|
|
بی خیالش |
 |
|
سلام ولش کن بابا بی خیال تصمیم داشتم دیگه ننویسم آخه ذهنم سریع درگیر میشه. همینجوری درگیره بدتر میشه. دیگه مغز هم بیچاره عادت میکنه گناه داره به خدا طفلی😊 پادکست بهناز جعفری رو در رختکن بازنده ها میخوام گوش کنم😊 باز هم پا گذاشتم روی تصمیمم. گفتم تا ی مدت صوت، کتاب، نوشتن تعطیل تا به کارهای دیگه برسم. ولی من مگه به تصمیماتم عمل میکنم که این دفعه انجام بدم😔 من دفتر خاطرات زیاد داشتم، تو دفتر ی کوچولو اتفاقات رو مینوشتم و بیشتر ذهن نوشته بود مثل اینجا. از احساسات، فکرها و ذهنیات . این باعث میشد تو واقعیت کمتر اینا رو بگم. و این بد بود چون گفتگوهای ذهنی و حتی صحبت کردن با خودم خیلی زیاد میشد. حالا تصمیم دارم بگم بدون ترس و خجالت. خودمو بیشتر بروز بدم البته خود واقعیمو نه خودی که تو ذهنم در این سالها ساختم😇 خدا رو شکر هوا سرد شد وگرنه فکر میکردم خدا حواسش به فصلها نیست. چقدر پاییز بارونی قشنگه👌😍 دیگه براتون از تصمیماتم بگم: تصمیم گرفتم به کسی نه زنگ بزنم و نه برم دیدنش مگه اینکه خودش شروع کننده باشه یا هم مجبور بشم. خلاصه دیروز بیکار بودم دلم خواست به خواهرا زنگ بزنم ولی پا رو دلم گذاشتم و موندم خونه... هیچ کس یادم نمیکنه فقط مامان گاهی زنگ میزنه و حالی میپرسه. تنها جائیه که میرم.یعنی این چند روز که روستا بودن تنهای تنها بودم و البته بیکار.که دیگه خیلی رو اعصابه.😔 کتاب ندارم صوت ندارم نمینویسم جایی ندارم برم کار هنری بلد نیستم ورزش نمیکنم بچه ها هم گاهی نیستن خلاصه روزگاری دارم. میدونین تصمیمم رو از اونجا گرفتم که با خودم گفتم قبل از اینترنت و شبکه های اجتماعی مادرامون چیکار میکردن ، منم گفتم اینجوری شاید به کار دیگه ای برسم. |
|
|
|
|
|
| |