|
|
ماه عسل خانوادگی |
 |
|
بالاخره بعد از یکسال همراه با مادرشوهر و بچه ها اومدیم ماه عسل مشهد الرضا .نایب الزیاره هستم. هر وقت می امدم حرم از امام رضا می خواستم که حاجت ازدواجم رو براورده کنه بعد همراه همسر جان بریم پابوس امام. نمیدونستم که قراره علاوه بر همسر جان فرزندان و مادرشوهر هم طلبیده می شن... این دفعه باز از اقا نی نی خواستم ...ادمیزاده هر روز یه چیزی می خواد ... |
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ |
|
به رخ نکشیدن زندگی |
 |
|
من تحمل سختی رو ندارم من ادم راحت طلبی هستم ...اینا حرفایی بود که دایم تو ذهنم رژه میرفت ومنو ناامیدمیکرد بااینکه همه منوبه صبوری و ارامش میشناختند ولی خودم دیگه ناامید شده بودم از خودم بدم می امد...به هر دوست و اشنایی میرسیدم بسته به میزان صمیمیت سفره دلم روباز میکردم و البته نه اینکه حال اصلی مو اعتراف کنم...خلاصه گذشت اون روزا اما دوستی دارم که او هم تازه به جمع متاهلها پیوسته،او برعکس من بسیار روزهای خوشی را میگذراند و دایم درباره تمام خوشی هایش البته نه خصوصی هاش صحبت میکنه وحسابی شنگوله ..دوستانی از رفتارهایش گله کرده بودند حق دارند درست است که شادی دیگران میتواندباعث شادی ماشود ولی زیاد صحبت کردن وشنگول زدن درست نیست.من در حال اموختن "برای خودم زندگی کنم"هستم فارغ از تایید وتشویق وبه رخ کشیدن زندگیم، مگرزمانی که به کمک ومشاوره فردامینی نیازداشته باشم. نوشتن حرفهایم اینجاودردفترخاطراتم هم به من بسیارکمک کرده تاحال روحیم بهتر ورو به رشدشود. زمانی منم مثل اودوست داشتم زیبایی، خلاقیت سختیها و خلاصه زندگیم را برای دیگران بگویم تااینجوری حس برتری و خوب بودنم ارضاشود غافل از انکه همه ما ادمها خوب دوست داشتنی وباارزش هستیم،، نیازی به نگاه و توجه دیگران نداریم البته نه اینکه بی نیاز باشیم بلکه اگر هم کسی توجه نکرد میتوانیم باخوشی زندگیمان را بگذرانیم. همه ما ادمها به سبک خودمان با نقاط قوت وضعف،مهارتها وتلاشهایمان در حال زندگی هستیم پس چه به رخ کشیدن زندگی به دیگران... حسرت نداشته باشیم ،مقایسه نکنیم و فکر نکنیم زندگی من بهتر از بقیه است نه همه ما به سبک و شیوه خود در حال زندگی هستیم کاش قدردان نعمتهای زیبای خداوند باشیم: وقلیل عبادی الشکور استقلال را یادبگیریم... برچسبها: متاهلی, مجردی, سبک زندگی, عزت نفس |
|
|
|
|
|
| |
|
سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۰ |
|
متاهلانه 1 |
 |
|
اوایل که همسرجان در خانه کاری انجام میداد دچار حس منفی میشدم در خانه ما پدرم کمکی در امور منزل نداشت و از ان طرف هم کاری به کار مادرم. مادرم همه کاره بود در همه چیزهای زندگی حتی در شوهردادن دخترها... من عادت کرده بودم به کسی در زمینه ای پاسخگو نبودم و کسی هم کمکی به من در امور زندگیم نمیکرد هرکسی سی خودش!! به هر حال 37سال تمام وجودم اینجوری شکل گرفته بود. حالا در زندگی جدید و مهمی که شروع کرده بودم قضیه کاملا برعکس بود .من برای کوچکترین چیز به همسرجان پاسخگو بودم از خوردن صبحانه بچه ها تا مسایل بزرگتر زندگی. او هم در انجام امور خانه،خرید و بسیاری از مسایلی که من روزهای زیادی در مجردی ارزویش را داشتم همراهی میکرد ولی چه کنم با عادت ها؟!! برای پاسخ گفتن به هر سوال حالم بد میشد حس تحقیر داشتم چرامیپرسد مگر من بچه ام چرا این اینجوریه خدایا چه جوری تحمل کنم؟؟وسوالهایی از این قبیل که مرا دچار عذاب میکرد. شستن ظرفها شام درست کردنها و امور دیگر باز هم مرا تحقیرمیکرد اماحالا کم کم دارم خودم سبک جدید و عاقلانه ای از زندگی مشترک برای خودم تعریف میکنم که به مرور انشالله در اینجا خواهم نوشت تاشاید برای دیگران نیز درس عبرتی باشد. به قول قدیمیها یا عبرت بگیر و گرنه عبرت خواهی شدکه متاسفانه من به گزینه دوم دچار شدم.مادرم همیشه میگفت کارکنیدتا پخته کار شوید ودرجواب میشنید حالا اون دوتاظرف و ی غذادیگه نیازی به کارنداره و اینجوری میشه که قصه غرزدنها اغاز میشه به قول خودم در ان دوران منبررفتنهایم این متاهلا نمیتونن سختیها و مسیولیتهای زندگی مشترک رو برعهده بگیرندو واسه همین از ازدواج بد میگن و خدا خواست که خودم هم به این جمع نالان و شکوه گربپیوندم .. انشالله شما هم به زودی بپیوندید. برچسبها: متاهلی, مجردی |
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۰ |
|
همدلی زنانه1 |
 |
|
تو این مدت خیلی دنبال منبعی بودم که به زندگی زنان بپردازد به واقعیت هایی بپردازد که تجربه کرده چیزی شبیه داستان و زندگی نامه یا خاطرات اما واقعی که وقتی میخوانی با او همراه شوم و بگویم اوه چه جالب پس این طبیعیه ادم های دیگه ای هم هستند مانند من. خیلی دنبالش بودم سایتهای روانشناسی زیادی را مطالعه کردم که به من کمک زیادی کرد اما من نیاز به یک فردی داشتم درشرایط مشابه اما نبود خودم خیلی به این موضوع فکر کردم از نوشتن کتاب و راه اندازی سایت و انجمن و سخنرانی..تااینکه با کتاب خودت باش دختر ریچل هالیس اشنا شدم چقدرجالب چقدر حرفهایش به درد من میخورد او زنی امریکایی است که حرفهایی مناسب حال من و شاید زنان دیگر میگوید.خیلی از این دست منابع درجامعه ما کم است کتابهاو سایت هایی که فقط به مسایل زنان بازبانی راحت و ساده بیان کنند تاقرار نباشد همه ما با ازمون و خطا زندگی کنیم. چند روز پیش هم که دنبال برنامه برای تمیزکاری خانه نقلی مان میگشتم و به نتیجه مطلوبی رسیدم؛سایت گلابتون که مثل من مادر ناتنیه و این برای من خیلی خوب بود خیلی از احساسات و افکاری که در این مدت باعث ازارم شده بود و سوال اینکه چرا من اینجوریم در ذهنم میچرخیداینجا جواب داده شده بود و انگار برای خیلی از مادران ناتنی اتفاق می افتد و امری طبیعیه..چقدر خوبه که سایت ها و منابع اینجوری تو کشورمون فراوون باشه تا به همه مون کمک کنه برای پیشرفت زندگی و رشد شخصی و خانوادگی همه مون.. میشه ادم ها تجربه هاشون رو در این فضای وسیع مجازی به یادگار بنویسند تا هم ذهن خودشان قوی تر شود و هم کمک به دیگران بسه مخصوصا در موضوعات غیرقابل پذیرش جامعه یا سخت پذیرش مثل مادرناتنی،زن دوم و... این همراهی ها و همگروهی ها خیلی به افزایش روحیه کمک میکند. در این همدلی سعی میکنم کتاب سایت مشاور صفحه و یا کانال مجازی معرفی کنم شما هم می توانید در این امر یاری رسان باشید. برچسبها: زنانگی, رشد فردی |
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۰ |
|
مادرانه1 |
 |
|
بچه ها دو کودک سه و شش ساله که حالا قراربود من برایشان مادری کنم.اطلاعاتی داشتم و میخواستم به سرعت دانسته هایم در زمینه تربیت کودک را عملی کنم تا بعدمثل قبل با خیال راحت وبدون دغدغه زندگی کنم امامگر میشد؟من چیزی میگفتم و انها چیز دیگری را میطلبیدند ان هم باغم واضطراب جدایی از مادر...مگر من بلد بودم درک کنم خودم 37سال درک نشده بودم. همسرجان را باید درک میکردم اما مگر او مرا درک میکرد؟؟!!! کم کم به موضوعات جالبی رسیدم.زندگی هر روزش چالش است وقرارنیست هم تمام شود. بچه ها تنها نیاز دارندبه عشق توجه درک شدن دیده شدن وهمراهی. بچه ها میخواهند روحشان سرشار ازعشق وتوجه شودتادر بزرگسالی عشق بورزند،عاشق باشند،روحشان زخمی نباشداگر هم شدبتوانندسریع بر روی ان مرهم بگذارند.حالا تصمیم دیگری دارم میخواهم خودم همسرجان کودکانم و جامعه ام راسرشارازعشق کنم وروزی برایتان خواهم گفت که عشقم برترین برند زندگیم است. الغرض مادربودن واقعا کارسختی است حتی یک مادر روتین ومعمولی که قرار نیست به بچه اش چیزی بیاموزد ویا از روش تربیتی خاصی استفاده کند؛همان رتق و فتق همیشگی زندگی هم سخت است. حالا فکر کن خودت در درونت به ثبات و ارامش نرسیده ای هزار و یک حرف نگفته و راه نرفته داری؛با این حال قرار است موجودی تازه نفس کنجکاو و کاشف و دانشمندرا با همه بی حوصلگیها غم و شادیهاو باهمه دغدغه هایت به سرانجام برسانی.او رانوازش کنی،به رویش لبخندبزنی با اوهم کلام و همراه شوی تا اب در دلش تکان نخورد. اما پس شیرینی مادری کردن چیست؛موظفت میکند تاحالت راخوب کنی به خودت به جسم روح و روانت برسی تا بتوانی با قدمهایش همراه شوی تاجایی که خودش دستش را رهاکند...شاید دراین رها شدن بتواند اشتباهات تو را هم بفهمد وبه تو هم یاداوری کند. شاید مسیر را اشتباه به او یاد داده باشم و مجبور باشد ازنقطه صفر شروع کند اما نگران نیستم همان خدایی که او را هستی داد یار و مددحال او هم خواهد بود. نگران نیستم او حتما مسیرش را پیدا میکند مثل من مثل تو... |
|
|
|
|
|
| |
|
|
ازدواج یک دختر تنبل |
 |
|
برای دختر راحت طلب تنبل و بی دغدغه ای مثل من ازدواج پرتاب موشک به هوا بود هر انچه در وجودم بود را نابود کرد.. سخت ترین شرایط که به ذهن پر از تناقض و اشتباه من خطور نمیکرد.هر چه عادت خوب و بد داشتم زیر و رو شد؛ انقلاب57 باورت نمیشود دستهایم میلرزید وقتی صبح به کارهای خانه و انجامش و تنهایی و جداشدن از خانواده37ساله ام، سازگار شدن با اخلاق های همسرجان بچه ها و خانواده همسر جان و از همه بدتر فکر زن سابق همسر که مثل هوویی سایه بر فکر وذهن من انداخته بود. الان که اینها را مینویسم هنوز مسایلم حل نشده و درگیرم ولی اوضاعم بهتر میشود انشالله.. میگفتند ازدواج مثل قلعه ای است کسانی که درونش هستند میخواهندخارج شوند و افراد بیرون اشتیاق رفتن به درون.واقعا اینگونه است برای من. گاهی میخاهم فرارکنم و به همان اتاق دنج و راحت خودم برگردم ولی من مقاوم تر از این حرفها هستم.من استقامتم زیاد است و تحملم بالا.من مسیولیت پذیر تر و متعهدتر از این حرفهایم... حالا دلم میخواهد از پیله ای که37سال برای خودم تنیده بودم کم کم خارج شوم و پروانه زندگیم شوم. البته تحمل این همه اشتباه و اخلاق و عادت بد را ندارم و عجولم میخواهم راه صدساله را یک شبه طی کنم.بارها با خودم میگفتم کاش به جای این همه خواندن موضوعات مختلف به خودشناسی و خودسازی خودم میپرداختم ولی خوب نمی توان افسوس و حسرت روزهای گذشته را خورد و تنها همین لحظات است که میتوان از ان استفاده کرد. کاش هایم زیاد است ولی سودی ندارد.هر چقدرکیفیت زندگی مجردیتان بالاتر باشد متاهلی راحت تری خواهید داشت البته حتما چالش هایی پیش رو خواهید داشت. تله ها و یا همان طرحواره ها هم مهم هستند و باعث ایجاد چالش در زندگی میشود قبل از شروع رابطه تان انها را هم بررسی کنید. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خودشناسی در ازدواج |
 |
|
تو این مدت متوجه ی سری ویژگیهای شخصیتی در خودم شدم که دارم تمرین میکنم اروم اروم درست بشن..قبلا خیلی سراغ روانشناسی نمیرفتم ولی الان ماشالله روزی چندین سایت رو استاد میکنم. 1-یکی از فکرهای ازاردهنده من اینه که اگه بچه ها برن؟؟!! میدونید شخصیت وابسته دارم و ارزش خودم رو در گرو تایید و تحسین و تعریف دیگران میدونم البته عزت نفسم هم متوسطه. گاهی که صحبت از رفتن بچه ها میشه استرس منو میگیره ولی دارم این فکر رو جایگزین میکنم که دنیا دنیای دل بریدنه و اصلا دلبستن معنی نداره وقتی قراره جسمت که براش این همه زحمت میکشی و دوسش داری رو بذاری بقیه که چیزی نیست. بچه خود ادم میره و ممکنه پشت سرش رو نگاه نکنه امان از بچه های دیگه واقع بینی ام کمه که بهتره درستش کنم. 2-دیشب همسر جان بحث چار زن داشتن رو مطرح کرد و گفت خوش میگذره بهش گفتم اتفاقا نه تو هر روز بری ی جایی با ی سری ادم متفاوت و درگیری های مختلف ذهنت به هم میریزه درسته مگه نه؟ |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خوب خودت باش |
 |
|
مجرد که بودم خیلی اظهار فضل درباره خانه داری همسرداری خانواده داشتم مینوشتم میگفتم و حتی فکر میکردم ...بعد از ازدواج دچار مشکلات روحی ذهنی و فکری شدم باورم نمیشد من که این همه ادعام میشد حالا دچار این همه مشکل بشم.. مشاوره برو با دوستان حرف بزن انواع و اقسام سایت های روان شناسی مشاوره های مذهبی بخون و هر روز کشف یک نکته و نمی دونستم بالاخره درد و درمانم چیه فکر میکردم رفتارهای همسرم سختی بچه داری جدایی از خانواده ای که 37سال همراهم بودن علت این مشکلاته اما کم کم متوجه شدم درسته که این عوامل هم تاثیرگذار بوده اما من همون ادم قبلیم و فکر میکردم با همان فکر و با همان سبک زندگی میتونم از پس شرایط جدید و سخت بربیام... و من کشف بزرگی کردم؛ خودم را بهتر است پیدا کنم و رشد بدهم نه به خاطر همسرجان نه به خاطر بچه ها و خانواده که همه اینها هست اما مهم تر از همه به خاطر خودم... حالا این روزها با همه سختی ها مشغول پیدا کردن بهترین و خوبترین خودم هستم.. دوستی می گفت به جای افسردگی و ناراحتی بر روی اشکالات همسرت کار کن ان روز حالم خوب نبود اما دلم می خواهد به او بگویم در زندگی هیچ کس مهم تر از خودت نیست، زمان و انرژی که می خواهی صرف تغییر دیگران کنی با عشق و احترام به خودت تقدیم کن... بیشتر خواهم نوشت. |
|
|
|
|
|
| |