|
|
دل تنگم |
 |
|
سلام من دختر باهوشی هستم و این هوش کار دستم داده و از اون طرف ذهنم میتونه اینقدر تحلیل کنه تا به ریشه هر چیز برسه. متاسفانه علاوه بر من ،با دیگران هم همینجوری رفتار میکنه. و این آزار دهنده است. تو این چند مدت فکر کنم دچار افسردگی شدم لاغر شدم به جای اینکه وزنم اضافه بشه. هر چند از دست همسرجان ناراحت هستم که البته بهش گفتم ولی بیشتر از دست خودم ناراحتم با این فکرهای بیهوده. تو خونه تنها، با دو بچه و همسری که حالت را نمیپرسد و من که تمام مدت در حال ارتباط با این و اون بودم مخصوصا اینکه تو خونه با خواهران حرف میزدم، ولی حالا کسی نیست، و من به اجبار با خودم و فکرهایم مشغولم مخصوصا این چند وقت و این هم قوز بالا قوز شده . میدونید نمیتونم همه آنچه در دل و فکرم میگذره رو برای کسی بیان کنم اونوقت حتما با خودش میگه عجب ذات پلیدی!عجب آدم دورو و بدجنسی و من نمیخوام کسی درونیات منو بفهمه که به قول دکتر هلاکویی ریشه در کودکی دارد. واسه همین مجبورم اینجا بنویسم و متاسفانه خاطر عزیز شما رو مکدر میکنم. اگه حرفهایم را دوست ندارید نخوانید و مرا ببخشید و برایم دعا کنید. |
|
|
|
|
|
| |