گفتنی های یک زن بابا
دختر مجرد سابق(زن بابای فعلی)
 
 
آرشيو مطالب

بهمن ۱۴۰۴

دی ۱۴۰۴

آذر ۱۴۰۴

شهریور ۱۴۰۴

فروردین ۱۴۰۴

بهمن ۱۴۰۳

دی ۱۴۰۳

آذر ۱۴۰۳

آبان ۱۴۰۳

مهر ۱۴۰۳

شهریور ۱۴۰۳

مرداد ۱۴۰۳

خرداد ۱۴۰۳

اردیبهشت ۱۴۰۳

فروردین ۱۴۰۳

اسفند ۱۴۰۲

بهمن ۱۴۰۲

دی ۱۴۰۲

آذر ۱۴۰۲

آبان ۱۴۰۲

مهر ۱۴۰۲

مرداد ۱۴۰۲

تیر ۱۴۰۲

خرداد ۱۴۰۲

اردیبهشت ۱۴۰۲

فروردین ۱۴۰۲

اسفند ۱۴۰۱

بهمن ۱۴۰۱

دی ۱۴۰۱

آذر ۱۴۰۱

آبان ۱۴۰۱

مهر ۱۴۰۱

شهریور ۱۴۰۱

مرداد ۱۴۰۱

تیر ۱۴۰۱

خرداد ۱۴۰۱

آرشيو

____________________
مطالب اخير

نی نی گولو

تولدت مبارک

یلداتون مبارک

اقا اومدن

روزت مبارک

نظر

۱۴.این روزها

۱۳.تعطیلات را چگونه گذراندید؟؟

۱۲

۱۱

____________________
پیوند ها

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲

باز هم ابراز وجود

سلام
به قول وبلاگ هنوز زندگی وبلاگ نویسی انرژی زیادی ازم میگیره.
ذهن منم که خدای درگیری.
واسه همین نوشتن اینجا رو محدود کردم، ی وقتایی میگم بی خیال شم ولی با خودم میگم نوشتن به ذهن کمک میکنه و جدا از این مگه نمیخوام نویسنده بشم😊نویسنده ای که فک میکنه چرا باید بنویسه؟؟
همه عمرم برای خودم زندگی کردم، حتی زمانهایی که دیگران اشتباه میکردن و من میدونستم اشتباهه و یل مطلبی رو بلد بودم باز سکوت کردم.
نمیدونم چرا از اینکه به دیگران یاد بدم دوری میکنم یا گاهی حتی میترسم.
این روزها دارم تمرین ابراز وجود میکنم، تا از خجالتی که سالها درگیر بودم و نتونستم خودم و استعدادهامو نشون بدم، رها بشم.
مثلا من از بچگی عشق خوندن بودم، ی جاهایی مجری برنامه بودم ولی خیلی کم احساسات یا اون چیزی که تو ذهنمه رو بیرون ریختم.
از روی برگه میخوندم.
حتی از بیان اعتقاد، افکار و نظر هم دوری میکردم.
یعنی اینجوری نبودم که فک کنی اصلا حرف نزنم.نه اهل شوخی بگو و بخندم ولی حرف جدی خیلی کم!!
مثلا تو دورهمی همه داشتن درباره ازدواج با آقای پدر صحبت میکردن و میگفتن سخته ،من اما نن پس ندادم و هیچ حرفی نزدم هر چند دلم میخواست بگم و خیال خودم رو راحت کنم از اطلاع رسانی به بقیه در مورد ازدواجم...😠
چند روز پیش فک میکردم آدم باید برای زندگی مشترک قوی باشه.
بعد با خودم گفتم نه درست نیست.
قوی بودن لازم نیست، به مرور قوی میشی.
سعی کن با خودت دوست باشی و مهربون کم کم خودت رو رشد بده.
الان خودم چقدر قوی تر شدم، هنوز هم خیلی راه مونده تا به هدف اصلی برسم.
ی چیز دیگه که باهاش درگیرم دخترجانه.
نمیخوام تو رفتار باهاش سرزنش یا تحقیر و تهدید باشه ولی متاسفانه وجود داره😔
دخترجان هنوز تو دوران مهدکودکش مونده.
حسم اینو میگه به من.
البته گاهی که به رفتاراش فک میکنم یاد درون پرآشوب خودم می افتم بر خلاف ظاهر آرومم..
میگم حتما من هم کودکی شبیه به دخترجان داشتم.
دلم نمیخواد خشم درون من در درونش ایجاد بشه ولی نمیتونم خیلی با رفتاراش کنار بیام.
امروز دیگه جدی باهاش صحبت کردم.
باباش کلاس زبان ثبت نام کرده براش، اصلا نمیخونه با اینکه استعداد داره ولی دل نمیده.
همش بازیگوشی میکنه..
میگه منو بفرس ورزش، من از کارهایی که توش فکر کردن باشه خوشم نمیاد.
فک میکنه ورزش کردن همین لگدپرانی هاییه که با داداشش داره.
نمیدونه ورزش کردن مخصوصا قهرمانی خیلی سخته.
تصمیم دارم بفرستمش ژیمناستیک و تا ابد همین رشته بمونه..🤨
چند روز پیش که از پیش مامانش برگشت به باباش میگه من واسه همیشه میخوام برم اون ور...
دیگه به سن تکلیف رسیدم.
نمیدونم قانون برای انتخاب خود بچه ها چند سالگیه؟؟
توی نت نوشته بود سن تکلیف..
باباش گفت آهان مادرش از طریق این میخواد به هدفش که گرفتن بچه هاست برسه.
ی خرده دلهره گرفتم آخه من خودم چند وقت پیش بهش گفتم که بچه ها که به سن تکلیف میرسن میتونن خودشون انتخاب کنند.
ترسیدم به همسرجان بگم.
ناراحت بشه.
تو اون روزا فک میکردم بچه ها نباشن باز اوضاع زندگی چه جوری میشه....
اصلا نمیتونم تو روز بخوابم، خسته ام ولی نمیتونم تمرکز کنم برا خوابیدن.
خیلی بخوابم ۱۰ دقیقه است در حالی که دلم میخواد بخوابم
از ساعت ۶ که بلند میشم تا ۱۰ شب بیدارم و مشغول امورات.
اونم با ی ذهن کمال گرا که نکنه ی وقت جایی کم بذارم.تو روحیه کسی اثر بد بذاره.
شایدهم طرحواره ایثارم شدت داره که اینقدر نگران می‌شم.
شاید هم من دارم بزرگ میکنم قضایا رو .
خوب تا به حال اینقدر جدی زندگی نکرده بودم😇
ی وقتایی که ترس بر من غلبه میکنه و دچار استرس و اضطراب میشم با خودم میگم توکل کن به خدا، خدا خیلی مهربونه، هواتو داره.
اونوقت آروم تر میشم.
اگه بشه قدرت توکل رو ببرم بالا که آروم میشم.
خوب دیگه بسه برای نق زدن🙃🙃
هر چند دلم میخواد خیلی حرف بزنم ی گوش شنوای مهربون بدون قضاوت پیدا کنم و من فقط حرف بزنم اونم همش تایید کنه و سرتکون بده و بگه حق داری اشکالی نداره درست میشه به خدا توکل کن😊
هنوز نمیتونم با همسرجان راحت صحبت کنم البته خیلی بهتر شدم از قبل ولی به ایده آل نرسیدم.
گاهی به همسرجان میگم چه همسر بی ذوقی دارم😜
میخنده!!
جالب اینکه تکونی به خودش نمیده بی ادب🙃🙃
دیگه واقعا بسسه😊

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

اسلایدر