|
|
گذشته به من ربطی ندارد |
 |
|
سلام ۱-قراره بریم خونه قبلی همسرجان، ی واحد دارن و وسایل زندگی قبلیش هم اونجاست. واسه همین هر وقت بیکاریم میریم مرتب میکنیم تا جا برای وسایل خودم هم باز بشه. البته دیگه سه ساله استفاده نشده و حسابی خاک گرفته. امروز که رفتیم ی تکه کاغذ دیدم که روش همسرجان نوشته بود ف(اول اسم همسر سابق)تا ابد فراموشت نخواهم کرد عزیزتر ازجانم ی لحظه با خودم گفتم نکنه واقعا فراموشش نکرده و بعضی از این رفتاراش واسه همینه. ولی گذشته گذشته به من ربطی نداره. ی دفترچه هم بود همسرجان جمع کرد و گرنه میخاستم بخونمش😉 ۲-هنوز بعد از خوردن غذا ترش میکنم نمیدونم راه حلی داره یا فقط باید تحمل کنم. فکر اینکه تا آخر همینجوری باشم استرس به من میده و فک کنم باز همین مزید بر علت. ۳-چند روز پیش عکس های زایمان طبیعی رو نگاه کردم اوه ترسیدم. رفتم آزمایش خون بدم از آمپول میترسم با خودم گفتم تو باید دردهای بیشتری رو تحمل کنی پس با شجاعت نگاه کن به آمپول 😃 خدا کمک کنه به همه زنایی که میخوان طبیعی بچه به دنیا بیارن. مادرای قدیم راحت زایمان میکردن الان چون سزارین هست و میتونن برن سراغش واسه همین ترس بیشتر شده و زایمان ها هم سخت. نی نی سايت چند تا روش گفته بودن که منم انجام بدم ببینم چی میشه. به همسرجان میگم اگه سر زایمان مردم بچه رو بدی مامانم بزرگ کنه😔آخی چقدر سخت هم واسه مادر هم پدر و هم اون طفل معصوم. |
|
|
|
|
|
| |