سلام
دم در نشستم تا بچه ها از مدرسه بیان.امسال دو تاشون میرن مدرسه.پسرجان میره پیش ۲ دخترجان هم کلاس سوم.
من و امیرحسین تنهاییم.
یعنی از بیکاری میشینم به فکر و خیال پردازی بعدشم احساسات منفی که چرا من حسودی میکنم چرا من الم و چرا بلم😔😁
ی چیزی تو ذهنم هست که اساسی اذیت میکنه، اینکه دلم نمیخواد جلوی من از کسی تعریف و تمجید بشه، چون در این صورت فکر میکنم من آدم خرابه هستم.
انگار میخوام از همه بهتر باشم😔واسه همین تحمل خوبی دیگران رو ندارم و دنبال عیب و ایراد این و اونم و وقتی پیداش میکنم خیالم راحت میشه.
خیلی هم از دست خودم عصبانی میشم.
بچه ها از مدرسه که میان به جای اینکه ی گوشه آروم بشینن و استراحت کنن، بیشتر اذیت میکنند.
دلم نمیخواد داد بزنم یا ی حرف تحقیر کننده یا سرزنشی مخصوصا به دخترجان.
ولی متاسفانه میشه.
بعدش با خودم میگم مگه تو از درونش خبر داری.
امروز بهش گفتم تو برو پیش مامانت، پسرجان بمونه اینجا کمتر اذیت کنید.
میگه نه🙃
درسته همه بچه ها اذیت میکنند ولی مدل اینا فرق میکنه.
وقتی خوبن که میگی چه بچه های خوبی ولی امان از روزی که اذیت کنن.
از صبح هم که با امیرحسین تنهاییم در سکوت و آرامش دیگه بعدش ادا و اطواراشون رو نمیشه تحمل کنی.
دیشب هم که درست نخوابیدم به خاطر فکرای الکی و بیهوده ای که داشتم واسه همین بدتر شدم.
ی زمانی تحمل میکنم ولی ی وقتایی از کوره در میرم.
دقت کردم بچه ها هم شیوه رفتاری ما رو دارن.
آه چه بعد
مثلا داد زدن منو دخترجان داره، یا گاهی حرفهای منو به داداشش میگه😁
اون لحظه من کمال گرای من میاد که عه تو چرا اینو گفتی که یاد گرفت.
واقعا خوش به حال آدمهایی که با خودشون دوستن و در حال صلح و سازش یا خودشون رو همونجوری دوست دارن.
آدمهایی که عزت نفس بالایی دارن و آدمهای خیرخواه.
من خیلی بد نیستم ولی فکر کنم کودک درونم حسابی حالش بده .