه منم آدمم. حالا منم آدمم 😁 چند شب پیش که بچه ها با هم دعوا کردن دخترجان گفت میخوام برم پیش مامانم. من هیچی نگفتم و بیشتر سکوت کردم. فقط گفتم به بابات بگو. کاش مهربونی بیشتری نشون میدادم😡 از دست خودم عصبانی شدم.ی اخلاق بدی دارم که حرفها رو تو لحظه نمیگم اونجا که لازمه حرف نمیزنم بعدش حرفهای قشنگ قشنگ یادم میاد. کاش بتونم...😔 ی حرف خوبی هنوز زندگی تو وبلاگش در مورد خونه تکونی گفته بود: منم تحت تاثیر قرار گرفتم و خودمو آروم کردم که ای بابا قرار نیست همه جا به مناسبت عید برق بیفته. عید هم مثل بقیه روزای سال. زندگی رو زندگی کنیم.انشالله. خوش باشین💐💐 |
|
|
|
|
|
| |