گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

طبیعت زندگی

سلام
ی چیزی که این چند وقت ارومم میکرد یاد خدا بود.
راستش مثل قبل با خدا ارتباط ندارم، نمیدونم الان تو مسیر درستم یا قبلا؟؟😔البته ی چند وقتیه که بیشتر به یادشم و بهش توکل میکنم.
نمیدونم با خدای واقعی ارتباط دارم یا ی خدای ذهنی🙂
ی چیز دیگه که به من ارامش میده زودگذر بودن دنیاس اینکه میگذره نترس از سختی هاش، زود تموم میشه.
خداییش ۴۰ سال گذشت و نفهمیدم البته این سه سال گذشته ی طرف ۳۷ سال ی طرف😉
۴۰ سال که به نظر خودم هدر رفت امیدوارم ۴۰ سال بعدی اگه عمری بود، مفید باشه.
تو روزای بچه داری خیلی حس منفی و بی ارزشی میکنم.
با اینکه بچه داری خودش خیلی کار شریف و مقدسیه ولی از بس برای خانم ها شاغل بودن و فعالیت اجتماعی رو پررنگ کردن، من هم تحت تاثیر قرار گرفتم و بعضی مواقع به خودم میگم من که هیچ کاری نمیکنم و دارم عمرم رو هدر میدم.
نه اینکه قبلا خیلی کار میکردم🙃 الان بیکاری حساب میشه.
این چند وقت با فیلم خودم رو سرگرم کردم که زیاد دوست ندارم اینجوری وقتم بره ولی کار دیگه ای هم نمیتونم انجام بدم.
پوست شیر رو تمام کردم، الان هم سرگیجه و مترجم رو دارم میبینم.
چقدر فیلم ها منفی و قتل و کشتار شده واقعا زندگیها به این سمت رفته.
من که تو خونه نشستم و از همه جا بی خبر.
توی فضای مجازی هم زیاد نمیگردم . ی دو سه کانال روانشناسی و خانوادگی عضوم همین.
اونا هم از روی اجبار...
نوشتن هم کم شده، وقتم بیشتر با کار خونه، بازی بچه ها و فیلم و اگه برم بیرون خونه کسی میگذره.
ی مورد دیگه که ذهنمو درگیر میکنه ولی کمک میکنه به من برای ارامش ، موضوع دردناک مرگه.
خیلی بهش فکر میکنم، وقتی حس تنهایی میاد سراغم، فک میکنم همه ادمها مردند و من تنهاترین ادمم.
فکر میکنم چه جوری میمیرم، امیرحسین چی میشه؟به همسرجان گفتم اگه بمیرم امیرحسین رو بده مامانم بزرگ کنه😭
مرگ حقه و فراری ازش نیست.ی روز میاد سراغم، با خودم میگم خدا هست مثل همه ادمهایی که مردن ،منم مثل اونا، مگه من چیم ازشون بالاتر و بهتره.
طبیعت زندگی همینه .

اگه بتونم با طبیعت زندگی همراه بشم زندگی راحت تر و شادتر میگذره.
واقعیت هایی مثل سخت بودن زندگی، تموم شدن سختیها، پیری، مرگ .
امیدوارم 😌

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر