امان از عذاب وجدان😊
دلم نمیخواد صدام بره بالا ولی میره😔
با خودم میگم دیگه دفعه بعد حواسمو جمع کنم منطقی و مهربانانه باهاشون صحبت کنم ولی باز یادم میره.
💐💐💐💐💐💐💐
یکی از دوستان خواسته بودن خاطره ازدواجم رو بنویسم.
یادآوریش خاطره خوبی میشه برام..
من در یک موسسه قرآنی کار میکردم چند تا خاستگار هم داشتم که بچه داشتن ولی من اصلا نرفتم ببینم، حس مثبتی نداشتم.
دقیقا در روزهای اوج کرونا اواخر تیر۹۹ ی روز همسرجان اومده بودن موسسه و از خانمی که واسطه میشدن سراغ دختری برای شرایط خودشون میگیرن و منو معرفی میکنن.
یادمه اون لحظه ای که اومدن به من گفتن، بدون هیچ فکری گفتم باشه میرم ببینم.
خانم واسطه که خیلی محتاطانه عمل میکرد و من دلیلشو نفهمیدم، گفت پس هفته دیگه که اومدن بهشون میگم تا قرار بذاریم.
خانم کرونا گرفت و هفته بعد نیومدن.
دوشنبه که زنگ زده شد،گفتن ی اقاییه شستم خبردار شد که خودشه واسه همین سریع رفتم دم در تا ببینمش.
ظاهرش که خوب بود و به دلم نشست ولی نمیدونم چرا دچار استرس فراوان شدم و دستم میلرزید.🤔😄
شماره خانم رو دادم.خانم زنگ زد به من و گفت هفته دیگه ی قرار میذارم تا اون موقع خوب میشم.
خانم خوب نشد و به ناچار شماره منو به آقا🙃😉 داده بودن.
به من زنگ زدن و قرار شد وقتی برم خونه بهشون پیام بدم تا وقتشون رو آزاد کنن و بحرفیم.
ظهر که رفتم خونه اتفاقا تنها بودم پیام دادم و زنگ زدن و قرار گذاشتیم پارک نزدیک خونمون.
همدیگرو دیدیم.
ی ماه آشنایی طول کشید، منم عجول دلم میخواست زود نتیجه اش مشخص بشه☺️
دیگه به نتایج خوبی که رسیدم به خانواده گفتم..فک کنم شوکه شدن مخصوصا خواهر بزرگه.
هیچ کس فکرشو نمیکرد.
ی سری مخالفت ها شد ولی من مصمم بودم تو انتخابم.
به محرم رسیدیم.وای خدای من☺️😇
مگه من میتونستم تحمل کنم دو ماه تموم بشم.
بهش گفتم بیا عقد کنیم.گفت محرمه خوب نیست و از این حرفها.
خودم از چند نفر پرسیدم گفتن مشکلی نداره البته بعضی نوشتن اشکالی نداره ولی خیر هم درش نیست.
بالاخره ۲۱ محرم مصادف با ۲۰ شهریور ۹۹عقد کردیم و اول آبان یعنی بعد چهل روز رفتیم سر خونمون😍😍
یادش بخیر چقدر زود گذشت دیگه سه سال تموم شد، سال چهارم شروع شد دیگه😔😔
عمره زود میگذره !!