گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۲

دلم صبور باش

سلام
دیروز جمعه همسرجان گفت من نمیخوام از خونه برم بیرون میخوام استراحت کنم.
با اینکه دوس داشتم بریم روستا ولی موندیم خونه.
ایشون هم پای تی وی دراز به دراز بودن.
تی وی هم که برنامه درست و حسابی باب میلشون نداشت😉آخی.
الان هم که عصر شنبه ساعت ۴ونیمه همچنان خواب تشریف دارن،معلوم نیست چقدر به استراحت نیاز دارن😇
امروز یکی از دوستان تا منو دید حسابی از کانالم تعریف کرد و ذوق داشت.
گفت تا نت رو باز میکنم میام سر وقت کانال.
منم از اون موقع تا حالا تو ابرام و همش به خوشحال کردن اوشون فکر میکنم.
از بس نیازمند توجه و تعریف و تحسین هستم و کسی این نیاز حیاتی منو جوابگو نیست ،با ی تعریف کوچولو حالی به حولی می‌شم.😊😊
میدونم الان دارین به من میخندین ولی نخندین!!!!
تو رو خدا اطرافیانتون رو تحسین و تشویق کنید.
حال خوب بهشون بدید😍😍😍
قدیما ی مطلبی رو شنیدم یا شاید هم خوندم در مورد صیغه محرمیت بود.
یکی گفته بود حالا چار تا کلمه میخواد چیکار کنه که با اونا دو نفر محرم بشن؟؟
بنده خدا هم چار تا فحش درست و حسابی بهش داده بود و اونم عصبانی که چرا فحش میدی؟؟؟
اونم جواب داده بود چار تا کلمه که بیشتر نبود.
بی خود نیست که خدا از کلمه طیبه در کتابش یاد کرده.
کلمات واقعا اثر میذارن😭😭😭
خودم ی وقتایی میگم بی خیال تحسین و تشویق همسرجان.
با خودم میگم من که نیازی ندارم ولی وقتی ی جمله تحسین آمیز میگه حس میکنم چند کیلو هورمون شادی بخش که اسمشو دقیق نمیدونم به من تزریق کردند.😍😇ای روزگاااااااار
دیروز دوباره کمال گرایی و عزت نفس پایین گل کرده بودن و داشتن تو ذهنم جولان میدادن.
یعنی اساسی به هم ریخته بودم با انرژی پایین.
آخرش دعواشون کردم😁
گفتم چه دلیلی داره دائم خوب باشم و خوبی کنم و ترس داشته باشم مبااااادا ی روز بدی کنم 🤨🤨🤨
ی کم آروم گرفتم.
بابا دوشنبه هیئت روستای مجاور رو ناهار میدن.
دلم میخواست فردا عصر برم و بهشون کمک کنم ولی همسرجان میگه صبح دوشنبه بریم.
تو که نمیتونی با بچه کوچیک کمک کنی؟؟
خوب من نمیتونم تو که میتونی🤔از الان هم دلم اونجاست و میخواد بره ولی دست و پاش گیره بايد صبر کنه.
عصر هم باید بریم خرید.
عینک آفتابی م دسته اش شکسته همسرجان میگه درست میشه.خدا کنه درست نشه ی نو بخرم.
این چند روز هم تعطیلی آشپزهای خونه اس😇😉
التماس دعا تو این روزها و شبها.

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر