گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳

حال خوش

سلام
راستش حوصله نوشتن ندارم.
بعد پریودی حسابی اضطراب و حال بد داشتم.
الان هم بچه ها اومدن وسایل ببرن، پسر دم آیفون میگه رژمو بده.
بهش میگم بیا بالا
میگه دهنتو ببند.
کلا پاشیده شدم
به خودم میگم ولش کن بچه است، با مادرش بوده ،جو گرفتتش😔
دوره قرآن رفتیم خوب بود.
خلاصه از دست فکرام اعصابم به هم ریخته...
خیلی به این فکر کردم چرا من آدمها رو این همه تو ذهنم راه میدم
صبح هم به این فکر میکردم آیا من به خودم اهمیت میدم.
امروز صفحه اول دفتر خاطراتم نوشتم..
اگه ی روز تو این دنیا نبودم ا.ح رو مامانم بزرگ کنه.
تنها وصیت من همینه...
خلاصه نوشتم.
فک کنم به این زودی نیام اینجا تا حال ذهنم بهتر بشه.
خوش باشین

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر