|
یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ |
|
خانواده همسر)۲ |
 |
|
سلام الان که دارم تایپ میکنم صبح جمعه اس. من و امیرحسین اومدیم ردستای بابا. اولین پنجشنبه تنهایی است که اومدیم بعد دعوای خواهرا دیگه خونه شهر بابا نمیرم تقریبا نزدیک دو ماه میشه. از وقتی از سفر اومدیم حسابی خانواده شوهر تو ذهنم می لولند.😔 برای اولین بار به مامان در موردشون گفتم.حسابی غیبت کردم بعدش هم دچار عذاب وجدان که چرا گفتم؟ استرس منو میگیره.من خیلی کم در مورد کسی صحبت میکنم، بیشتر سکوت میکنم. تصمیم دارم بیانم رو عوض کنم ،فن بیانم رو بهتر کنم. دلیل این همه غیبت خانواده همسر رو نمیدونم چیه؟ تا حالا اینقدر جزئی در موردشون صحبت نکرده بودم.☹️ هنوز دلم با خواهرام صاف نشده، دوس ندارم برم خونه بابا ببینمشون😭 کاش ذهنمون آروم میگرفت اما متاسفانه بی خیال نمیشه همین ذهن و فکراشه که آدم رو دچار خوشی یا ناخوشی میکنه. همین خیالات الکی!!!! خیالپردازی هم بده ،من خودم به شدت خیالپردازم ،الان کمتر شده ،همین اندازشو هم دوس ندارم. ی اخلاق بد دیگه ای هم دارم اینه که وقتی تنها میشم با خودم حرف میزنم، داستان سرایی میکنم واسه خودم😁 روانشناسی میگه بیشتر رفتارهای ما ریشه در کودکی داره، منم خیالبافی هام مربوط به دوران راهنمایی م بود، دقیقا زمان بلوغ. وای چه عمری گذروندم😭 خدا منو ببخشه.😔 خودم که جرات ندارم به بیهودگی ها و وقت گذرونی هام فکر کنم یعنی وقتی میخوام به گذشته برگردم رو بر میگردونم. جرآت ندارم، خجالت زده میشم. دلم ی آدمی رو میخواد که هم راهنمایی کنه منو و هم حرفامو گوش بده. متاسفانه نمیتونم به مشاورها اعتماد کنم. خواهرم جلسه ای ۲۰۰ میداد گفت الکیه هیچ سودی برام نداشت. خدا خودش به من و همه کسانی که گرفتاری، مشکل و سختی تو زندگیشون دارن، کمک کنه.ان شاالله. پ.ن:قوم شوهر رو مثل ی همسایه ای بدونم که سلام علیکی با هم داریم،گاهی هم میریم خونه هم. یادمه دوستم میگفت با خانواده شوهر نباید صمیمی شد، الان متوجه حرفش شدم😌😉 |
|
|
|
|
|
| |