|
شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ |
|
شما چه جوری حالتون رو خوب میکنید؟؟ |
 |
|
سلام شنبه هم شروع شد.چند وقته کمتر از فضای مجازی استفاده میکنم. چند روز هم اصلا استفاده نکردم. ی سری سوالات به ذهنم میرسید که میگفتم برم نت ولی کنترل کردم خودمو👏👏 وقتی ی ایده ای به ذهنم میرسه خوشحال میشم مثلا گرفتن دورهمی دوستان که جمعه برگزار کردم. ولی وقتی حجم کارها و اذیت امیرحسین رو میبینم پشیمون میشم و میگم کاش دعوت نمیکردم. به هر حال برگزار شد.هر چند نصف دوستان نیومدن. امروز اجتماع دفاع از کودکان غزه است ولی نمیتونم برم بچه ها خوابن. خدا لعنتشون کنه که طفل معصوما رو به خاک و خون کشیدن. چند روز پیش همسرجان میگه تو زن خوبی هستی، گفتم تو هم مرد خوبی هستی ولی پیشم نمیخوابی. میگه من باید جایی باشم که به یخچال و تلویزیون نزدیک باشم.🤨 عجب استدلالی! دخترخاله همسرجان عروس شد،من نرفتم. بچه ها با مامانشون رفته بودن، خیلیا میگفتن تو هم برو. ولی از بابت همسر خیالم راحت بود. دوست داشتم برم اقوامشو ببینم.گفت نمیخواد تا حالا فقط ی خاله شو دیدم و دو تا عمه هاش. دارم صوتهای آقای شعبانعلی رو گوش میدم. قسمت مهارت های فردی.قبل تر هم عزت نفسشون رو گوش دادم. برام جالب بود. دو تا موضوع خیلی مهم داشت که به من خیلی کمک کرد هر چند هنوز حل نشده ولی آگاهم کرد. ۱-هدفگذاری نامناسب بود که من تمام عمرم درگیرش بودم و کماکان هم هستم. ی هدفهایی میذارم که تو قدم اولش میمونم و ادامه نمیدم. خوب همین باعث میشه اعتماد به نفسم کم بشه. ۲-کمال گرایی یا کامل گرایی:من در عمل یا ظاهر زندگیم کمال گرا نیستم ولی تو ذهنم وحشتناکم. به قول آقای شعبانعلی توی کمال گرایی از خودم شکست میخورم. تو ذهنم میگم خونه ام برق بزنه و تمیز و مرتب ولی در واقعیت نه اونقدر اهل کار خونه ام و نه با وجود سه تا بچه نمیشه مرتب و تمیز بمونه😊 خوب چی میشه؟ درسته همه چی در ظاهر آرومه ولی در درون احساس شکست میکنم. اینم باعث میشه عزت نفسم بیاد پایین. 😔😭 الان ی تصمیم گرفتم هر هفته به نام یک انسان بزرگ باشه و من ازش کمک بگیرم. این هفته چون ولادت حضرت زینب بود به ایشون متوسل شدم.انشالله که کمک کنند به همه. پدرو مادر شوهر رفتن کربلا، فک کنم فردا بیان.ببینم سوغاتی چی میارن😁 دیشب خواب مادرشوهر رو میدیدم و دخترخاله مامانم، نمیدونم ربطش چیه؟ انشالله که خیره. بعضی از آدما به قول ما سرِ پُرسرنوشتی دارن مثل همین دخترخاله مامان. متولد ۴۸ ولی دختربزرگش هم سن منه متولد ۶۲. دخترش که ۱۶ ساله بود از شوهرش با ۶تا بچه جدا شد. با چه سختی بچه ها رو بزرگ کرد، پدر و مادرش هم بودن که خدا رحمت کنه. دیگه پسراش که بزرگ شدن و به قول معروف مرد مادر شدن، بزرگه که چند سال پیش تصادف کرد و کشته شد. پسر کوچیکه هم دو ساله تو کماست. تو خونه اس و مادرش ازش مراقبت میکنه. خدا به دلش صبر بده و شفا به پسرش. دختراش ولی زندگیای خوبی دارن البته ظاهر خوبی داره ما که با هم زیاد رفت و آمد نداریم. جونم براتون بگه که دلم میخواد ی کاری بکنم ولی هنوز به نتیجه نرسیدم البته ی چی به ذهنم رسیده امیدوارم بتونم عملیش کنم . خدا کنه ی هدف درستی رو انتخاب کرده باشم و گرنه هم خودم رو سرگردون کردم و هم عزت نفسم رو مشکل دار. دو تا سوال دارم که نیازمند جوابشون هستم🙂 ۱- شما چه جایزه هایی برای خودتون در نظر میگیرید وقتی برنامه تون رو انجام میدید؟ یا چه کارهایی حالتون رو خوب میکنه؟ ۲-دوست دارین به چه عادتی معتاد بشید که حداقل یک ساعت براش وقت بذارین؟؟ ی چی دیگه بگم و برم نمیدونم چرا تازگیا نسبت به بعضی بچه ها حساسم، دلم میخواد بزنمشون یا یکی دیگه اونا رو بزنه🤔😔تمام... هفته خوبی داشته باشین . |
|
|
|
|
|
| |