|
سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ |
|
من و مامان! |
 |
|
این چند وقت به خطر اینکه خواهرم پسر خالمو رد کرده مامانم بدجوری از دست ما دلخوره. امروز صبح هم اتمام حجت کرد که حالا که شما به حرف ما (یعنی خودش وبابا) گوش نمیدین اونا هم کاری به کار ما ندارن و هر کاری دوس داریم انجام بدیم
من به مامانم حق میدم اصلن هیچ حقی به خودم نمیدم واقعن نگرانیشونو درک میکنم ولی من چیکار کنم وقتی هنوز کسی که میخام نیومده سراغم.
قبلن شاید میگفتم فلان ملاک ومعیار ولی الان نه دیگه ! یکی باشه به قول مامانم سالم (اعتیاد نداشته باشه) واهل کار باشه کفایت میکنه برام دیگه دنبال اینکه به چی فک میکنه چی براش مهمه ،دیگه برای من مهم نیس.
میخام برم دنبال کار شاید وضعیت روحی و اقتصادیم(نه اینکه سال جهاد اقتصادیه) بهتر بشه.
هزینه هام رفته بالا یه عالمه کلاس میخام شرکت کنم از بابا هم رومنمیشه پول بگیرم بگه عروس هم نمیشی خرج هم میذاری رو دستم!
امروز که با مامان بحثم شد همه تقصیرا رو انداخت گردن دانشگاه رفتنم گفت"از روزی که رفتی دانشگاه چشم وگوشتون باز شد و هرکسی رو قبول نمیکنید واز ماهم حرف شنوی ندارید!درست وغلط حرف این نظریه رو کاری ندارم ولی میدونم شرایط اجتماعی بیشتر از مسایل فردی خیلی روی موضوع ازدواج اثر گذاشته .
پ.ن:ان شا الله اگه قسمت بشه یه چند روزی میخام برم مشهد هرچند دفه پیش که رفتم به امام رضا گفتم تا قضیه ازدواجمو حل نکنه نمیام زیارتش ولی چه کنم با این دل تنگ!
پ.ن2: موفق وسلامت باشید.
|
|
|
|
|
|
| |