گفتنی های یک دختر مجرد

مشکلات و مسایل پیرامون مجردی و ازدواج
 
 
 

مجردی و بچه نداشتن!

من فکر می کنم تو جامعه ما ظلم زیاده و مهمترین ظلم بی مسئولیتی ها و توقعات نابه جاست.

دوستم 28 ساله ازدواج کرده بچه دار نشدن، دچار یک مشکل عصبی شده بود دکتر بهش گفته بود که باید برای خودت زندگی کنی و غصه نخوری...

به قول خودش تا امروز به همه لطف کردم اما از این لحظه دیگه می خوام برای خودم زندگی کنم.

چند نکته به ذهنم رسید

یکی اینکه اگه هر کسی بخواد واسه خودش زندگی کنه بقیه هم باید حریم خودشون رو بدونن و حتی میزان توقعات خودش رو.

 خانم هایی که بچه دار نمی شن یه جورایی مثل مجردا می مونن دیگران به جرم اینکه بچه ندارن و یا شوهر و زن ندارن فک می کنن دیگه اینا زندگی هم ندارن و ازشون توقع دارن که بیشتر کارها رو انجام بدن و اگه یه زمانی بگی نه حسش نیست ، نمیام نمیتونم، پاسخ میدن مگه شما چی کار می کنید ! به قول همشهریهای ما: شما که دنباله ای ندارید(یعنی بچه و شوهر)

و موضوع دیگه این که خود انسان هم باید حد و اعتدال میزان ارتباطش با دیگران و کارهایی که انجام می دونه رو از همون ابتدا مخصوصا در رابطه با خانواده شوهر و یا زنش مشخص کنه که اگر یه زمانی روح و روانش و یا جسمش بهش اجازه نداد همه تکلیف خودشون رو بدونن.

پ.ن: خیلی وقت بود درفشانی نکرده بودم آخیییییییییییی!!

سه شنبه نهم دی 1393 |

 

بسپارش به من

آیا تاکنون به این فکر کرده اید که جذاب ترین کلمات کوتاهی که یک رابطه را به سرعت تبدیل به یک عشق عمیق می کند چیست؟ حتما برای خیلی از شما به طور خودکار« دوستت دارم» اولین جمله ای است که به ذهن خطور می کند. اگر مرد هستید شاید فکر می کنید بهتر است با صمیمیت تمام بگویید « خیلی زیبا هستی» …

اما تجربه همدمی و دوستی که با دختران ایرانی در محیط کار و فامیل و بخصوص در دوران دانشجویی داشتم کاملاْ با این جملات کلیشه ای که اشاره کردم فرق می کند. خیلی از دختران و زنانی که می شناسم، مستقیم یا غیر مستقیم گفته اند جمله ای که می خواهم بگویم را جذاب ترین و مطبوع ترین حرفی یافتند که یک مرد می توانست ناخودآگاه و خالصانه به یک زن بگوید.

با تمام وجود می فهمم منظورشان چیست چون خوشبختانه شانس آن را داشتم که این جمله سحر آمیز را از طرف مرد زندگی خودم بشنوم. البته شاید تا مدت ها دقیقا پی نبردم که چطور و با چه سرعتی مهر نامزدم بر دلم نشست ولی وقتی نمونه های آن را از قول دوستان دیگرم شنیدم فهمیدم که چرا یکباره و ناخودآگاه همه حساب و کتاب های زنانه ام گفت که او مرد زندگی من است.

اجازه بدهید همچنان کنجکاوی شما را در هوا معلق نگه دارم و جمله سحرآمیز مورد اشاره را از قول دوست نازنینم کتایون که از بچگی با هم بزرگ شده ایم بیان کنم. کتایون خیلی بیشتر ازمن درس خوانده و البته باهوش و سخت کوش تر از من هم هست و یکی از بهترین متخصصین بیهوشی است که تبریز در سال های اخیر داشته است.

او تعریف می کرد که در همان هفته اول ازدواج و در دوران هفته اول ماه عسل شان همه چیز به طور معمول پیش می رفت. راضی هم بود که با مردی محترم و نجیب وصلت کرده است با وجود آنکه به دلایل بسیار زیاد او را کاملا نمی شناخت. کتایون می گفت در ویلای کوچکی که برای دو هفته اجاره کرده بودند تصمیم گرفتند در روز دوازدهم٬ خانواده های شان را دعوت کنند تا به آنها بپیوندند.

کتایون با شوق و ذوق به خرید رفته بود و می خواست برای فامیل همسرش سنگ تمام بگذارد ولی هنوز خریدهای مهمانی را به درون خانه نیاورده بود که تلفنش زنگ زد و استاد جراح و رئیس بیمارستانی که در آن کار می کرد به او اطلاع داده بود که به خاطر ۳ جراحی بسیار حساس و خطیر به وجود او نیازمند است.

شخصیت حرفه ای کتایون طوری بود که اصلا به فکرش هم خطور نکرد که جواب منفی بدهد. او می بایست تا شب تبریز باشد چون عمل ها برای ۱۲ شب به بعد رزرو شده بود.

تازه بعد از آنکه به استادش اطمینان داد که یک ساعت قبل از عمل در تبریز خواهد بود متوجه درماندگی و پریشانی وضعیت خودش و مهمانی اولی که قرار بود برای فامیل همسرش بگیرد شد. کتایون هنوز ماجرای بازگشت اضطرای و گفتگویش با جراح بیمارستان را تمام نکرده بود که به یکباره از شوهر کم حرفش شنید که با متانت و قدرتی مردانه گفت: « بسپارش به من»

کتایون٬ زن مستقل و موفق و قدرتمندی است. او نیازی به تکیه دادن و درخواست حس سرپرستی و مراقبت ندارد اما این جمله جادو کرد. جمله ساده ولی بسیار مطبوع و دلگرم کننده چنان روح و روانش را تسخیر کرد که به قول خودش هیچ چیزی نمی توانست زیباتر و جذاب تر و حتی سکسی تر از آن برایش وجود داشته باشد. به نظر کتایون٬ جمله « بسپارش به من» همه چیزهای را که زن نیاز دارد، در بر گرفته بود. سه کلمه ساده و بی ریا که سرشار از محبت٬ حمایت٬ شعور و از همه مهمتر قدرت یک مرد بود.

 

پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 |

 

مادربزرگ

مادربزرگم هم کم کم داره به من دلداری می ده: دیشب گفت: قدیما یه دختره بوده تو خونه مونده بعد این شعر رو می خونده:

سر کوه بلند باقرانم

انار کیسه سوداگرانم

اگر صد سال در خانه بمانم

هنوزم سکه صاحب قرانم

....

چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 |

 

پاداش های واقعی ازدواج

در واقع ازدواج یک تصمیم بالغانه و یک قرارداداجتماعی است ؛در صورتی که عشق یک اتفاق قشنگ برای کودک درونی ما است.

ما در ازدواج باید مسوولیت قبول کنیم ،تحمل‌مان زیاد باشد،صبور باشیم،سازگاری بلد باشیم و بتوانیم نظر مخالف خودمان را هم بشنویم.

بنابراین درست میگویند کاسنی که به شوخی میگویند ازدواج ، یک شغل تمام وقت است.

 کار خیلی بزرگی‌ که اگر بتوانیم به خوبی از پس آن بربیاییم ،با تمام قوانین ،حواشی و مسائل آن آشنا می‌شویم.

پاداش های واقعی ازدواج

  1. یکی از دستاوردهای مهم ازدواج که کمتر به      آن توجه می‌شود رشد روانی است.یعنی فرد مقابل مانند آیینه‌ای است که می‌تواند شما را با خصوصیات واقعی‌تان      بیشتر آشنا کند.

گاهی درزندگی زناشویی است که متوجه خودخواهی های وجودتان می‌شوید،در صورتی که قبلا از آن خبر نداشتید.

اولین بار زمانی می‌فهمید موفق شده‌اید که با خودخواهی ها یا هر صفات آزار دهنده دیگر خود مقابله کنید.در این صورت در رابطه با طرف مقابل می‌توانید انعطاف و نرمش بیشتری داشته باشید.

فرد موفق طوری بازی می‌کند که دو طرف بتوانند برنده شوند.اینطور نیست که یکی تو رابطه همیشه درست بگوید و دیگری همیشه در حال جبران مافات باشد .رابطه موفق هم رابطه‌ای است که دو طرف احساس موفقیت می‌کنند. هیچ چیزی به اندازه ازدواج نمی‌تواند این امکان رشد روانی را فراهم کند.همان گونه که مطالعات نیز آن را تایید می‌کنند.

  1. خود پدیده ازدواج است که باعث رشد روانی      شما می‌شود نه الزاما همسرتان و اگر فکر می‌کنید      که همسرتان باعث رشد شما شده،اشتباه می‌کنید.چون در این صورت هنوز      دچار عقده مادر هستید که فکر می‌کنید عوامل یا افراد از بیرون می‌توانند شما      را کنترل کنند یا حال شما را تغییر دهند. فراموش نکنید هیچ کس نمی تواند حال      شما را عوض کند ؛مگر اینکه خودتان بخواهید.
  2. ازدواج مهمترین      تصمیم زندگی یک ادم بالغ نیست بلکه ازدواج جزء تصمیم های بزرگ زندگی است

 و به همان میزان که سخت به نظر می‌رسد باعث رشد روانی می‌شود،یعنی وجه رشددهنده ازدواج عامل بسیار مهمی است که گاهی توجهی به آن نمی‌شود.

اگر شما چند سال هم دوران نامزدی را تجربه کنید ،هیچ وقت نمی‌توانید به اندازه یک سال زندگی زناشویی رشد پیدا کنید.اما چه عاملی باعث این رشد می‌شود؛تعهد بر ترک نکردن بازی ، شکیبایی و تاب آوری .

  1. امنیت جنسی ، فرزنددار شدن نیز از پاداشهای      بی رقیب ازدواج است.

پنجشنبه یکم آبان 1393 |

 

مرد 50ساله

خداییش میگن مردا پرروان هستن! سنگ پا قزوین!

آقا 50 ساله ادعای دختر 18 تا 25 ساله داره... اونم از قشر تحصیل کرده...

سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 |

 

عروس یا خواهرشوهر کدام یک؟

 

توی رابطه خواهر شوهری و عروس به نظرمن عروس بیشتر می تونه به ی رابطه خوب کمک کنه!

چون عضو جدیدیه که وارد خونواده شوهر میشه! پس نیاز داره که دقت کنه روی رفتارهاشون و نقاط حساس اونا رو درک کنه و سعی کنه تا مواظب این حساسیت ها باشه.

این موضوع در مورد دامادها هم صدق می کنه.

چون عروس یا داماده که با خانواده همسرشون درارتباطن !

جمعه هجدهم مهر 1393 |

 

خواستگاری و مشکلاتش.

 وبلاگ نشان های بندگی 

ازدواج به عنوان سنت پیامبر و یک مستحب موکد همیشه یک اتفاق خوشایند و شیرین برای همه محسوب می شود.

اما گاهی اتفاقاتی در امری که قرار است نیمی از دین انسان را حفظ کند، می افتد که او را از مسیر اصلی اش دور می کند.

ازدواج در شرع یک قرارداد سهل و ساده است که سختی آن و مهم ترین اتفاقاتش در هنگام انتخاب و بعد از ازدواج می افتد و گرنه خود مراسم ازدواج اهمیتی آنچنانی ندارد، آنچه مهم است دوام و بهره بردن مفید از این امر است.

در عرف ایرانی از گذشته مراسم های متعددی وجود داشته که برخی از آنان هوز در بعضی مناطق کشور اجرا می شود که با توجه به شرایط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی مشکل آفرین شده است.

خواستگاری و مراسم آشنا شدن :

این مراسم هنوز به شیوه مفید و درستی برای آشنا شدن نرسیده است. دربسیاری از خانواده های دختر مراسم آشنایی هزینه های روحی و مالی به خانواده ها وارد می کند.

این امر گاهی دختران را از دیدن خواستگار نا امید می سازد.

هزینه های پذیرایی و استرس های روحی و ملاک های انتخاب خانواده ها که برخی دختران را به مانند یک کالا در مغازه برانداز می کنند و سپس می روند بدون هیچ خبری...

انگار دختر و خانواده اش نمایشگاهی بودند که آمدند دیدند و نپسندیدند و تمام....

جمعه چهارم مهر 1393 |

 

چند اپیزود دخترونه ای...(پسرا نخونن)

اپیزوداول: 18 سالگی

1-این روزها با دختران 18 ساله میریم دورهمی!

18 سالگی که من حسرتشو می خورم و باید این روزها تجربه اش کن!

سنی که باید بری به سمت هویتت! مسیر زندگیتو پیدا کنی و معنای زندگی رو بفهمی این روزها اجباراً 18 ساله ام نه سی ساله!

اپیزود دوم: پسر با وفا

2- پسر یکی از اشناهامون 10 سال پیش فک می کنم عاشق یه دختری شد که دو سال از خودش بزرگتر بود و خانواده اش مخالفت کردن بعد اون ماجرا دختر ازدواج کرد ولی پسر مجرد موند هرچی بهش گفتن ازدواج گن گفت نه!

چند وقت پیش دختره از شوهرش جدا میشه با یه بچه7 ساله! پسر باوفا تا موضوع رو متوجه میشه میره خواستگاریش و حالا خانواده اش اجباراً موافقت می کنن یعنی دیگه چاره ای نداشتن و با هم ازدواج می کنن و بچه شو هم قبول می کنه!

بعد این ماجرا همه بدگویی می کردن از این ازدواج از این که دختره طلاق گرفته اس و بچه داره و...

ولی هیچ کس به عشقش و وفاش توجه نکرد آدمای اطرافم زندگیشون قالبیه نمی تونن خارج از استاندارد اون قالب فک کنن نمی تونن بفهمن خوب احساسات انسانی و اصلن خود انسانیت و زندگی گاهی از قالب ها و استانداردهاش خارج میشه!

اپیزود سوم: خیال بد

3- ماهواره و فیلم ها و عکس های مبتذل همیشه خیانت بزرگ یک انسان در حق خودش و خانواده و جامعه اشه و به ویژه کودکان!

دیدن ی تصویر بد می تونه ذهن یک کودک پاک رو دچار مشکل کنه و اونو درگیر کنه!

اپیزود چهارم: ازارهای کودکانه

4- هیس دخترها فریاد نمی زنند: حالا وقتی هوس یک مرد پاکی و معصومیت یک دختربچه رو له می کنه! فک کن چه اتفاق ناخوشایندیه !

هیس دخترها فریاد نمی زنن نتونست کامل این موضوع رو نشون بده درگیریهای ذهنی، اتفاقات بد جنسی برای اون دختر!

و من متنفرم از مردان و پسرانی که پاکی های یک کودک رو با هوسشون له کردن،نوجوانی و جوانی اش را به باد دادن تنها برای چند لحظه لذت پوچ!

چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 |

 

سی سال گذشت...دیر بزرگ شدم...بایدهایم...

من دیر بزرگ شدم و دیرتر هم معنای زندگی رو فهمیدم واسه همین سی رو تموم کردم و سردرگمم! تکلیفم با خودم روشنه ولی با دنیای اطرافم نه!

هنوز عادت ها و تلخی ها و ماجراهای قبل تو زندگیم اثر داره! هنوز یه عالمه کار دارم با خودم تا برسم به اون ایده آلی که تو ذهنمه! این یه طرف ماجرا و سمت دیگه اش زندگی که به چشم همه میاد: نه ازدواجی نه کار درست و حسابی و نه درآمدی!

اینم یه طرف ماجرا...

دنبال یه کارم که دوست داشته باشم و کنارش درآمد هم داشته باشه!

دوست دارم بیفتم تو جاده زندگیم و برم! مقصدم مشخص باشه...که نیست...

واقعا این اوضاع خنده داره!خنده ...واسه خودم که گریه داره!

قبلا عجیب خراب شوهر بودم نه اینکه نیستم الان ته ذهنم وجود داره یه زمانی که فک می کنم حس می کنم پایان خط رسیدم هیچ انگیزه ای ندارم...

حس می کنم کارهایی که انجام میدم به دلم نیست همه رو هوینجوری انجام می دم و بده اینکه هدفی از انجام کارت نداشته باشی...

نمی دونم دلم یه اتفاق های تازه می خاد...اتفاق هایی برای 30 سال دیگه از عمرم...

فک می کنم در هر سی سالی آدم باید اتفاق های تازه ای براش بیفته تا بتونه ادامه بده و من سی سال اول رو رد کردم و نیاز دارم...

 درگیرم عجیب! باید تا اول مهر که شروع نیمه دوم ساله تکلیفم رو مشخص کنم .

همیشه نیمه دوم برام افسردگی می آورد تو نیمه اول بیشتر حس زندگی داشتم ولی امسال باید عوض بشه!

باید زندگی کنم

باید سر و سامون پیدا کنم

شنبه هشتم شهریور 1393 |

 

وسایل پیشگیری از بارداری و درس تنظیم جمعیت بای...

بحث ازدیاد جمعیت چند وقتیه که در دستور کار دولتیان و مردم قرار گرفته: در دولت یکی از کارهایی که انجام شده جمع آوری وسایل پیشگیری از بارداریه کاری که عکسش در سیاست های قبلی تحت عنوان تنظیم جمعیت انجام شد: رایگان بودن و دردسترس بودن وسایل پیشگیری.

یا افراط یا فریط کاری جز این وجود نداره؟

نمیشه کمی به مردم اختیار بدن! درسته ازدیاد جمعیت خوبه، بچه خوبه ولی کمی به این فک شده که در این 25 سال که همه جا حرف از تنظیم جمعیت بود که از این به بعد در دانشگاه ها باید درس شیرین ازدیاد جمعیت پاس بشه! چقدر تفکرات و شیوه های زندگی متفاوت شده؟

چقدر جوانان امروز تمایلی به بچه داری دارن با همه تنبلی ها و راحتی هایی که ایجاد شده؟ حوصله تربیت و بچه بزرگ کردن دارن؟

من خودم که خیلی به بچه علاقه دارم و دوس دارم گاهی فک می کنم حالا کو تا پدر بچه! بعد حوصله خواهم داشت همون یکی رو بزرگ کنم درست!

شنبه یکم شهریور 1393 |

 

اسلایدر