|
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ |
|
روزمره های زندگی۱ |
 |
|
سلام دخترجان شیفت ظهره و من و پسرا تو خونه ایم. این روزا حالم خوبه ، بهتر از روزهای قبل . هر چند ته دلم هنوز کامل با خودم آشتی نیستم . کارهای هر روزم تغذیه خانواده مثل غذا درست کردن و صبحانه بچه ها و..بازی با بچه ها به خصوص پسرجان و امیرحسین و ظرف شستن ، اگه وقتی بشه به کارهای دیگه میرسم. کارامو رو برگه نوشتم امیدوارم خیلی زود انجامشون بدم. ی چند وقتی عضو کانال بودم که در مورد زندگیاشون مینوشتند و عکس میذاشتن. راست میگن فضای مجازی و صفحات بلاگرا افسردگی میاره، منم دچار ی حس منفی شده بودم. واسه همین تصمیم گرفتم بیام بیرون. پسرجان خیلی بامزه است، صبح ها زنگ میزنه به باباش سرکار و سفارش میده مثلا توی زمستون ی روز زنگ زده و میگه برام هلو بخر یا هندونه و ....😁😁 امروز هم صبح زنگ زد شیرینی نون خامه ای یا همون نارنجک خودمون رو سفارش داد. امیرحسین ی کم تب داره و ی دونه هایی روی بدنشه نمیدونم ابله مرغانه یا نه؟؟ خدا نکنه موندن تو خونه برام سخته دلم میخواد اخر هفته برم بیرون. مهمونی هم دعوت شدم .امیدوارم به خیر بگذره و چیزی نباشه. گفتم اگه بیشتر بشه ببرم دکتر، تا فردا صبر کنم. این روزها بیشتر با خودم دوستم و اگه ی حس منفی میاد ،میگم طبیعیه نگران نباش. امیدوارم بتونم این دوستی و البته واقع بینی رو بیشتر کنم. همسرجان، دیروز از سرکار اومده، نماز و ناهار و خواب، شب هم با بچه ها رفتن ساندویچ خریدن اومدن خونه . همه مون خسته بودیم و زود خوابیدیم به جز من و امیرحسین که تب داشت و تا ۲و نیم بیدار بودیم. همسرجان هم نشست پای تی وی و تا ساعت یک سرگیجه نگاه کرد. خداییش با بچه کوچک نمیتونی به خودت برسی و این هم ی واقعیت مهم و ضروری زندگیه که من باید اساسی بپذیرم. برا خودم برنامه های الکی و زیاد نریزم که وقتی نشه حس منفی بگیرم. همین کارهای معمولی زندگی رو انجام بدم کلاهمو هم بندازم بالا😆 دارم تو ذهنم با یکی از دوستانم درباره روابط همسرانه درد و دل میکنم😔😉😁خنده داره . نمیدونم حالم بهتره یا سرکوب شدن در وجودم که خیلی به روابط سرد زن و شوهری فکر نمیکنم و منو اذیت نمیکنه.😁 همسرجان ادم خوبیه، البته منم خیلی خوبم.(بر منکرش لعنت) ولی کم صحبت میکنه، کم حالتو میپرسه، کم احساساتشو بروز میده. گاهی دلم ی کوچولو توجه میخواد که اصلا نداره. مثلا دیشب تا ساعت ۲ونیم با امیرحسین بیدار بودم،چند دفعه پاشدم رفتم اشپزخونه، براش شیرخشک درست کردم، بیدار هم بود ولی دریغ از گفتن اینکه بچه چشه؟؟ یعنی تا این حد!! بهش میگم دلم میخواد فقط سرت رو توی اتاق کنی و بگی چطوره؟همین🙃 اینم نیست. این شخصیت آزارگر منه که حسابی امشب مشغول جولانه. درباره مثلث سرزنش شنیدید من اولین بار که خوندم توی کانال خانم انسیه ملکی بود. برام جالب بود. سه ضلع مثلث: ۱-قربانی ۲-آزارگر ۳-ناجی که من هر سه تا شو داشتم ولی آزارگریم در اوج بود، بعد کمی قربانیگری و در ارتباط با بچه ها ناجیگریم بالا بود. با خودم میگفتم چرا من دوست دارم بچه ها پیشم باشند؟متوجه شدم بله ناجی گرم دوست داره. حالا ی کم حالم بهتره... دلم سفر میخواد.انشالله امام رضا بطلبه خرداد میریم مشهد. سومین سفر متاهلی...😍 |
|
|
|
|
|
| |