اپیزوداول: 18 سالگی

1-این روزها با دختران 18 ساله میریم دورهمی!
18 سالگی که من حسرتشو می خورم و باید این روزها تجربه اش کن!
سنی که باید بری به سمت هویتت! مسیر زندگیتو پیدا کنی و معنای زندگی رو بفهمی این روزها اجباراً 18 ساله ام نه سی ساله!

اپیزود دوم: پسر با وفا
2- پسر یکی از اشناهامون 10 سال پیش فک می کنم عاشق یه دختری شد که دو سال از خودش بزرگتر بود و خانواده اش مخالفت کردن بعد اون ماجرا دختر ازدواج کرد ولی پسر مجرد موند هرچی بهش گفتن ازدواج گن گفت نه!
چند وقت پیش دختره از شوهرش جدا میشه با یه بچه7 ساله! پسر باوفا تا موضوع رو متوجه میشه میره خواستگاریش و حالا خانواده اش اجباراً موافقت می کنن یعنی دیگه چاره ای نداشتن و با هم ازدواج می کنن و بچه شو هم قبول می کنه!
بعد این ماجرا همه بدگویی می کردن از این ازدواج از این که دختره طلاق گرفته اس و بچه داره و...
ولی هیچ کس به عشقش و وفاش توجه نکرد آدمای اطرافم زندگیشون قالبیه نمی تونن خارج از استاندارد اون قالب فک کنن نمی تونن بفهمن خوب احساسات انسانی و اصلن خود انسانیت و زندگی گاهی از قالب ها و استانداردهاش خارج میشه!

اپیزود سوم: خیال بد
3- ماهواره و فیلم ها و عکس های مبتذل همیشه خیانت بزرگ یک انسان در حق خودش و خانواده و جامعه اشه و به ویژه کودکان!
دیدن ی تصویر بد می تونه ذهن یک کودک پاک رو دچار مشکل کنه و اونو درگیر کنه!

اپیزود چهارم: ازارهای کودکانه
4- هیس دخترها فریاد نمی زنند: حالا وقتی هوس یک مرد پاکی و معصومیت یک دختربچه رو له می کنه! فک کن چه اتفاق ناخوشایندیه !
هیس دخترها فریاد نمی زنن نتونست کامل این موضوع رو نشون بده درگیریهای ذهنی، اتفاقات بد جنسی برای اون دختر!
و من متنفرم از مردان و پسرانی که پاکی های یک کودک رو با هوسشون له کردن،نوجوانی و جوانی اش را به باد دادن تنها برای چند لحظه لذت پوچ!